پس از رفتنِ تو،
کوچه، بویِ تو را نَفَس میکشد،
سنگفرشها، صدای قدمهایت را
تکرار میکنند.
ماه پشتِ پنجره
و من،
میانِ خواب و بیداری،
به صدای تو گوش میدهم
که در باد
دوباره نامم را صدا میزنی...
پس از رفتنِ تو،
نامت میانِ اشکهایم،
سایهایست بر دیوارِ خیال،
و هر نسیم،
ردّی از عطرِ موهایت
را در اتاق جا میگذارد.
پرندهای در سینهام میتپد،
بیآنکه آسمانی برای پرواز داشته باشد.
چراغها خستهاند،
و شب،
پیرهنِ خاموشی بر تنِ پنجره پوشانده.
من هنوز،
با صدای هر عبور،
به سمتِ خاطره برمیگردم.
به لبخندی که دیگر نمیبارد،
به واژههایی که نیمهجان،
بر لبانم ماندهاند.
کاش میدانستی...
در نبودِ تو،
جهان نه تاریک است،
نه روشن،
فقط مَهیست از تو،
که آرام،
در دلِ من میچرخد.