ویرگول
ورودثبت نام
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
خواندن ۲ دقیقه·۲۵ روز پیش

مریضی، اینجا معنا ندارد!

در خانواده ما «مریضی» چیزی شبیه افسانه‌های قدیمی بود.

از همان‌هایی که مادر بزرگ ها، فقط برای ترساندن بچه‌ها تعریف می‌ کنند. ما تا مدت‌ها خیال می‌کردیم مریضی، چیزی شبیهِ جِن و پَری است. همه درباره اش شنیده اند، اما هیچکس واقعا ندیده!!

وقتی بچه‌تر بودیم و یک‌وقت اشتباهی بیمار می‌شدیم، بی‌سروصدا می‌رفتیم یک گوشه، رو به قبله دراز می‌کشیدیم و نگاه غمگینی به سقف می‌کردیم، شاید دستی از آسمان بیاید و نجاتمان بدهد. خانواده البته چنان غرق کارهای خود بودند که اگر همان‌جا، جان می‌دادیم هم فکر می‌کردند خوابیده‌ایم.

من اما یا کاملاً سالم بودم، یا خیلی مریض. یعنی یا مثل کوه، سالم و سرحال، یا اگر مریض می شدم، طوری می افتادم که انگار اعلامیه خَتمم تا ده دقیقه دیگر پخش می شود.

چند روز در آن گوشه مقدّس (!) می ماندم. خانواده حتی متوجه نمی‌شدند یکی کم شده. اگر چند روز پشت سر هم سر سفره نمی‌آمدم، هیچ‌کس نمی‌پرسید: «فلانی کو؟»

تنها اتفاق این بود که سهم غذای من با آرامش بیشتری خورده می‌شد!

در آن روزهای داغ و تب‌دار، دنیا دور سرم می‌چرخید. انگار وسط چرخ‌وفلکی گیر کرده بودم که اپراتورش یا خوابش برده یا قید همه چیز را زده.

نه دارویی، نه سوپی، نه مراقبتی. مریض شدن ما فقط بخشی از دکور خانه بود.

هر محله‌ای متخصصان عجیبی داشت. آدم‌هایی که هیچ مدرکی نداشتند اما اعتمادبه‌نفس‌شان به‌قدری زیاد بود که اگر بهشان می‌گفتی «آیا دکتر هستی؟» با آرامش جواب می‌دادند:

«تقریباً!»

مثلاً یک ارتوپد محلی داشتیم که تمام شکستگی‌ها را با ترکیب طلایی «زردچوبه + زرده تخم‌مرغ» درمان می‌کرد. بچه‌های محل وقتی بزرگ می‌شدند، انگشتان‌شان شبیه نقاشی‌های مدرن بود؛ انگار پیکاسو شخصاً طراحی‌شان کرده بود.

برخی هم نسخه‌هایی می‌دادند که اگر برایشان اتاق عمل مُحیّا می‌کردی، احتمالاً همان‌جا جراحی قلب باز هم انجام می‌دادند.

بله، محلهٔ ما پر بود از این «دکتر الکی‌»‌های همه‌فن‌حریف.

یادم هست یک‌بار از همان مریضی‌های سخت گرفته بودم؛ از درد گوش و گلو مثل ماری زخمی زمین را خط می‌انداختم. در کمال تعجب خانواده، چشمشان مرا دید و برایم رفتند دنبال «دکتر»!

البته نه دکتر واقعی…

از همان متخصصانی که ابزارشان یک پاکت سیگار و یک شیشه روغن ناشناس بود.

طرف وارد شد، نگاهی به من کرد، بعد از معاینه یک سیگارِ چاق روشن کرد. خیال کردم عصبی‌ست و می‌خواهد آرام شود.

اما نه!

دودش را صاف کرد داخل گوش من!

با جدیتی علمی گفت:

«روزی سه بار همین کارو می‌کنی، عفونت خشک می‌شه!»

بعد یک شیشه روغن داد، روغنی که احتمالاً یا از موتور اتوبوس کشیده بودند یا از پرهای غاز محلی!! و گفت: «روزی یه قاشق بخور، گلوت باز می‌شه.»

من فریاد، گریه، انکار…

او هم اصرار، فشار و فلسفه‌بافی که «اینا درمان‌های قدیمیه، امتحان خودشونو پس دادن!»

در آن لحظات جانکاه، در دل می‌گفتم کاش همان لک‌لک‌هایی که مرا به این خانه آورده‌اند، دوباره پیدایشان شود و مرا با خود ببرند؛ شاید هم از ابتدا آدرس را اشتباه آمده بودند…

خانواده
۹
۰
نازی برادران
نازی برادران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید