ویرگول
ورودثبت نام
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

آلرژی به آدمیزاد

یه خاله دارم که هنوز معلوم نیست وسواس داشت یا به‌طور مادرزادی به «آدمیزاد» آلرژی فصلی و دائمی گرفته بود!! وقتی بچه بودیم، رفتارهاش برامون جذاب بود؛ نه از سر فهم،از سَرِ شِگفتی.می‌نشست لب حوض، یه تَشت پُر از آب و تاید و کف، که بیشتر به آزمایشگاه شباهت داشت تا ظرف شستن.کف آن‌قدر زیاد که انگار قراره چیزی رو از گناه کبیره نجات بده.بعد، یک عدد لباس می‌انداخت تو تَشت.همون یه دونه.لباسِ بیچاره رو چنان چنگ می‌زد که انگار سند خیانت دستش افتاده.کف که فروکش می‌کرد،خاله احساس شکست می‌کرد.سریع تاید اضافه می‌کرد تا کف دوباره برگرده سر کار.

آبکشی؟حداقل نیم ساعت. لباس آن‌قدر آب می‌دید که آماده‌ی تغییر اقلیم می‌شد.بعد نوبت طناب بود.طناب هم قبلش شسته می‌شد،چون طناب هم سابقه‌دار بود.و وای به حال اون لحظه‌ای که اگه جنبنده‌ای، خزنده‌ای، پرنده‌ای یا حتی نیتِ عبورِ یک موجود زنده از نزدیکی لباس رد می‌شد…همه‌چیز برمی‌گشت به مرحله‌ی اول. روز از نو، تَشت از نو،کف از نو.

خاله مهمونی نمی‌رفت.نه اینکه دعوت نمی‌شد؛

اصلاً آدم‌ها رو نجس می‌دونست.از نظرش بشر پروژه‌ی ناموفق خلقت بود.هیچ‌وقت سوار ماشین نمی‌شد.

خیابون‌ها رو گَز می‌کرد،پیاده،با حوصله،با بدبینی!

وقتی برمی‌گشت خونه،لباس‌ها مستقیم می‌رفتن تو تشتو عملیات شستشویی که فقط خودش بلد بود اجرا می‌شد.بعد خودش می‌رفت حموم.

چندین ساعت.آنقدر خودش رو می‌سابید

که پوستش کم‌کم به گوشت می‌رسیدو گوشت التماس می‌کرد. گاهی حتی به خودش هم حساسیت پیدا می‌کرد. صابون به‌تنهایی کافی نبود.شامپو هم قانعش نمی‌کرد. از مجموع این‌ها محلولی درست می‌کرد که اگه دست دانشمندا می‌افتاد احتمالاً همه‌چی باهاش ضدعفونی می‌شد.

مسواک زدن؟ خمیر دندون تنها؟ شوخی نکنید.

باید لیوانی پر از کفِ صابون درست می‌کرد و دهانش رو ضدعفونی می‌کرد طوری که باکتری‌ها قبل از مرگ توبه کنن. ما هم بچه بودیم.بچه یعنی عاشقِ کف عاشق آب، عاشق تقلید.

تا چشم مامانم رو دور می‌دیدیم،یه تشت پر از آب می‌کردیم، کف درست می‌کردیم،یه تیکه لباس می‌آوردیم و دقیقاً همون کارهایی رو می‌کردیم که دیده بودیم.شیر آب باز، کف بالا،هیجان کامل.

ساعتی خودمون رو سرگرم می‌کردیم.

کم‌کم دیگه فقط بازی نبود.یه جاهایی داشت خطرناک می‌شد. انگار ناخواسته داشتیم تمرین می‌کردیم که به همون درد مبتلا بشیم. هرچی بیشتر به کارهای خاله دقت می‌کردیم،کمتر تمیزی می‌دیدیم.با کفش‌هایی که تمام کوچه و خیابون‌های کثیف شهر رو گز کرده بود، می‌رفت خونه‌ی دیگران. با همون کفش‌ها روی فرش مردم راه می‌رفت. هیچ‌کس هم چیزی نمی‌گفت.من هنوز نمی‌فهمم چرا هیچ‌کس نپرسید:«خاله جان، یعنی کفِ این کفشا تمیزه؟» تو مهمونی‌ها نمی‌نشست.اون یکی دو ساعت رو ایستاده،تو گوشه‌ای که رفت‌وآمد نداشت می‌ایستاد مثلِ نگهبانِ منطقه‌ی قرنطینه.هیچی هم نمی‌خورد.اگه میوه تعارف می‌کردیم،می‌نداخت تو پلاستیک، پلاستیک تو پلاستیک، پلاستیک در پلاستیکِ بعدی. می‌برد خونه تا بعد از طی کردن مراحلِ کامل شستشو بالاخره اجازه‌ی خورده شدن بگیره. آشپزی‌اش هم یه پروژه‌ی جداگانه بود.مواد غذاییِ بیچاره… قبل از خورده شدن چنان تطهیر می‌شدن که دیگه معلوم نبود خوراکی‌ان یا مدرک آزمایشگاهی! خلاصه خاله‌ی ما اون‌قدر با نجاست جنگیدکه آخرش

تمیزی هم ازش می‌ترسید.

تغییر اقلیمموجود زنده
۰
۰
نازی برادران
نازی برادران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید