ویرگول
ورودثبت نام
نازلی دانشخواه
نازلی دانشخواه
نازلی دانشخواه
نازلی دانشخواه
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

خلاصه برف بارید!

برف که دوباره به شیشه می چسبد، فکر می کنم هیچ چیز سخت تر از اولین برف بعد از مردن عزیزترینت نیست، حس اینکه زیر خاک ، زیر سنگ، زیر برف خوابیده است، دلت را مشت می کند...
برف که دوباره به شیشه می چسبد، فکر می کنم هیچ چیز سخت تر از اولین برف بعد از مردن عزیزترینت نیست، حس اینکه زیر خاک ، زیر سنگ، زیر برف خوابیده است، دلت را مشت می کند...

خلاصه برف بارید!

این بار دلهره آور اندوهناک پر ملال، بر تل خاکستر فرض کن برف ببارد چه اندوه دل آزاری... چندین روز گذشته ،هنوز بوی دود و خاکستر و کاغذ سوخته می آید. هنوز بوی انسان می آید به هنگام کباب شدن! عجب قبیله وحشی بزرگی وارد شده به خاک بی پناهی ما! در ماشین که نشستم برف را که با دستهای بی حفاظم کنار زدم ، در چشم بر هم زدنی که به شیشه چسبید ،گفتم می دانی سخت ترین قسمت اولین برف چیست؟ اینکه عزیزت را تازه در خاک گذاشته باشی ، دلت می گیرد ، قلبت مشت می‌شود، بی قرار رفتنی! که بروی می دانی که مرده اما فکر می کنی هم خاک ، هم سنگ ، هم برف روی تن بیجانش نشسته است . وای کار از اسماعیل گفتن دیگر گذشته بود ... مطمئنم که در آخرین روز اولین ماه زمستان، برف بر گورهای رج به رج نشسته بود، بر گودالی پر از انسان بی نام ، بی نشان، بیچاره معین می خواند" اگه داشتم تورو دنیا رنگ‌و بوی دیگه داشت !!" آقای معین می دانی ،دو نفر را می شناختم که به هزار امید می خواستند بیایند استانبول و در اولین سفرشان بعد از ازدواج تجربه کشوری دیگر را داشته باشند ، دو تا بلیط خریده بودند برای دیدنت! حالا اگر شد اگر آمدی اگر خواندی به آن دو صندلی خالی دقت کن هردو در پیاده رو تبدیل به پرسیاوشان شدند! جانشان سرخ بود وقتی که روحشان پر میگرفت !

خلاصه برف بارید. چسبناک ،سنگین ، سرد،عجیب !

پنجاه سال است که برف دیده ام در شهر ،در کوهستان،در جاده های بسیار .در صبح بعد از شب عروس در قونیه..برف دیده ام در کنار دریا...یک گورستان برف دیده ام اندوهناک اندوهناک...هیچ برفی اما به سنگینی آخر دی ماه چهارمین سال قرن نو نبود...

از انتهای سربالایی خیابان دود غلیظی می بینم،به کوچه تنگ سمت چپ می پیچم و از اندوه،جمعیت،و نظاره کردن سوختن می گریزم ...

طاقی های کوچک و بزرگ سوخته ،سرای ملک ،حاج مجتهد خاکستر شده .. این چهارمین بار است که در گذر می سوزد از یوغ،از سم اسبان بلشویک،از خائنین ،وای از این خائنین بی شمار...

در شهر چرخیدم صبح زود بود . در آتش بازار جانهایی بی نفس شده بودند که قصورشان این بود که خائن نبودند!

دلم ،دلم ...

خلاصه برف بارید ...سنگین ،چسبناک... چه جنازه هایی که هنوز بر خاک مانده اند تا کی نوبتشان برسد...

خسته ام ..

آخر دی ماه بود از سال چهار

بردی ماه
۵
۰
نازلی دانشخواه
نازلی دانشخواه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید