اگه یک روز آزاد بودیم و هنوز نفس میکشیدیم برات این روز هارو تعریف میکنم تا بدونی خاکی که توش زندگی میکنی چجوری آزاده...
از روز هایی برات میگم که غم دیگه فقط یک کلمه نبود و زندگی آدم هایی در مختصات جغرافیایی این جهان بود...
از روزهایی که افکار و نگرانی ها و نظر ها فقط روی کاغذ میاومد اونم با ترس و کسی حق حرف زدن نداشت...
از روز هایی که شب بود و شب هایی که تموم نمیشد و سیاهی که سپید نمیشد و بیچاره مردم این آبادی...
و بیچاره من و بیچاره قلمم که زیر بار غم این نوشته و این زمان کم میاره...