Lady noon·۲ روز پیشصبحگاهاگه کودکیم الان اینجا بود مطمعنم حسابی بهم افتخار میکرد چون من تونستم !من تونستم قلب بزرگی داشته باشم و عشق بدم به آدما حتی اگه عشق متقابل…
Lady noon·۳ روز پیشوقتی غم دارم بیشتر مینویسماحساس میکنم از بچگی با یه عالمه احساسات ضد و نقیض ، خوب و بد ، بالا و پایین ، زیاد و کم به دنیا اومدم اما هیچوقت نتونستم احساساتمو زندگی کن…
Lady noon·۱ ماه پیشسال بلواسال بلوااین کتاب برای من پر بود از حس خفقان ، عشق و غم!با نوشآفرین گریه کردم و با کارای دکتر معصوم مردای زورگو و دیکتاتور رو به ناسزا کشید…
Lady noon·۱ ماه پیشصفر و صددوباره منم بعد یه مدت نسبتا طولانی و اینجا که بجز چندنفر کسی نوشته هامو نمیخونه !این روزا زندگی باهام سر ناسازگاری داره شایدم مشکل از سیمک…
Lady noon·۵ ماه پیشوطن و تن؟اگه یک روز آزاد بودیم و هنوز نفس میکشیدیم برات این روز هارو تعریف میکنم تا بدونی خاکی که توش زندگی میکنی چجوری آزاده...از روز هایی برات…
Lady noon·۵ ماه پیشمن اگه شاعر بودم...من اگه شاعر بودم چشماتو غزل میکردم،زلفاتو مثنوی...خودمم میشدم شاعرهی دیوانهی دلسوخته!اما خب شاعر نیستم و تهش بتونم یه نویسندهی قلابی…
Lady noon·۵ ماه پیشآخر خطحدود سه سال از آخرین حضورم در اینجا میگذره و زندگی خیلی پر پیچ و خم تر از اونچه که فکر میکردم بود...اینجام تا یه چیز خیلی مهم رو بهتون بگم…