احساس میکنم از بچگی با یه عالمه احساسات ضد و نقیض ، خوب و بد ، بالا و پایین ، زیاد و کم به دنیا اومدم اما هیچوقت نتونستم احساساتمو زندگی کنم فقط تونستم کلمه کنمشون و بیارم روی کاغذ...!
به دنیا اومدم تا عاشق دیوونه باشم یا متنفر منزوی نمیدونم کدوم اما اینو میدونم قرار بود اغراق شده باشه همه چی اما نمیشه؛ نمیزارن نشد...
داشتم حساب میکردم دیدم عمر خوشی هام و حسای خوبم شده ۳ ساعت ینی نهایتا تا اتفاق بد بعدی که قراره روزمو شب کنه کلا ۳ ساعت وقته و اون ساعات برام شبیه خلاء حس میشه انگار رو زمین نیستم...
همیشه میگفتم خدا حتماا بهترشو برات سراغ داره صبر داشته باش اما من صبر شدم و زندگی نداشت.