در تاریکیِ ساکت، سایهها میرقصند
و من، مسافرِ قلمروِ خاموشانم
اینک که باد، نوحه میخواند بر شاخههای بید
من نیز آوازِ زمین را میخوانم
ای مرگ، ای دروازهبانِ رازِ ازل
تو را نمیترسم
چرا که هر وجب از این خاک
خاطرهای از تو در خود دارد
دستانت را بگشا
که من تشنهٔ دیدارِ حقیقتم
در چشمانِ بیانتهایت
اسرارِ بسیاری خوابیده است
امشب ماه، تیغی سرد بر گلو دارد
و ستارگان، شمعهای وداعند
من با آرامش، به استقبالت میروم
چون برگِ پاییزی که سبکبال
از شاخه رها میشود
نگویید مُرد!
که من در هر نسیمی
تنفس خواهم کرد
در هر قطره باران
ترانه خواهم خواند
و در هر طلوع آفتاب
دوباره متولد خواهم شد