خانم رحمانی عزیزم، مامانِ دومم،
وای که چقدر دلم تنگ میشه براتون. وقتی شنیدم دارید میرید کرمان، انگار یه تیکه از قلبم کنده شد. دلم میخواد گریه کنم، اما نمیدونم چطوری. شما که فقط معلم من نبودید، شما مثل مامان بودید. همیشه با اون صدای آروم و مهربونت، با اون نگاه باهوش و فهمیدهتون، همه چی رو برام روشن میکردید.
نگاهم رو گرفتم، انگار امشب خاطرات بیشتر از هر موقعی برای مرور شدن له له میزدند. خاطراتی که از شما به جا مونده بود و من انقدر قوی نبودم که ازشون بگذرم. یاد اون همه فکر و تخیلی که راجع به اسم کوچکتون میکردم افتادم. فکر میکردم در ابتدا اسمتون فرشته است، اما شما خودتون فرشته بودید که بالهاتون رو به مدرسه ما گشودید.
یادتونه اون روزی که دلم درد می کرد و قرص خورده بودم و سر کلاستون خوابم برد؟ شما کلاس تموم شد بیدارم کردید و گفتید: " اشکال نداره ولی خودتو برسون که جلسه ی اول اولین نفر ازت می پرسم ." اون موقع بود که فهمیدم چقدر مهربونید. یا اون روزی که توی پرسش ، یه سوال خیلی سخت پرسیدید و من بلد نبودم، اما شما یواشکی جوابش رو بهم گفتید و گفتید: "دفعه بعد بیشتر بخون."یا اون روزی که توی امتحانات ترم پایانی هفتم روتون سوسک انداختم و شما فقط خندیدید؟
دلم برای اون روزها تنگ میشه. برای وقتی که روی تخته با کچ های رنگی برایم می نوشتید و با حوصله برایمون درس توضیح میدادید. برای وقتی که لبخند میزدید و من انگار که دنیا رو دارم. حالا چطور دلم بیاد که شما برید؟ کرمان که خیلی دوره. کی دیگه برام مثل شما معلم میشه؟ کی دیگه برام مامان دومم میشه؟
میدونم که باید قوی باشم، اما خیلی سخته. وقتی شما نیستید، انگار یه چیزی کمه. انگار هوا نیست که نفس بکشم. کاش میشد زمان رو نگه داشت و شما رو همینجا، پیش خودم نگه داشت.
ولی اگه رفتنتون باعث خوشحالی شماست، منم راضیام. فقط یادتون باشه، هیچ وقت شما رو فراموش نمیکنم. همیشه توی قلبمی، مثل یه ستاره میدرخشید.
خیلی دوستتون دارم، معلم عزیزم.
دانش آموز شما،
نگار سادات مهدوی