در سکوتِ گرمِ پنجره، دستانم را بر شیشه میکوبم… نه برایِ سرما، که برایِ نقشِ تو بر شیشهٔ دلم.
سحرگاهان، وقتی بوی نانِ تُست، خانه را پر میکند، من بیاختیار، کنارِ تُفَرِ قهوه، دو تا فنجان میگذارم. یکی برایِ من، و یکی برایِ سایهات که بر صندلی خالی، تکیه داده است.
روزنامه را که ورق میزنم، چشمانم میانِ سطرها، دنبالِ خطِ خوشِ تو میگردد. قهوه را مینوشم، اما طعمِ تلخش، یادآورِ شکلاتِ تلخی است که همیشه نصفهاش را میخوردی و نصفهاش را برایم میگذاشتی.
لباس هایت هنوز در کمد آویزان است. گاهی در را باز میکنم و بوی تو، مثلِ یک رازِ قدیمی، به استقبالم میآید. یک دستمالِ ابریشمیِ آبی، که روزی گریۀ مرا پاک کرد، هنوز در جیبِ پالتویم سنگینی میکند.
عصرها، پرنده ها را نگاه میکنم که به آشیانه بازمیگردند. من هم کلید را در قفل میچرخانم، اما در، فقط به رویِ خلوتِ خودم باز میشود.
و امشب… ای کاش میتوانستی ماه را از پشتِ ابر ببینی. ماهِ امشب، شبیهِ آن شبی است که برایِ اولین بار، دستت را در دستانم گرفتم… و دنیا، به اندازۀ کفِ دو دستمان، کوچک شد.
حالا، در سکوتِ اتاق، تنها صدایِ تیکتیکِ ساعت میآید… همان ساعتی که هدیۀ تولدت بود و حالا، ثانیهها را، مثلِ قطرههایِ اشک، میشمارد.
من چیزی نمیگویم.
فقط…
فنجانِ قهوهات را مینوشم.
دستمالِ آبی را به چشمانم میفشارم.
و در سکوت، به نقشِ محوی که بر شیشهٔ دلم باقی مانده، خیره میمانم.