این گفتگوی ذهنی آشنا نیست؟👇👇👇
چشمت روز بد نبینه! فکر میکردم با این ده تا کارمند دیگه همهچی رو رواله، بار از رو دوشم برداشته میشه. خیال خام! انگار ده تا کوه گذاشتن رو دوشم. هر روز صبح که میام دفتر، اول باید یه دور با خودم بجنگم که خودمو از پنجره پرت نکنم پایین.
این اجاره دفتر یه طرف، حقوق اینا یه طرف دیگه. بیمه و مالیات هم که دیگه نگو! هر ماه که میرسه، انگار دارن خونمو میمکن. قبلاً خودم بودم و یه منشی، یه جوری سر میکردیم. حالا اینا همهشون توقع دارن، حق هم دارن بیچارهها. ولی آخه از کجا بیارم؟
هر روز یه قبض جدید میاد. قبض برق، قبض آب، قبض تلفن، قبض اینترنت... انگار اینا هم فهمیدن ما چند نفریم، هر روز بیشتر میشن. بعد این وسط یه مشکلی هم پیش میاد، همه میریزن سر من. انگار من علاءالدینم و یه چراغ جادو دارم که هرچی بخوان براشون حاضر کنم.
دیشب تا صبح خوابم نبرد. هی حساب کتاب کردم، هی بالا پایین کردم، دیدم آخرش هیچی به هیچیه. اگه همین فرمون پیش بره، مجبورم نصف اینا رو اخراج کنم. اون وقت میبینی چه قیامت به پا میشه!
ای خدا! کاش همون موقع که دو نفر بودیم مونده بودیم. لااقل شبها راحت میخوابیدم و اینقدر حرص و جوش نمیخوردم. این چه وضعیتیه آخه؟ ده تا کارمند استخدام کردم که کارم سبک بشه، حالا ده برابر شدم! دارم دیوونه میشم به خدا...
این داستان آشنای کسانیست که هر روز سعی میکنند کسب و کارشان را برای اعتلای زندگی خود و اطرافیانشان ، مستحکم نگه دارند.
یکدیگر را در این شرایط سخت تنها نگذاریم.

ارادتمند : محمد نجاتی فعال و مشاور اقتصادی