
انگار تمام رنج دنیا را گذاشتهند بغلم و گفتهند برو پِی زندگیت.
اولین بار کدام ابلهی توی سرم انداخت که رنج باید عمق داشته باشد وگرنه میشود درد؟ خب بشود. مثلا رنج من که عمق ندارد و درد است و درد است و درد، بیارزش است؟
اصلا گیریم که بیارزش باشد. ولی وجود که دارد. من همین رنج بیعمق را همهجا دنبال خودم میکشم، انقدر میکشم و میکشم و میکشم که نفسم تنگ میشود. سینهم خس خس میکند و دنیا برایم سیاه میشود، هیچ هم برایم مهم نیست که عمق ندارد و رنج بافضیلتی نيست.
آدمهای عادی شبیه منرا همین درد از پا درمیاورد.