آوای نذری
(دکتر حجت بقایی)
مرغ و گوسفند را
به سگ میدهند بخورد
میگویند:
«این حمایت از حیوان است
حقِ آنان را نمیتوان نادیده گرفت.»
و سگها
بیصدا
چشمهایشان پر از انتظار
و دهانشان
گرم از زندگی
اما
دستهای خسته مردمان
که بر سفرههای خالی میلرزند
کسی نمیبیند
اما
به جای نذری
به جای دستهای گرمی که از پنجرههای دل میگذرد
حمایت میشود
از نای بلند حیوانها
و شکمهایی که
سیر نمی شوند
اما صدای کودکان خیابان
که گرسنگیشان
در کوچهها گم میشود
کی به گوش کسی میرسد؟
محرم که میرسد
آتشها روشن میشوند
اما دستهای سخاوت
نذریهای گرم
کمی سرد میشوند
در سایه حرفها و قضاوتها.
میگویند: «برای فقرا نده»
و دلتنگی
در ریههای شهر میپیچد
مثل بادی که
از بیمهری میآید.
چرا این همه عدالت را فقط در حمایت از سگها و مرغها میبینیم؟
چرا کودکان
که در تاریکیهای شب میلرزند
در گوشههای این شهر بزرگ
بیصدا میمیرند؟
و در گوشه ای از شهر
وقتی حرف از نذری میشود
وقتی ظرفهای غذا
گرم و رنگین
میرسد
به کوچههای پر از سکوت
صدایی بلند میشود:
«چرا می دهی؟
محرم و صفر
این رسمش نیست
این قانون نیست»
و دلهایی که
پر از گرسنگیاند
میمانند
در سایه این بهانهها
بیپناه
بیصدا
کودکان بیخانمان
که صدای خندهشان
مثل نسیمی کوتاه در شهر میپیچد
لبهایشان خشک از درد
چشمهایشان پر از سوال
اما هیچ کس نمیشنود.
فقط سگ است
که غذا میخورد
و نذری
برای فقرا
قصهای میشود
که به گوش نمیرسد.
و من میبینم
این همه تناقض را
این همه
فاصلهی سرد بینِ آدمها
این همه
حاشیهها و بهانهها
که به نام حمایت
جان را به بازی میگیرند.
نذری
نه فقط غذا
که همان
دست مهربان است
همان
پل بین جانهای خسته
همان
شعلهی روشن امید
که باید
در دل هر کوچه
و قلب هر خانه
زنده بماند
نه اینکه در بهانهها
گم شود
مثل شعری نیمهکاره
که ناتمام میماند.
بگذار سگ بخورد
اما بگذار نذری هم برسد
به دستهای لرزانِ انسان
به دلهای پر دردِ گرسنه
که هیچ بهانهای نمیتواند
بر حق زندگیشان سایه بیندازد.
+روزنوشتهای مشاور تحقیق و توسعه
مجله شعر، انوشا