من و گمنامی که تنها آشنایمان خاک است
(دکتر حجت بقایی)
خاکِ وطن را
شاهد میگیرم
که من
هر صبح
دل از خواب کَندم
و به یک غریبه
سلام دادم
به نیتِ روشنی
به نیتِ دلهایی که بیصدا
در سینه خاک میکوبند
نه نامش را میدانم
نه قصهاش را
فقط میدانم
روزگاری
او هم آفتاب را دیده
و به آسمان چشم دوخته
مثل من
اما حالا
در خاکیست
که نه خانهی من است
نه خانهی او
و همین
ما را شبیه کرده است
در غربتِ گیلان
در تنهاییِ این جهان
و من به او سلام میکنم
با امیدی پنهان
که فردا
وقتی من هم
میهمانِ همین خاک شدم
هوای مرا داشته باشد
آخر...
من در این جهان
کسی را ندارم
جز خدا
و شاید
دلِ یک شهیدِ بینام
که حالا
سلامهای مرا میشنود
خاکِ وطن شاهد باش
که تنهاییِ من
مثل برگِ افتادهای
میلرزد
در آغوش نسیمی
که از کنار مزار او
میگذرد
شاید فردا
غریبهای
بیآنکه بداند
کجای خاک خوابیدهام
برایم
سلامی بیاورد...
+روزنوشتهای مشاور تحقیق و توسعه