ویرگول
ورودثبت نام
NiHan
NiHanتولدی تازه با ورود به جهان کلمات
NiHan
NiHan
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

تبعید نور

با لبخندی فریبنده، در لابه‌لای شکافِ دیوارهای زمستان می‌پیچد و هذیانی به نام "امید" را وقیحانه از دهانش پس می‌زند. در همین حین، بازیگوشانه با طنابِ سبزِ خود، حقیقتِ شیرین و بی‌رحمِ زمستان را بسمل می‌کند.

جالب است که به این دروغ تن می‌دهیم و تیغِ پنهان‌شده در غلافِ شکوفه‌هایش را «رشد» می‌نامیم؛ اما این رشد، جز صرفِ تکرار بیش نیست. یا شاید تجدیدی است که برای وضوحِ واضحات، توضیحِ اضافه‌ای برای گفتن دارد. اشتباهِ قلمم است که آن را «تکرار» خطاب می‌کند، ولی این رنگ و لعاب، تنها زهرِ فراموشی را به کامِ ما خوش‌تر می‌نشاند؛ فراموشیِ طراوتی که عطرش، ردبویی از فریب را بر جا می‌گذارد؛ فریبِ نوری که بی‌هیچ زحمتی خود را در رگ‌های خاک جا می‌دهد و نتیجه‌ی کمی تغییر زاویه است.

رگ‌های خاکی که این‌بار بیش از پیش، گرمای شکوفایی از تنِ سردش جهیده می‌شود؛ شکوفاییِ درختانی که سرمستانه با نوای شاخه‌ها، برگ‌های خود را می‌رقصانند؛ رقصی که بهتانِ حقیقت را هر لحظه بیشتر در توهمِ زندگی حل می‌کند. آری، توهمِ زندگی! چرا که انگار جهان، با وجود سرمایِ خون‌آلودش، هنوز به جوخه‌ی اعدام وفادار است و خورشیدِ دروغینش، با تیشه به کمکِ ریشه‌های صداقتِ زمستانی می‌رود؛ زمستانی که گردِ آغازِ دوباره به اطراف می‌پاشد.

به بهایِ گزاف، چوبِ اجبار بر سرت می‌زند که «الا و بلا با جهانِ بیرونت هماهنگ شو»؛ در حالی که دو جهانِ قرارگرفته در تقابلِ هم، پیش از آغازِ نبرد، به جای رجزخوانی، با دهن‌کجی قدرتِ خود را به رخِ دیگری می‌کشانند.

خلاصه که این وَهم، هرساله همین موقع، لباسِ کهنه‌ی «هیچ» را کنده و با لباسِ «پوچی»، روبه‌روی آینه‌ی زندگی دلربایی می‌کند. چشمانِ لالِ من همه‌ی این‌ها را می‌شنود و چاره‌ای ندارد جز اینکه با سکوتش فریاد سر دهد؛ فریادی که می‌داند نورِ بهار، فقط جلوی پایت را روشن‌تر می‌کند و دوباره در آغوشِ تاریکی جان می‌سپارد؛ دوباره از دلِ تاریکی نور می‌زاید؛ دوباره تاریکی، نور را با مخلفاتِ خفگی نوشِ جان می‌کند؛ و تاریکی، نورِ دل و روده‌ی خود را به جهان عرضه می‌دارد...

در این بهار، تنها یک چیز حقیقی است: بازیِ بی‌پایانِ هستی با نیستی. و ما، در این میان، تنها تماشاگرانِ دردمندِ این نمایشِ بی‌معناییم؛ که گاه، در زیباییِ موقتِ شکوفه‌ها، خود را گم می‌کنیم و گمان می‌بریم که یافته‌ایم. اما هر گلی پژمرده خواهد شد و زمستان، دوباره از راه خواهد رسید.

گرچه که لفظِ «حقیقت» هم بازیچه‌ای برای زیباییِ این نوشته است، درست عین چهره‌ی بهار؛ اما حقیقت... کدام حقیقت؟! چیزی که من می‌بینم حقیقت است، یا چیزی که از بیرون دیده می‌شود، یا چیزی که نشانمان می‌دهند؟! چیزی که می‌گویم، یا چیزی که گفته می‌شود، یا چیزی که عموم می‌شنوند یا دست‌کم می‌خواهند بشنوند؟! از دلِ تظاهر حقیقت زاده می‌شود یا از دروغ برمی‌خیزد؟! قسم می‌خورند به حقیقتی که حقیقت نیست و با دروغی، حقیقت را طعمه‌ی افکارِ مسمومِ خود می‌کنند. شاید آن‌ها هم با من هم‌عقیده باشند، ولی انگار حقیقت، دروغی جمعی‌ست که همگی در آن اتفاقِ نظر داریم؛ وگرنه می‌توانستیم نقضش کنیم. اگر از بین ما کسی می‌دانست این حقیقت یک دروغ است، سریع‌تر دست برای اعتراض بلند می‌کرد؛ یا حتی ممکن است همه‌ی این‌ها حقیقت باشد و آن که توهم، دورش را محاصره کرده، من باشم.

زیستن، مجازاتِ بزرگی‌ست؛ اما چه زیباست اگر بتوانی آن را با چشمانی باز تحمل کنی و سپس، بتوانی غمش را لمس کنی. گرچه ریاکارانه، عریانیِ غم‌هایش را با گل‌آرایی می‌پوشاند، ولی شاید به ظاهرِ زیبا عادت دارد.

‌در نهایت، که شادمان بودنِ رخسار، گاه جهتِ تحملِ مسلکِ زندگی است؛ آن‌قدر دلت دریاست که می‌توانی او را هم، مانند لبه‌های تیزِ قلبت، در آغوش بفشاری و با همزادپنداری، این فصل را سپری کنی!

حقیقتنوردردزندگیبهار
۲۱
۴
NiHan
NiHan
تولدی تازه با ورود به جهان کلمات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید