روزهای آخر تیرماه بود. سر ظهر انگار آتش از آسمان می بارید. کلافه از گرمی هوا کف اتاقم دراز کشیده بودم. با چشمانم اطراف اتاق را می گشتم. چند روزی بود که کنکور رو داده بودم و تازه داشتم نفسی از روی فراغت می کشیدم. اما هنوز آرامشی در وجودم احساس نمی کردم. برام عجیب بود که چرا با وجود اینکه از شر کنکور خلاص شدم بودم اما ذهنم درگیر بود. توی این افکار مالیخولیایی بودم که یهو یه چیزی در ذهنم جرقه زد..
علت مشغولیت ذهن و را یافتم، کتابام!
از در و دیوار اتاقم جزوه و کتاب می زد بیرون. من خیلی شلختم، بقول مادرم: آدم نمی تونه پاشو توی اتاق تو بزاره ازبس که کتاب و جزوه چیدی روی هم دیگه، جا برای راه رفتن هم نیست چه برسه به نشستن..
داشتم تو ذهنم به خودم غر میزدم که پاشو دختر همت کن اتاقت رو جمع کن. که یهو سوزن منگنه یک کتاب که روش خوابیده بودم وارد لباسم شد و من ناخودآگاه از سر درد جیغ کشیدم!
به ثانیه نکشید مادرم در چارچوب در ظاهر شد. با حالت سراسیمه پرسید: چیشده سر ظهر چرا جیغ میزنی؟ نمیگی بابات بیدار میشه؟ چته دختر؟
با حالت شاکی گفتم: هیچی این سوزن منگنه لعنتی رفت تو کمرم( با وسواس کمرم رو مالیدم)..
مادرم گفت: خب حقته، اتاق نیست که تویله است! با غر گفتم: مامان!
گفت: مرض! پاشو تکونی بخودت بده، کتابارو با نظم بچین توقفسه هاشون و یه سری هم بزار تو کشوای کمدت و تختت...
به حالت شاکی یک کشو رو بیرون کشیدم و گفتم: نگاه کن اصلا جا نداره.. همشون پر پرن! این کمد که نگم برات... انقدر قدیمی و گنده است که کل اتاق رو گرفته، هیچی هم که تو کشوای کوچیکش جا نمیشه... من اصلا این تخت و کمدا رو نمی خوام، اتاقم رو کوچیک کردن.
مامان با حالت عصبانی یک دستش رو به کمرش زد و با دست دیگه اش اشاره به کمد و تختوابم گفت: چی چی رو نمیخوام، خودت اصرار کردی گفتی خیلی اینا خوبن و الان مد شدن.. هنوز یکسال نیس بابات برات اینا رو خریده! همینی که هست خودت انتخاب کردی، اصلا کتاباتو بریز بیرون جات بازمیشه!
با اندوه گفتم: مامان من این کتابامو دوست دارم.. اگر کنکور قبول نشم به همشون نیاز پیدا می کنم. نمیشه بندازمشون بیرون... بیا این کمد بزرگه رو از اتاق ببریم بیرون تو سالن بزاریم . من کتابامو تا سقف بچینم جاش این گوشه. تازه اتاقم جای نشستن هم پیدا می کنه..
در حالیکه من و مامانم در حال جرو بحث کردن برای رسیدن به یک توافق پایدار بودیم... پدر با موهای افشون و چشمای پف کرده، خمیازه کشان دم در اتاق ایستاد. ابتدا سرش را خاروند بعد با لحن شاکی پرسید: شما دوتا چتونه سرظهری باز دارید باهم دعوا می کنید؟
مادرم با لحن منطقی گفت: عزیزم دعوا نمی کنیم که، داریم باهم صحبت می کنیم! دختر گلم داره تصمیم میگیره که کدوم کتابا و جزوه هاشو بندازه بیرون که اتاقش جای نفس کشیدن داشته باشه.
من با چشمای گرد شده رو به مامادرم کردم: مامان من کی گفتم که میخوام کتابامو بندازم بیرون! من میگم این کمد بزرگه رو بزاریم تو سالن اتاقم جاش باز بشه. من کتابامو میخوام احتیاج دارم هنوز.
پدر با شنیدن حرفای ما درحالیکه کلافگی و خستگی از سر و صورتش میبارید کمی یکث کرد و گفت: نه کتابارو میندازیم بیرون، نه کمد به این بزرگی رو میزاریم توسالن که اونجا رو خفه کنه... بهترین کار اینکه که دیزاین اتاقت رو عوض کنی. چون بنظرم خیلی بد چیدی اتاقت رو.
من و مادرم یک نگاه خریدارانه ای به اتاق کردیم.. تازه متوجه حرفای پدرم شدم. چرا من تابحال بهش فکر نکرده بودم. اتاقم نه کوچیک بود نه وسایلم خیلی بزرگ... بلکه خیلی بد چیده شده بود.
مادرم شانه ای تکون داد و با حالت بی تفاوتی گفت: خب اونکه کار خودتونه و با انگشت اشاره ای به من کرد و بعد رو به پدرم گفت: من میرم کیک درست کنم و با چایی بیارم، تو که خوابت پرید فکرنکنم دیگه بخوابی. بهش کمک کن. بعد رفت سمت آشپزخانه.
من با چشمای مظلوم به بابام که هاج و واج هنوز دم در اتاق خشکش زده بود و داشت خودشو میخاروند گفتم: باباجونم بابای خوووب، لطفا!
بابا شاکی گفت: خر خودتی چی میخوای حالا؟ گفتم: بابا میشه لطفا کمکم کنی باهم وسایل رو جابه جا کنیم؟ خواهش کش داری گفتم... نگم براتون که 10 دقیقه رایزنی من و بابام طول کشید، تا اینکه قرار بر این شد من به مدت یک هفته ظرفای شام رو بشورم( ظرفای شام شیفت کاری بابام) بابام هم در عوض تو چیدمان دوباره اتاقم کمکم می کند...
یک ساعت بعد مادرم با کیک و چایی وارد اتاق شد. بنده خدا تا اتاق رو دید از تعجب درجا ایستاد.

وای اینجا رو چیکار کردین؟ من و بابا در حال عرق ریزان و نفس زنان یه نگاهی بهم کردیم، بابام با خستگی سرپا ایستاد و کمرش رو راست کرد و گفت: چی بگم مثلا اومدیم تغییر دکور بدیم ولی بنظرم خرابکاری کردیم، نه؟ من با حالت قهر دستهایم را بهم قلاب کردم و گفتم: بهتون گفتم این کمد خیلی بزرگ و قناصه کل اتاقم رو تنگ کرده من اینو نمیخوام هرکار می کنیم اتاق درست نمیشه. مامان قبول کن بزاریمش تو سالن؟
مادرم با سر تکانی داد و درحال برگشتن به سالن باصدای بلند گفت: هر کاری راه و روش خودشو داره. بیا برو یه زنگ بزن به داییت تا بهت بگم. من درحالی که سعی می کردم پاهام رو بلند کنم و با گام های بزرگ از روی کتاب ها و وسایل تو اتاق رد شوم ...غرغرکنان به سمت موبایلم رفتم و گفتم: آخه دکور اتاق خواب من به داییم چه؟
مادر حدود 5 دقیقه با خان دایی صحبت کرد و در آخر یک شماره تلفن یادداشت کرد و با گفتن مرسی داداش دستت درد نکنه موبایل را قطع کرد.
بعد رو به من کنجکاو و بابای در حال کیک خوردنم کرد و گفت: دو هفته پیش یادته داییت، دکور کل کافی شاپ رو تغییر داد. رفتیم دیدنش تو خودت کلی ذوق کردی که داییت چطوری تونست فضای به اون کوچیکی رو انقدر پر نور و دلباز کنه! اونهم با هزینه کم، یادت اومد؟
با کمی تعجب گفتم: آره خب مگه چیه؟
هیچی دیگه عزیزم، داییت کلی گشته بود یک شرکت حرفه ای دیزاین و دکور گیر آورده بود که برای خودش خیلی تو دکوراسیون داخلی سرو صدا کرده. اسمش نیک بومه.. زنگ زده تلفنی مشاوره گرفته بعد خیلی راحت و بی دردسر با چندتا عکس و تلفن به این دکور خوشگل و شیک رسیدن که داداشم کلی راضیه...
من با تموم شدن حرفای مادرم خیلی جا خوردم چون تا اون موقع فکر میکردم تغییر دکوراسیون کافی شاپ کار خود داییم بوده... چون انقدر ازش تعریف می کرد که واقعا فکر نمی کردم کسی بتونه دایی سخت پسند من رو انقدر راضی کند. برای همین با کمی گنگی پرسیدم: خب الان این به اتاق من ربطش چیه؟
مادرم گفت: سوال نداره! زنگ زدم شماره شرکت نیک بوم روگرفتم که بهش زنگ بزنی که برای تو هم یک نیک بورد بسازن که بتونی باهاش اتاقت رو درست بچینی.
با ذوق گفتم: یعنی برای اتاق من هم نقشه و طرح میدن؟
مادرم گفت: آره مادر کارشون اینه.. داییت میگفت یه شعار باحالی هم دارن که میگه: هر تغییری بهبود نیست، تخصص ما بهبود فضاست.
همین الان تو هم برو بهشون زنگ بزن و یه قرار مشاوره با طراح داخلیشون بگیر، مادر جان هر کاری تخصص خودشو می خواد. قرار نیست ما کارای بقیه رو بکنیم. طراح داخلی یکی از کاراش تغییر دکوراسیون. پس اگه میخوای نتیجه بگیری با متخصص اینکار مشورت کن.
