شهریور ماه سال ۹۵ قرعه ی روزگار یک سفر زیارتیِ مشهد را در طالع خانواده امان نوشت که شامل حال مامان و خواهران و برادر مجردم و خانواده خواهرم شد که پس از یک تماس تلفنی، من و فرزندانم متوجه شدیم و به اصرار پسر ۸ساله ام و با هماهنگی با خانواده؛ قرار شد ما هم بلیت هواپیما تهیه کنیم.
از قضا روز بعد خیلی زودتر از بقیه سه تا بلیت برای روزی که مدنظرمان بود، جور شد.
شبی که از اهواز به مشهد رسیدیم، خانواده من هم طبق تاریخ و زمان پرواز به اقامتگاهشان که خانه ی یکی از دوستان برادرم در یک محله قدیمی بود، مستقر شده بودند.
روز اول اقامتمان من و فرزندانم به همراه خواهرزاده ها و خواهرهایم برای تهیه مایحتاج اولیه و خرید کفش راهی بازارچه ی محله شدیم. از همان شب هم زیارت های شبانه ما شروع شد و هر بار تا پاسی از شب، همگی با مینی بوس راهی حرم می شدیم و تا نیمه شب و گاهی هم نزدیک صبح برمی گشتیم.
یکی از آن شبها که بیشتر اعضای خانواده تصمیم نداشتند حرم بروند، خواهر بزرگم به همسر و دخترش ، من و دخترم و یکی از خواهرانم پیشنهاد داد که خودمان برای زیارت برویم تا یک شب روحانی دیگر را تا صبح سر کنیم و پرانرژی به خانه برگردیم. در صورتی که نمی دانستیم قرار بود آن شب یکی از خاص ترین شبهای اقامتمان در مشهد باشد؛ بویژه که در پایان، سفرِ کوتاهِ پر رمز و راز و پر ماجرایی هم داشتیم...!!
زیارتمان که تمام شد، ساعت حدود چهار صبح و هوا کاملا تاریک بود. همگی از حرم بیرون رفتیم و راهی میدان و ایستگاه تاکسی ها شدیم. بعضی راننده ها خواب بودند، بعضی ها هم تاکسی هایشان را پارک کرده، برای خوردن صبحانه و خواندن نماز رفته بودند.
در حین رفتن سمت ایستگاهِ موردنظر، یک پراید سفید کنار پای دامادمان ایستاد. راننده آدم عجیب و خواب آلودی بود و به نظر می رسید چیزی هم مصرف کرده باشد! دامادمان کمی خم شد و از پنجره ی جلو با او صحبت کرد. بعد از چند ثانیه به سمت ما برگشت و ماشین هم رفت. او گفت که چون راننده ی پراید آدم خطرناک ومعتادی به نظر می رسید، منصرف شدم. ضمنا پراید هم جای ما را نداشت.
مدت زیادی گذشت و خبری از تاکسی یا ماشین مسافر کش دیگری نبود! خیلی خسته شده بودیم و کم کم صدای غرولندمان بلند شد. در همین اثنا، یک پژو ۴۰۵ سبزِ سیر که صندوق عقبش نیمه باز بود و خود ماشین هم کمی لق می زد، جلوی پایمان ایستاد.راننده ی پژو، آدمی عجیب بود و صدای بسیار بمی هم داشت.
تقریبا دیگر در آن موقع صبح چاره ای نداشتیم و باید با آن همه خستگی به هرقیمتِ پیشنهادی از طرف راننده با کمی چانه زنی، با همان ماشینِ ظاهراً تصادفی راهی می شدیم..!!
در آن نگاههای پر از ابهامِ ما که این سفر کوتاه با آن راننده ی عجیب و غریب و ماشین عتیقه اش ، راه به کجا می برد با خنده های ریز ، در ماشین بسختی نشستیم و راننده هم با گفتن جایتان می شود نگران نباشید، ما را متقاعد کرد که ماشینش می تواند شش تن دیگر غیر خودش را با فشردگی در خود جای دهد. انگار آن ماشینِ به خیالِ خودمان تصادفی، مثل یک کفش کهنه جا باز کرده بود!
خواهرم و همسرش جلو نشستند و چهارنفر دیگرمان روی صندلی عقب ماشین. دختر ۱۵ساله ام چون ریز جثه و لاغراندام بود روی پای من و دخترخاله اش نشست. درحالی که سرش به سقف ماشین می خورد و مجبور بود برای اینکه اذیت نشود سرش را رو به ما خم کند.ناگهان نگاهش در نگاه ما گره خورد و خنده ای تمسخرآمیز روی لبهایش نقش بست و این اتفاق، نقطه ی آغاز خنده های ما بود..!
ماشین هنوز چند چرخ نچرخید، خودمان را در دل تاریکی هوا و کوچه پس کوچه های عجیب و غریب ، محله های مسکونی و کاملا ناآشنا دیدیم!
راننده خیلی مشکوک بود. اولش هیچ چیزی نمی گفت و موانع را یکی پس از دیگری با شدت و سرعت پشت سر می گذراند و طبیعتاً با آن ماشین نسبتاً زهوار در رفته و تق تق شدید درِ نیمه باز صندوق عقب که هر از گاهی بالا و پایین می پرید، سرهای ما هم به در و پنجره ماشین می خورد و گاهی به همدیگر. کوچه های ناآشنا و خنده های ریزِ پر از دلهره و فضای مسمومِ شک، داشت ما را دیوانه می کرد و مکرر با هم می گفتیم که چه قدر راننده و مسیری که می رود عجیب و غریب است و نگران بودیم ما را بدزدد یا بلایی سرمان بیاورد!
آقای راننده کم کم سکوت را شکست و شروع به صحبت کرد. در همان حالی که پی در پی سر و دستش را از ماشین بیرون می برد و پشت سرش را در حین رانندگی خطرناک نگاه می کرد، پا را روی گاز گذاشت و موانع را یکی پس از دیگری طی کرد.
میان صحبت، یک لحظه نیم خیز شد یک بطری کوچک آب از کنارِ در ماشین برداشت. درِ بطری را باز کرد و آن را بیرون از پنجره برد و در حالی که دستش را به صورت افقی نگه می داشته بود با حرکات عجیب دست و کج و معوج کردن بطری، مایع داخل آن را آرام آرام کف بزرگراهی که واردش شده بودیم، بدون آن که حتی اندکی از سرعت ماشین بکاهد، می ریخت!
دخترم چون روی پاهای ما نشسته بود و تقریبا در دسترس ترین فرد به راننده در صورت هر پیشامدی، همان موقع با وحشتی آمیخته به طنز گفت : " ای وای ، حتما اسید است و می خواهد به صورتم اسید بپاشد! " بعد رو به ما مقنعه اش را روی صورتش کشید و کِرکِر خنده راه انداخت و ما هم از شدت خنده کم مانده بود جانمان در بیاید.
حقیقتا همه ی رفتارهای راننده بسیار مشکوک بود. انگار می خواست با ریختن مایع درون بطری کف بزرگراه، برای کسی یا کسانی ردی بگذارد. بطری که خالی شد در یک حرکت فوری ، کمر آن را با دستش محکم فشرد و بیرون انداخت!
در همان حال به دامادمان گفت : " این ماشین را می بینید، من، پدر، مادر و کل خانواده ام را با همین ماشین از دست دادم و خودم هم مدتی در کما به سر می بردم. راننده ماشین هم خودم بودم! خوب که شدم ماشین را کمی تعمیر کردم و با همین زندگی ام را می گذرانم. "
ما، راننده و چشمان از حدقه درآمده امان، با آن برق پر از استرس بی جانی که از چشمانمان جهید..!
خنده روی کل دهانمان ماسید؛ هم از ناراحتی اتفاقی که برای او و خانواده اش رخ داده بود، هم از ترس تکرار آن ماجرا؛ آن هم با همان راننده، همان ماشین و بظاهر همان نوع رانندگی!
انگار در دلمان با مواد شوینده قوی و اسیدی رخت می شستند.چنان می سوخت که گویی فشار گازی که از آن ساطع می شد بالا می زد و ما هم با آن از خنده ریسه می رفتیم و آهسته به هم می گفتیم که ای داد بیداد الان ما را هم به کشتنمی دهد!
بعد همدیگر را محکم گرفتیم؛ از ترس این که در عنفوان جوانی قرار است چه به روزمان بیاید!
معلوم بود از آمدن به آن سفر ناگهانی پشیمان بودیم!
در همان حال دامادمان به طوری که هر کلامش پر از خنده هایی بود که نشان می داد او هم خیلی ترسیده ، به راننده گفت : " حالا کمی آهسته تر رانندگی کن ، تصادف نکنیم؛ خطرناک است! "
ناگهان راننده بی توجه پایش را محکم تر روی گاز گذاشت و گفت : " من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم؛ چون کسی آن بیرون منتظر من نیست! "
نور ماشین های رو به رو به صورت دامادمان تابید؛ درحالی که رو به راننده، آن جمله ی سمّی و پر از ناامیدی را شنید!
ما از صندلی عقب خنده ای را که روی لبهایش خشکید، دیدیم و چیزی که معلوم بود مثل ما در ذهنش می چرخید که لعنتی، تو برای از دست دادن چیزی نداری؛ ما که داریم...!! بعد خیلی آرام و با خنده گفت : " من برای خودمان می گویم نه شما ! "
راننده در سکوت عمیقِ ما بعد از آن همه خنده های شوک آور، دوباره مسیر کوچه های تاریک را در پیش گرفت. ناگهان در یکی از خیابان های تاریک، کنار چند ماشین که گوشه ی خیابان پارک کرده بودند، زیر یک ساختمان در حالی که با تلفن همراهش شروع به صحبت کرد، پا روی ترمز گذاشت و در تاریکی پیاده شد. ما به هم نگاه کردیم و باز با هم گفتیم : " ای داددبیداد، همین حالا یا ما را می کشد یا یک بلای دیگری سرمان می آورد! "
راننده آرام آرام عقب ماشین، دو متری دورتر رفت. سرش را بالا برد. به نظر نگاهش به سمت یکی از پنجره های ساختمانی چند طبقه بود. مشخصا" داشت با یک نفر با ایماء و اشاره صحبت می کرد!
تقریبا دیگر مطمئن شده بودیم همدست دارد و بزودی ما را با هم خفت می کنند. نیم خیز و آماده بودیم که به محض اطمینان از خطری قریب الوقوع، همگی بیرون بپریم! چهره های مظلوم اما پر از خنده های دلهره آورمان بیشتر ما را به خنده می انداخت! ما آن صحنه های شوک آور را در همان حالتی که روی هم افتاده بودیم و تحت فشار ممکن بود بزودی تبدیل به سنگی عتیقه شویم، از شیشه عقب ماشین، متحیر می دیدیم!
راننده ی مشکوک، ناگهان خم شد و زیر چرخ عقب یک ماشینِ پارک شده چیزی برداشت و سریع به سمت ماشین آمد و سوار شد. پوزش خواست و این بار با کمی آرامش شروع به رانندگی کرد. انگار دیگر گوهری برای از دست دادن یافته بود که او را به ادامه ی زندگی امیدوار می کرد!
ما خیلی خوشحال بودیم که تا آن جا نه کشته شدیم و نه خفت و تا آن لحظه توانستیم جان سالم به در ببریم! تقریبا حس آزادی و رهایی کردیم و بقیه راه را در سکوتی نسبتاً رضایت بخش گذراندیم.
راننده ی لعنتی کوچه های تاریک را رها نمی کرد، همین طور که تقریبا به محله امان می رسیدیم، هرکوچه و خیابانی را می رفتیم ، مکرر گوشزد می کرد که حواسمان باشد یک وقت از آن مناطق رد نشویم؛ چون به گفته ی او خطرناک بود و جمله ی تاکیدی اش این بود : "خیلی باید مراقب باشید! "
اینها را همان راننده ی مشکوک و ترسناکی به ما می گفت که جانمان را تا آن لحظه به لبمان رسانده بود!
در میان گفتگوهای نگرانمان، حدس زدیم که شاید قصدی هم برای خفت کردنمان داشت، اما بین راه منصرف شده بود یا شاید همان علامت ها و ایماء و اشاره ها نشان دهنده ی انصراف از بالاترین مقام باندشان بود!
خلاصه که پایان آن سفر زیارتیِ شبانگاهی ، ختم به خیر شد و با کلی خاطره و با یک دنیا ماجراجوییِ دلهره آور به پایان رسید.
آن سفر درون شهریِ کوتاه، به اندازه قصه هزار و یک شب برای ما طول کشید. سفری که هرگز فکر نمی کردم یک ماشین تصادفی تا این حد بتواند خارج از نُرمِ سفرهای دیگرمان با همراهی راننده اش، شبیه فیلمهای ترسناک برایمان خاطره سازی و نقش آفرینی کند. جالب این که سالها بعد یک فیلم سینمایی به نامِ تعطیلات (=Vacation) ساخته شد که یک سکانسش یادآور همان سفر پر ماجرای ماست.