
مکاتب فلسفی ایدهآلیستی و متافیزیکی تعبیر های غلط و غیر علمی، سطحی و یک جانبه از "جبر و اختیار" به دست میدهند؛ یکی را از دیگری مصنوعاً جدا میکنند، یکی یا دیگری را مطلق میکنند. نمونه بارز این گونه بر خورد ها، ارادهٔ گرایی در یک قطب و سرنوشت گرایی در قطب مخالف است.
سرنوشت گرایی (فاتالیسم)، جبر را مطلق میکند و هرگونه خصلت مختار را از فعالیت بشری سلب مینماید. نیرو های طبیعی و اجتماعی در این مکتب شکل قدرتی معجزنمون، قاهر، غیرقابل شناخت، سرکوب کننده و علاج ناپذیر، شکل "شیر نر خونخواره" به خود میگیرند. این قدرت ها سیطره مطلق دارند و انسان در برابرشان خلع سلاح و عاجز است. سرنوشت ازلی و مقدر، همه چیز را از پیش معین نموده و بشر را چارهای و راه گریزی باقی نیست. جهل انسان نسبت به قوانین عینی موجود و عدم امکان پیشبینی به علت عدم شناخت، ریشه معرفتی فاتالیسم است. سرنوشت گرایی در لباس فلسفی به صورت مطلق کردن علیت و ضرورت در میآید، در زمینه اجتماعی بشر را به تسلیم و رضا، به عبودیت دعوت میکند و در عصر ما لزوم مبارزه طبقاتی و لزوم شرکا فعال در این نبرد را نفی میکند؛ گاه در لباس مذهبی، رهایی از جبر قاهر، از زجر ها و آلام را، تنها در دنیای خیالی پس از مرگ و به بهای تحمل بردهوار مصیبت های واقعی این دنیا وعده میدهد. علیت مطلق و جبر مطلق در این مکتب، امکان هرگونه انتخابی را حذف میکند، منکر اختیار در هر شکل آن و منکر نقش فعالیت آگاهانه انسانی است.
ارادهٔ گرایی (ولونتاریسم)، اختیار را مطلق میکند؛ ارادهٔ شخصی، هر مشکلی را میگشاید؛ خواستن توانستن است. هرگونه سمت حرکت تاریخ، جبر، قوانین عینی، نفی میشود. اين مکتب معتقد است که اختیار عبارت است از استقلال از هرگونه قانونمندی عینی، بی نیازی از هرگونه قید و ملاحظهای نسبت به ضرورت عینی؛ و در این رابطه، نقش فعالیت آگاهانه و ارادهٔ بشری را مطلق میکند بدون آنکه هیچ علتی برای آن قائل باشد. تاریخ در نظر طرفداران این مکتب به شکل خیرهسرانه ارادهٔ و خواست شخصیت های بزرگ در میآیند. اینان گویا چنان اختیار مطلق و آزادی عمل بی حد و حصر و قدرت معجزآفرینی دارند که به دلخواه، سیر تاریخ را دگرگون میکنند. آنها میگویند قادرند با تودهها چون قطعه ای موم یا گلهای گوسفند رفتار کنند. نقطه اوج این مکتب در عمل سیاسی، فاشیسم است.
زندگی نشان میدهد تصمیمی که بدون شناخت جبر و ضرورت، بدون آگاهی به قانونمندی و شرایط عینی گرفته شود، راه به سوی اختیار و آزادی نمیبرد، برعکس آزادی و اختیار واقعی -به نوشته انگلس- عبارت است از قدرت تصمیم گیری با شناخت کامل وضع (وقوف بر اَمر). تنها با تکیه بر قوانین عینی موجود و ضرورت های عینی میتوان مختار و آزادانه، چنین تصمیمی را اتخاذ کرد. باید آنها را شناخت، به عمل آنها پی برد، خود را و امکانات عمل خود را با آنها تطبیق داد تا بتوان انتخاب کرد، تصمیم گرفت و در این معنا آزاد و مختارعمل نمودهر قدر این قوانین عیی را عمیق تر بشناسيم و ضرورت ها و قوانین طبیعی و اجتماعی را بیشتر و کامل تر پایه قرار دهیم، آن تصمیم آزاد تر و مختار تر خواهد بود؛ ما آزاد تر و مختار تریم.
اگر ضروریات در نظر گرفته نشود، شرایط عینی موجود نادیده انگاشته شود، انسان نه تنها مختار نخواهد بود، بلکه به قوانین و شرایطی که به هر حال وجود دارند و بدون آگاهی فرد هم عمل میکنند، وابستگی بیشتر و اختیاری کمتر و محدود تر خواهد داشت. بیهوده نیست که اگزیستانسیالیسم در پایان راه خود به پوچ بودن وجود انسان، به بدبینی و یأس ناگزیر رسیده است. بیهوده نیست که خودکشی، یا تصمیم مختار به پایان دادن به وجود خود، به مثابه عالی ترین جلوه اختیار در این فلسفه توصیف میشود و به نوشته آلبر کامو به مسئله اساسی فلسفه بدل میشود.
-ماتریالیسم دیالکتیک | امیر نیک آئین
@nina_st