۲۳ آذر/۱۳۷۸.
-آسمان مانند روزهای گذشته، هنوز میبارید. هوای شمال همیشه با دلِمن سازگاری داشت. دیدارمان در مکان موردعلاقهام بود. قبرستان؛ جالب است ولی همیشه دوست داشتم در میان جمعی از مردگان و سنگهای ناشنوا، عشقمرا به معشوق خود اعتراف کنم. و حالا، او همانطور که بر فراز آن بلندی ایستاده است و دستهایش را از پشت در هم قلاب کرده و چشم دوخته است به آسمان؛ لبههای لباسشرا باد با خود به اینطرف و آنطرف میبرد.
قدمی به او نزدیکتر شدم. آرام اسمشرا زیر لب زمزمه کردم. چهرهاشرا برمیگرداند سمتِ من؛ نگاه ماتمزدهام را به آن دو خورشید درون چشمانش دوختم. چشمانش! خودشان، جهانی دیگر برای زیستن بودند؛ کاش میتوانستم در آن جهان زندگی کنم. مدام با خود کلنجار میرفتم، بگویم یا نگویم؟ دستانم سرد بودند، گویا مردهام. دلمرا به دریا زدم و لب به سخن گشودم."نمیدانم چگونه شروع کنم. دستی در قلم دارم اما در حرف زدن خوب نیستم؛ ولی اینرا خوب میدانم که گرمای نگاهت، قلبِ سرد و نگاه ماتمزدهام را گرم میکند."
لحظهای سکوت کردم و او با چهرهای عاری از هرگونه احساس، مرا مینگریست. قدمی به او نزدیکتر شدم."نگاهت همانند یخ سرد است، ولی همان نگاهِ سرد، برای قلبِمن، گرم است و تاریکیای که در چشمانت خانه کرده است، به تاریکی اعماق چاه است ولی برایمن، همانند خورشید، درخشاناند."
اینهارا گفتم و چشمانمرا بستم. نمیدانم چگونه، فقط آن لحظه انقدر شجاعت داشتم که بدون ذرهای لرزش در صدایم، بتوانم احساساتمرا بگویم. آرامشی درونم پدیدار شد ولی پس از گذشت دقایقی نه چندان طولانی، با باز کردن چشمهایم، ساحل آرامشِ وجودم، طوفانی شد. نبود. او نبود. حرفهایمرا شنید و راهشرا کشید و رفت. با دردی که در قلبم احساس میکردم، دستی بر روی صورتم کشیدم. باد بیرحمانه مشتهای پوشالی و خالیاشرا بر روی صورتم میکوبید و من اشک نمیریختم؛ فقط یکچیزی در سینهام داشت خرد و نابود میشد.
نگاهم به سنگ قبرها افتاد. خدایمن! چرا نمیشود بر روی یکی از آنها، اسم من نوشته شده باشد؟ چرا من نمیتوانم به جمع مردگان بپیوندم؟ ایکاش میتوانستم بمیرم. اما چهکنم، مرگهم مرا پس میزند. مرگهم مرا نمیخواهد.
آنروز، شب به نیمه رسید و من در زیر بارانی که میبارید، در کوچه پس کوچههای این شهر به ظاهر بزرگ، قدم میزدم. آنشهر، آنشب از تمام شبهای دیگر، دلگیرتر بود.
به خانه که رسیدم؛ به سمت اتاقم هجوم بردم و خودمرا بر روی تخت انداختم. دستانم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم. هرلحظه، بعدازظهر آن روز از جلوی چشمانم رد میشد. چقدر احمقانه بود. حرفهایم و بیشتر از همه، گفتنشان چقدر احمقانه بود. کاش هیچوقت آنحرفهارا نمیگفتم. ولی حالا که فکر میکنم، اگر به گذشته برگردم، بازهم همان حرفهارا میگویم.
𝓝𝓲𝓾𝓼𝓱𝓪.