ویرگول
ورودثبت نام
Nolifar
Nolifarقسم به قلم... می‌نویسم تا ذهنم رو سازماندهی کنم!
Nolifar
Nolifar
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

وقتی بودجه سفر، چیزی بیشتر از یک «مزیت سازمانی» شد!

ساعت نزدیک  هفت صبح بود. اتوبوس روشن شده بود و آدم‌هایی که معمولا فقط در فضای کاری می‌دیدم‌شان، حالا با چمدان‌ها، بالش‌های مسافرتی و ماگ‌های قهوه کنار هم نشسته بودند. از شهرهای مختلف خودمان را به تهران رسانده بودیم تا بالاخره «سفر سازمانی» را تجربه کنیم. من اما با یک حس دوگانه سوار اتوبوس شدم: «کاش نمی‌اومدم» و همزمان «شاید وقتشه خاطره مشترک بسازیم.»

برای کسی مثل من که همیشه مرزی بین کار و زندگی‌اش می‌کشد، سفر گروهی اولین انتخاب نیست. سفر برای من یعنی خروج کامل از منطقه امن، یعنی چند روز بدون دغدغه کار… چیزی که مغزم معمولا پس می‌زنه. اما این‌بار نه نگفتم. چراییش رو در ادامه بهش می‌پردازم.


ماجرا از این‌جا شروع شد...

دو سال اول حضورم در خانه تراب صرف بازطراحی فرآیندها و سرویس‌های داخلی شد. ما تجربه‌ها را مستند می‌کردیم، روش‌ها را تست می‌کردیم و نسخه‌های بهتر می‌ساختیم. تیم کوچک بود و مدیرعامل شخصا نقش پررنگی در طراحی و اجرای فرآیندهای مرتبط با منابع انسانی داشت. کم‌کم که ارتباطات انسانی در سازمان برایم جدی‌تر شد و علاقه‌مند شدم این بخش را عمیق‌تر دنبال کنم، با همراهی مدیریت تصمیم گرفتیم برای مدتی کوتاه مسئولیت بهبود روابط درون‌سازمانی را برعهده بگیرم؛ مسئولیتی که هدفش روان‌تر شدن ارتباطات و ساختن فضای امن‌تر برای همکاری بود. در این مسیر:

  • از منتورها و معلم‌های زیادی کمک گرفتم

  • روی مهارت نرم مثل بازخورد دادن کار کردم

  • جلسات یک‌به‌یک و عمومی برگزار کردم

  • تست‌های خودشناسی اجرا کردم

و البته با مقاومت‌ها روبه‌رو شدم؛ مقاومت طبیعی آدم‌ها در برابر تغییر، مخصوصا وقتی تغییر را کسی جلو ببرد که هنوز جزئی از «استخوان‌بندی سازمان» نشده‌بود. بعد از گذشت چندین‌ماه اگرچه تغییرها اثرگذار بودند، اما مشخص شد که منابع انسانی هنوز یک «مسیر فرعی» در سازمان ماست نه یک پروژه کلیدی. همین شد که تصمیم گرفتم از آن نقش فاصله بگیرم و دوباره روی ارتباطات تمرکز کنم. اما یک چیز کم‌کم از یادم رفت: اینکه تیم، نیاز به فضاهای انسانی بدون تشریفات دارد؛ جایی خارج از جلسات یک‌ساعته!


بودجه سفر؛ یک امکان ساده اما مؤثر

عکس دسته‌جمعی تیم خانه تراب - ورودی کاروانسرای تاریخی یام | تبریز، ایران
عکس دسته‌جمعی تیم خانه تراب - ورودی کاروانسرای تاریخی یام | تبریز، ایران

در خانه تراب یک «بودجه سفر» وجود دارد که هر نفر می‌تواند با تیم یا خانواده‌اش از آن برای ایرانگردی استفاده کند. من هم در گذشته چندبار از آن استفاده کرده بودم، اما هیچ‌وقت تجربه سفر گروهی با تیم را نداشتم.

شهریور ۱۴۰۴، وقتی تصمیم گرفتیم یک سفر سازمانی به تبریز داشته باشیم، حس کردم وقتش رسیده این‌بار بهانه‌ای برای کنار هم بودن بسازیم؛ فضایی خارج از جلسات رسمی، جایی که آدم‌ها بتوانند بدون نقش‌های کاریشان با هم حرف بزنند، بخندند و تجربه مشترک بسازند. من در لحظه اول همان مرز همیشگی کار-زندگی را حس کردم.
امّا یک چیز قوی‌تر در من گفت: این‌بار برو! شاید این سفر همان چیزی باشد که سال‌ها دنبالش بودی و نمی‌دانستی.


از مسجدسلیمان تا تبریز؛ شروع یک تغییر آرام

اولین مقصد، مسجدسلیمان بود. مسیری پر فراز و نشیب! اما وقتی شب‌نشینی کنار آتش و بازی‌های گروهی شروع شد، چیزی در من آرام آرام جابه‌جا شد: خنده‌هایی که در سازمان کمتر می‌شنیدم، داستان‌هایی که هیچ‌وقت فرصت روایت شدن نداشتند. بعد رسیدیم تبریز و از آنجا به کاروانسرای یام؛ فضایی که انگار برای مکالمات انسانی ساخته شده بود.

روز بعد، گروه تصمیم گرفت به جلفا برود. در شرایط معمول شاید همراه نمی‌شدم، اما این‌بار حس کردم همین لحظه‌های خارج از برنامه، همان پیوندهایی را می‌سازد که دنبالش هستم. همراهشان رفتم؛ و نتیجه دقیقا همان چیزی بود که امیدوار بودم: یکی از بهترین روزهای سفر.

مسیر طولانی اما جذاب، کلیساهای باشکوه، خنده‌هایی از ته دل و گفت‌وگوهایی که هیچ نشانی از کار نداشتند.


شب‌نشینی‌های یام؛ نقطه عطف ماجرا

اما اوج این سفر شب‌هایی بود که در کاروانسرای تاریخی یام دور هم نشستیم.
اول درباره خود زندگی حرف زدیم: از علایق، ترس‌ها، رویاها گفتیم.
بعد کم‌کم حرف‌ها رفت سمت معنای زندگی و دغدغه‌ها...

آن شب‌ها، بلاشک نقطه عطف زندگی کاری من بود. جایی که فهمیدم یک سال تلاش ساختاری در جلسات رسمی، به اندازه یک شب حرف‌زدن آزادانه نتیجه نمی‌دهد. ما در آن گفت‌وگوها:

  • قضاوت‌های اشتباه‌مان را کنار گذاشتیم

  • سوءتفاهم‌ها را روشن کردیم

  • همدیگر را «بیشتر از یک همکار» دیدیم

  • متوجه شدیم هر کسی با چه گذشته‌ای، چه زخم‌هایی و چه خواسته‌هایی سر کار می‌آید

و این همان چیزی بود که در جلسات روزمره، هیچ‌وقت فرصت ابراز نداشت.


از نگاه طراحی تجربه، چه چیزی در این سفر اتفاق افتاد؟

به‌عنوان کسی که روی «طراحی فرآیندهای سازمانی» کار می‌کند، برایم روشن شد که این سفر یک پروژه ناخودآگاه UX بود؛ نه برای محصول، بلکه برای انسان‌ها... چرا که:

  1. آیین‌های مشترک «احساس تعلق» می‌سازد.
    سفر، آیین مشترک خلق می‌کند: راه رفتن، غذا خوردن، استراحت، خندیدن، گم شدن، پیدا شدن… و همین آیین‌ها احساس تعلق می‌سازند و در سازمان‌های بدون آیین، ارتباط‌ها سطحی می‌مانند.

  2. نقش‌ها در سفر کم‌اهمیت می‌شوند.
    در جلسه، مدیر نقش مدیر دارد، کارشناس نقش کارشناس. اما وقتی کنار هم روی صندلی اتوبوس می‌نشینند، مرزها کم‌رنگ می‌شود. این تغییر زمینه، مهم‌ترین ابزار ساخت صمیمیت است.

  3. سفر ناخواسته فضا را امن می‌کند.
    در محیط کار، حرف‌زدن از احساسات سخت است. اما سفر «بی‌دغدغه‌ترین» بستر ممکن را فراهم می‌کند.
    آدم‌ها امن‌تر می‌شوند، بدون اینکه کسی بخواهد جلسه «ارتباطات مؤثر» طراحی کند.

  4. خاطره مشترک مثل چسب عمل می‌کند.
    تجربه مشترک، هویت مشترک می‌سازد. خاطره‌ همان چیزی است که تیم‌ها را از یک «گروه کاری» به یک «ما» تبدیل می‌کند.

  5. پرسونای کاری کنار گذاشته می‌شود.
    مفهومی که در UX بهتر درک می‌کنیم: ما هر روز با «پرسونای کاری» همدیگر تعامل داریم؛ نه با خود آدم‌ها.
    سفر این پرسونای محافظ را کنار گذاشته می‌شود و وقتی واقعیت انسان وارد صحنه شد، تعارض‌ها کوچک می‌شوند.


بعد از این سفر، نه فرایندها تغییر کردند، نه ساختار تیم؛ اما «ما تغییر کردیم.» نسبت به هم مهربان‌تر، دلسوزتر و واقعی‌تر شدیم. تیم مثل قبل بود، اما رابطه‌ها نه.

در دنیای سازمان‌های کوچک و متوسط، خیلی وقت‌ها به دنبال تعریف یک پروژه بزرگی هستیم تا حال سازمان را خوب کنیم. ولی شاید کافی باشد بودجه سفر را به چشم یک ابزار ارتباطی نگاه کنیم، نه یک مزیت رفاهی.

سفر همیشه لوکس نیست؛ می‌تواند ساده و کم‌هزینه باشد، اما اگر درست طراحی شود، قدرتی دارد که هیچ جلسه رسمی و هیچ چارچوب منابع انسانی قادر به ایجادش نیست.


شاید وقتش باشد این سؤال را بپرسیم آخرین بار کی اجازه دادیم تیم‌مان، انسان‌ها را ببیند نه عنوان‌های شغلی را؟

سفرمنابع انسانیتجربه سفر
۵
۲
Nolifar
Nolifar
قسم به قلم... می‌نویسم تا ذهنم رو سازماندهی کنم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید