دارم زندگیام را میکنم؛ همینطور که آدمها زندگی میکنند.
ورزش میکنم، غذا میخورم، با آدمها حرف میزنم، میخوابم و خواب بد میبینم، میخندم، میرَنجم، سر کار میروم، از اتفاقات دور و بر کلافه میشوم، از دست خودم و آدمها حرص میخورم… اما همهی اینها را فقط نصفِ من انجام میدهد؛ نصف دیگرم انگار تهِ یک دریای بیانتها جا مانده است.
آن پایین، در تاریکی سردِ آب، به پهلو خوابیدهام و زانوهایم را در سینه جمع کردهام. معمولاً روبهرو را نگاه میکنم. خبری نیست؛ فقط ماسه است، آرام، ساکن. مثل چیزی که سالهاست کسی به آن دست نزده.
هر چند وقت یکبار گردنم را میچرخانم و رو به بالا نگاه میکنم؛ به امید اینکه دستی را ببینم، دستی که از جایی بالاتر از این تاریکی فرو بیاید، و من هم دستم را دراز کنم و بگیرمش. در رویاهایم، آن دست من را میکِشد؛ آرامآرام، تا نور کمرنگ بشود و بعد پررنگتر؛ تا برسم به سطح آب، و یک دم عمیق بکشم و هوا را فرو ببرم در ریههایم… هوایی که انگار قرنهاست از من دریغ شده.
اما حالا، این پایین، نفس ندارم. دارم خفه میشوم.
پس کی آن دست میآید؟
اصلاً میآید؟
اگر نیاید چه؟
اگر قرار باشد همهچیز همینطور بماند؟
میدانم؛ کافیست از تهِ این دریا بلند شوم و پاهام را محکم بکوبم روی ماسهها تا تنم به حرکت بیفتد و آرامآرام بالا بروم. این را با عقل میفهمم. اما… چرا نمیتوانم بلند شوم؟ چه چیز من را اینجا، در این سکونِ سنگین، میخکوب کرده؟
همهچیز تکرار میشود. دوباره. از اول. دورِ جهان…
و گاهی بهنظرم همهاش واقعاً مسخره است.
