
با باز کردن کتاب برادران کارامازوف، وارد جهان دیگری میشوم. جهان تلخ و شیرینی از شک و ایمان.
سوار بر بالهای خیال، به همان خانهی دور افتادهی فئودور پاوولویچ میروم. در ذهنم، در جمع آن خانوادهی عجیب مینشینم و تک تکشان را از نظر میگذارنم تا آن چه در خیال دیده بودم؛ دقیقتر بنگرم.
آلیوشا کارامازوف را میبینم. گوشهای نشسته، با همان حجب و حیای همیشگی. روحش هم خبر ندارد در آیندهای نه چندان دور، میبیند که برادرش، دمیتری به جرم گناهنکرده دستگیر شده و آن دیگری، ایوان هم در منجلاب جنون گرفتار گردیده.
به برادر وسطی مینگرم. ایوان عزیز من! شخصیتی که در تمام طول کتاب، شخصیت محبوبم بود؛ حتی با وجود این که بخش زیادی از عقایدش را قبول نداشتم.
در فکر فرو رفته. به چه میاندیشد؟ اخلاق؟ خانوادهی آشفتهاش؟ به هر حال، میدانم در نهایت به ورطهی جنون میافتد و همین باعث میشود قلبم با منتهای ناراحتی فشرده شود.
دمیتری اینجا نیست. نباید هم باشد. با آن تنفری که از فئودور پاوولویچ داشت، طبیعیست که نخواهد با او سر یک میز بنشیند. نمیتوانم بگویم به او حق نمیدهم.
اسمردیاکف را میبینم. ای کاش روح نبودم و میتوانستم او را به خوبی سر جایش بنشانم! موجود موذی و حیلهگر! البته نمیتوانم بگویم اصلا دلم برایش نمیسوزد.
فئودور پاوولویچ را میبینم. نفرت بیش از زمانی که به اسمردیاکف مینگریستم به قلبم هجوم میِآورد. مردی هوسباز، مضحک و همچنین پدری که سه فرزندش را رها کرده.
در راهروهایی که بوی خون میدهند قدم میزنم و این بار از دور به تکتکشان خیره میشوم.
آلیوشا را دوباره میبینم. نماد خیر، پاکی و متانت. درست است که حتی او هم انسان است و مانند تمام انسانها، یک حشره در وجودش دارد و یک فرشته، اما ترجیح میدهد آن فرشته را پرورش دهد و آن حشره را به قعر بفرستد.
ایوان را دگربار مینگرم. مردی که آن حشره و آن فرشته در وجودش در جنگند.
و اسمردیاکف و فئودور پاوولویچ... نمیگویم آنها آن فرشته را ندارند؛ لیک نمیشود گفت سرکوبش نکردهاند و تمام وجودشان را به حشره پیشکش ننمودهاند، مگر نه؟
از خانه بیرون میروم؛ خانهای که هیچکدام از ساکنینش پیشبینی نمیکنند در آیندهای نه چندان دور، بوی خون بگیرد.