تیم سازی و مدیریت تعداد اعضا

هرگز فکر نکنید باید یک ابر ستاره باشید و همه کارها را خودتان به سرانجام برسانید.برای موفقیت باید اهداف را با افراد مختلف به اشتراک گذاشت .

کار تیمی و مدیریت اعضا
کار تیمی و مدیریت اعضا


اگر ایده خوبی دارید و نمی توانید دیگران را متقاعد به همیاری با خودتان کنید باید ابتدای مسیر را تنها شروع کنید و بعد از اینکه ایده شکل اولیه گرفت دیگران را به سمت هدف خود ترغیب کنید.و وصول ایده را هدف تیم کنید.

یک تیم گروهی از افراد است که در ارتباط با هدف مشخصی گرد هم آمده‌اند. بعد از تشکیل تیم خیلی از مدیران فکر می کنند هر چه تعداد افراد تیم بیشتر باشد موفقیت تیم بیشتر می شود. که این تئوری غلط است

یکی از کارهای مدیر محصول کاهش پیچیدگی ها یک کسب و کار است . مدیر محصول باید بتواند کارها را به ساده ترین شکل از اعضا تیم درخواست نماید.و از ایجاد پیچیدگی در روابط تیمی جلوگیری کند.

هرچه روابط بین اعضا ساده تر و هدفمند تر باشد وصول اهداف تیم راحت تر می شود. زمانی جف بزوس همین تئوری را داشت که تعداد افراد بیشتر باعث بیشتر شدن موفقیت اهداف شرکت می شود. ولی بعد از مدتی با دریافت گزارشات بخشهای مختلف دریافتی کاری که قبلا توسط دو نفر بخوبی مدیریت می شد الان توسط 10 نفر اجرا میشود و البته کیفیت قبلی را هم ندارد.

فردریک بروکز در کتاب «نفر-ماه افسانه ای» توضیح می دهد که اضافه کردن نیروی انسانی به پروژه های نرم افزاری پیچیده، در واقع پیشرفت را به تاخیر می اندازد.

جف بزوس اعتقاد داشت در گروه های بزرگتر مسئولیت پذیری کمتر می شود. بخاطر همین نظریه دو پیتزا را مطرح گرد. او معتقد بود که ساختار کل شرکت باید تغییر کند و قالب جدیدی به نام «تیم های دوپیتزا» تشکیل شود. بر این اساس، کارکنان باید به گروه های مستقل کمتر از ۱۰ نفر تقسیم شوند؛ یعنی آنقدر کوچک که اگر قرار باشد تا آخر وقت کار کنند، همه اعضا با دو تا پیتزا سیر شوند. این تیم ها به طور مستقل در مورد بزرگ ترین مشکلات آمازون تصمیم گیری می کنند.

بر این اساس او معتقد بود وقتی اعضا تیم زیاد شود ارتباطات زیادتر می شود و ارتباطات سطحی می گردد.ارتباطات سطحی باعث افول در تولید می شود.

هرچند به نظر نظریه جف بزوس بسیار کار آمد می آمد ولی بخشهای مبهمی هم داشت مثل اینکه برآیند یک تیم کوچک را چه کسی باید معین می کرد. برای همین «تابع شایستگی» درون تیمی را مطرح کرد . تابع شایستگی درون تیمی را خود تیم معین می کرد به این شکل که مثلا تیم ایمیل مارکتینگ بر حسب تعداد ایمیل ارسالی ضربدر تعداد سفارشاتی که آن ایمیل به وجود آورده بود معین شود. هر چند این روش جف بزوس نو آورانه بود ولی عملا "تابع شایستگی" او جلوی خلاقیت تیم های پایین دستی را گرفته بود.

نظر شما چیست ؟ چه کنیم که ارتباط درون تیمی کمتر ولی هدفمند تر باشد و البته بهره وری بیشتر شود