هر میزان که با آدمها حرف میزنم پشیمانتر میشوم. هر قدر که به آنها نزدیک میشوم از خودم دورتر و متنفرتر میشوم.
وقتی نگاهشان میکنم زیبایند، جذاب، بامزه، کنجکاویت برانگیز... اما وقتی به آنها نزدیک میشوم به تمسخر گرفته میشوم، نادیده گرفته و از آنها دور میشوم.
انگار زندگی هر طور شده میخواهد رنج را با تمام وجود احساس کنم.
وقتی کسی را دوست دارم و سمت او میروم، او از من میگُریزد. و هر گاه از فردی متنفرم و آزارم میدهد یقهی مرا سفت میچسبد و مگر دیگر ول میکند؟ خیالِ باطل.
شاید آدمهایی که دوست دارم آدمهای بدی هستند؟ یا من آنقدر احمق و مفتضح هستم که تحملم نمیکنند حتی آنی که هر روز نوای "عاشقتم" سر میداد.
گاهی فکر میکنم اشتباه کردهام دوباره باز میگردم سمتشان، سعی میکنم خودم را در اجتماعی جا دهم. اما چقدر سخت است بخشی از یک "اجتماع" باشی، گویا مردم تو را نمیشناسند و باید از اول همه چیز با آنها تجربه کنی و در میان بگذاری... شده آنقدر تجربه کنید که دیگر خسته شوید از بازگفتن رنگ موردعلاقه، غذایی که دوست دارید، اثبات کردن اینکه چه کسی هستید یا چیزی که گفتهاید شوخی بودهست یا نه؟
آن روز در مورد آهنربای الکتریکی میخواندم که در هر ناحیه با جریان عبوری، میدان هم تغییر میکرد، گویا آدمها آهنربای الکتریکیِ من هستند، اما آنها میدانشان با جریان من همسو نمیشود بلکه خلاف چیزی میشوند که من هستم. اگر مومن هستم پَست میشوند و اگر پَست شوم مومن میشوند. اگر کتابی دوست داشته باشم از آن متنفر میشوند و اگر از کتابی متنفر باشم آن را دوست میدارند.
چه قدر غم انگیز است، عشق بدهی و جایاش تنفر بگیری؛ عشق بدهی و نه تنها دوست داشتنی پس نگیری بلکه بخشی از خودت را نیز دور بندازی. کنایههایی میزنند و تیکههایی میپراکنند که نمیفهمی، حرفهایی که میزنند از گذشتهشان و تنها کسی که در آنها نیست "تو" باشی.
دیگر خستهام از کَندن و به اشتراک گذاشتن، دیگر خستهام از توضیح دادن خودم به دیگران، دیگر خستهام از برخوردم با تمامشان از اینکه حتی اگر به نظرم پَست باشند خودم را جای آنها میگذارم و می گویم: "حق دارند" چیزی که با قلبم و احساساتم در تضاد است.
از تمام این چیزها خستهام.