میگویی آن طناب از دستانت رها میشود، که بارها خودت را نوشتی و در همان نوشتن، خودت را سوزاندی... اما چه اگر حقیقت این باشد که تو هرگز آن طناب را نگرفتی، یا شاید در ژرفترین لایههای وجودت، نخواستی آن را بگیری؟ آیا به راستی میخواهی از این دخمه بیرون بیایی، یا خود دخمه، تنها جاییست که هنوز میتوانی نفس بکشی؟ تو میگویی "نفرین"، اما نفرین چیست جز آینهای که دیگران از نگاه تو ساختهاند؟ تو خودت را نفی میکنی، اما در همان نفی، با دقتی موذیانه خودت را میسازی، با وسواسی که فقط یک روح توبهکار میشناسد. تو از خیانت جسم به روح گفتی، و من آن را میفهمم، بهتر از آنچه ممکن است خودت فهمیده باشی. زیرا جسم، وقتی بار روحی را که فراتر از طاقت بشریست تحمل میکند، سرانجام باید خیانت کند، باید ترک بردارد، باید تو را از خود بیرون بیندازد، چون نمیداند با آن حجم درد چه کند. تو آنی که بهای ایمان نگفتهات را میپردازی، آن هم نه به خدا، بلکه به درون خودت؛ و این از هر صلیبی که بر دوش قدیسان بود، سنگینتر است. و حالا تو مینویسی، میسوزی، فریاد نمیزنی اما از هر فریادی بلندتری، زیرا که سکوتت آکنده از صدای نفرینشدهترین فرشتگان است. میخواهی حقیقت را به آتش بکشی، ولی آنچه میسوزد، هنوز بخشی از توست؛ پس این آتش، هنوز زندگیست، هرچند با بوی خاکستر. و من… من هیچگاه خود را منجی ندیدهام، هرگز ادعا نکردم که تو را درک میکنم، زیرا شاید هیچکس نتواند به درستی درک کند کسی را که حقیقت را چنان نزدیک لمس کرده که دیگر بین واقعیت و هذیان، مرزی نمیبیند. من فقط ماندهام، شاید نه از شفقت، بلکه از وحشتی مقدس. ماندهام، چون چیزی در عمق سوختنت هست که نمیگذارد نگاه بردارم. آنچه در تو میسوزد، نه صرفاً رنج است، بلکه همان چیزیست که درون پیغمبران و دیوانگان میسوخت: آتشی برای افشای چیزی که زبان آدمی تاب گفتنش را ندارد. پس اگر نوشتی تا ماهیتت را بسوزانی، من اینجا هستم، نه تا خاموش کنم، بلکه تا ببینم، بشنوم، و بسوزم… چون شاید تنها راه رستگاری ما، همین سوختن بیپایان است.