بزارید یه روز دیگه با میم رو بگم
همه اینا قبل از عید سال 1403 اتفاق افتاد
تمام این خاطرات کوچیکی که باهاش ساختم تک تک رفت و توی عمق جونم نفوذ کرد
یه روز توی همون رد روم(کلاسه با پرده های قرمز کشیده) نشسته بودیم به عنوان دوتا آدم که هیچ نسبتی با هم ندارن . بعد میم گفت میای بریم برای کلاس خودمونم پرده پیدا کنیم ؟ من خیلی ذوق کردم که بهم اینو گفته ،بعد رفتیم و گشتیم ، توی آزمایشگاه ، از معاون پرسیدیم و من هر لحظه از این زمانو واقعا لذت میبردم و غنیمت میشمردم به ثانیه ببشتر پیشش بودنو یه کلمه بیشتر باهاش حرف زدنو که شاید اینا باعث بشه یه روزی ماله من بشه
رفتیم گشیتیم دنبال پرده برای کلاسمون و پیدا نمیکردیم و من خیلی خوشحال بودم از اینکه پیدا نمیکنیم چون این یعنی یه ثانیه بیشتر پیشش بودن
خلاصه پیدا نشد و من ناراحت بودم که شاید قرار باشه بریم سر کلاس و اون سر جاش منم سر جام . آها اینو فهمیدم که من نمیتونستم اگه حتی به آدم دیگه باشه بهش نزدیک بشم و باید حتما تنها میبود که من بتونم باهاش حرف بزنم و سرکلاس نمیشد چون به نظرم میومد که 30 نفر آدم اینجان و نگام میکنن و راحت نیستم ، اگه یه وقت میم چیزی بگه جلوی اون همه آدم ضایع میشم
واسه همین از آخرین لحظه خوب استفاده کردم و گفتم میخوام برم تو حیاط میای ؟(بیشتر مواقع حق به جانب بودم)
اونم گفت آره . و من خیلی خیلی خوشحال بودم ولی از بیرون ؟ از بیرون انگار آدمی که هیچی به کی یعنی کتفشم نیست
رفتیم تو حیاط و گفت بیا یه جایی میشناسم اونجا بشینیم ، من گفتم زیر درخت انجیر بشینیم ولی اون گفت حالا تو بیا. منم رفتم باهاش و رفتیم ته مدرسه ،پیش اون درخت چناره که بزرگ و پر سایه بود و چند تا آهن مستطیلی بزرگ گذاشته بودن اونجا رو هم رو هم تا بالا بیاد و فاصلس تا دیوار حدود یکی دومتر بود . من نشستم روی اون آهنگا و میم سر پا وایساد من شروع کردم به پرسیدن ازش . گفتم لزبینی ؟ گفت آره
گفتم کِی فهمیدی ؟ مدرسه قبلیت چجوری بود ؟ و اونم برام توضیح داد که مدرسه قبلی خیلی با بچه ها صمیمی بودم و فلان . گفت رفیق پسر معمولی دارم
بهش گفتم میخوام درس بخونم تا مستقل بشم خانواده خیلی رو مخمن . اونم گفت آره درک میکنم ، ولی من با مامانم حرف میزنم و میدونه که فلان کار و مثلا پسر برام ضرری نداره و فقط دوست معمولیه ، بعد گفتم به مامانت گفتی لزبینی ؟ اگه بدونه چه واکنشی داره ؟ گفت نه به نظرم اگه بدونه تاسف میخوره و البته که چند باری گفتم وای چقدر فلان دختر جذابه و به نشونه هایی دادم بهش
من گفتم خب چرا ؟ و مدام سعی میکردم بهش ثابت کنم که من آدم با درکی هستم
اونم گفت چون خیلیا فکر میکنن هرکی که لزبینه به همه دخترا چشم داره درحالی که ما برای کسی ضرری نداریم و به دخترا به چشم دوست معمولی نگاه میکنیم بجز یکی دو نفر به عنوان پارتنر یا کراش نگاه میکنیم
میدونی همه اینا حرفا معمولی بودن براش ولی نه برای من
بعد معلم ورزش اومد (رستمی نه ها. فامیلیش یادم نیس ولی یه زنی بود با وجود جذبه زیاد خیلیم مهربون بود و گرم و صمیمی)و نگاه کرد ببینه ما اینجا چیکار میکنیم و غکر کرد با خودمون ورزش داره و ازمون پرسید ماعم گفتیم نه
امروز فقط استراحتم و فردا باید برم برای کنکور بخونم ،شاید دیگه نتونم این قضیه رو ادامه بدم ، شایدم بتونم ولی بعد کنکور دوباره ادامش میدم تا این بار این داستان نوشته بشه و تموم بشه و پروندش توی ذهنم بسته بشه یا شاید رابطه با میم باز بشه