دیروز داشتم نقاشیامو نگاه میکردم و یهو یادم افتاد که میم اگه بود براش میفرستادم ، باهم پست مینوشتیم توی ویرگول ، ستاره درست میکردیم ، آخه اونم مثل من نوشتن ،نقاشی کشیدنو دوست داره . ولی اون یه ماهه پیاممو سین نکرده ، با اینکه آنلاینه . با اینکه یه ماه پیش حرفای مهمی میزدیم ، از گذشتش میگفت ، از خودش ، حرفای قشنگ میزد
الان یه آهنگی پلی شد ، میگه ای کاش به قلبم طلوع میکردی تا آتش چشماتم بر هرکسی جز من خاموش میشد
یاد اون افتادم ، البته الان دیگه مثل قبل نیستم که بخاطرش اذیت بشم و خیلی غصه بخورم. ولی قبلا خیلی زیاد زجر میکشیدم و غم یه مقداری بود خودمم به خودم غم میدادم و تشدیدش میکردم. البته هیچ وقت بخاطرش درسمو کنار نزاشتم و با حال بدمم درس خوندم ، بجز زمانی که واقعا دیگه نمیتونستم
البته خواهرم مدام داره سعی میکنه باهام صمیمی بشه و من اذیت میشم از این قضیه و عذاب وجدان و احساس گناه میکنم چون نمیخوام ، واقعا نمیخوام . دوست ندارم باهاش رفیق بشم ، دوست بشم . اون گاهی فشار میاره که من و تو بعدا باهم خیلی صمیمی میشیم
شاید بگید وای چه خوب خب باهم دوست شید ، ولی اینا فقط به حرفه ، اون اینجوری نیست که بخواد من دوستش باشم ، دوست واقعیش ، اون میخواد فقط بهم تسلط و کنترل داشته باشه ، گاهی خودمم میگم نه بابا شاید حق با اوناعه و تو زیادی بدبین شدی ، به قول خودشون ذهنت مسموم شده ، تو بی معرفتی ، تو خانوادتو دوست نداری ، اونا تغییر کردن ، تو کینه ای هستی
ولی هربار که میرم توی خونه حرف میزنم میگم نه بابا واقعا حق داشتی نری طرفشون . خواهر من دست از سر من وردار، مگه تو نبودی که من کوچیک بودم و پریود بود توی دعوا وقتی فهمیدی بیشتر لگد زدی بهم ؟ مگه تو نیستی که هربار وقتی حوصلت سر میره یا توی گوشی قهقهه زدی میخوای سر به سر من بزاری و مدام بحث راه میندازی و ادامه دادنش و بحث کردن لذت میبری ، مگه وقتی ازت چیزی میخواستم حتی الانم لذت نمیبری از اینکه مدام بهت رو بزنم و برم و بیام و اذیتم کنی و بهم ندی ؟ تو فقط دنبال اینی که اون بچه بی پناه و ضعیفو به دست بیاری که بی اجازه بهش دست بزنی ، به اسم خواهر قودن و دوست داشتن جاهاییو لمس کنی که بدش میاد و باعث شی چندشش بشه از اینکه دست بزنه به خودش ، هرکاری بدم میومدو با لذت انجام میدادی ، هنوزم میدی اگر بدونی ، منتهی الان نمیدونم از چی بدم میاد که انجامش بدی ،
مگه هربار باهم دعوامون میشه نقطه ضعفام رو لیست نکردی تو ذهنت مدام بهم بگی؟ منم بهت میگم ؟ خب معلومه که بهت میگم . نه پس بزارم کارایی که تو بچگی باهام کردیو بازم کنی . آسیب دیدی بخاطر همین اینکارارو میکنی ؟ خب آسیبتو درمان کن ، من که موظف نیستم بشینم زجرم بدی
تو فقط دنبال اینی که یکیو پیدا کنی که تحقیرش کنی ، ازش استفاده کنی ، تو همیشه طلبکار آدمایی و همه رو مقصر میدونی و برات کافی نیستن ،شکاکی و حریص . تو اصلا خودت گفتی میخوام شوهر کنم و شاید یه وقت خواستم سرش داد بزنم اون نباید چیزی بگه . خب مگ بردته ، خیلی علاقه زیادی داری که قدرت نداشتتو و عقده قدرت داشتنی که این همه سال نداشتیو سر بقیه خالی کنی تا احساس قدرت کنی . یکم که ببینی یه نفر محلت میزاره سریع دور برمیداری و فکر میکنی صاحبشی . ولی تو خوابت ببینی منو توی اون شرایط. اصلا مگه من نمیرفتم یه مدت با تنفر و عصبانیت و احساس حقارت و کافی نبودن وزنه میزدم که زورت بهم نرسه که بزنیم ، تازه باباعم جای اینکه پدری کنه و ازم محافظت کنه میگفت آره تو خیلی ضعیفی برو ورزش کن که انقد ضعیف نباشی . میگفت خودم به خواهرت گفتم کتکت نزنه زبون درازی میکنی وگرنه زورش بهت میرسه . خب شماها غلط میکنین دست نجستونو بزنین به من ، حالا با همون دستای کثیف بخوایید بغلم کنین یا محبت کنین یا با اون زبونی که فحش و تحقیرم کردین بهم بگید عزیزم و محبت کنین مثلا .