میخوام به خودم بنویسم ، به رفیقم ، به پارتنر آیندم که خیلی وقته تو ذهنمه ، به پدر و مادرم ، به خواهرم و خلاصه
پریا ، پریای عزیزم ، این روزا سعی کردم که بهت نزدیک تر بشم ، تلاش کردم که ثابت کنم چقد دوستت دارم ، و اولویتم باشی ، شاید اولش به قصد اینکه زمان مطالعت بیشتر بشه اومدم ولی الان که اینجا هستم ، در همین لحظه برای خودت پیشت هستم ، فقط و فقط برای خودت . اگر اون آدمایی که خیلی دوسشون دارم برن ، اگه اونایی که میخوام هیچ وقت نیان ، من باز تو رو دارم ، باز پشتم گرمه که رهام نمیکنی. که اونقدری با جسارت و حامی و فداکار و وفاداری که بازم پیشمی و حتی تو اوج عصبانیتت بهم مواظبی این خشم بهم آسیب نزنه ، یه شبایب عصبی هستی و شبا رد میدی ، یه وقتایی انقد باهات بحث میکنن و دهنتو سرویس میکنن ، یه جاهایی به اسم صمیمیت بهت بی احترامی کردن و تو نمیدونستی چیکار کنی تو اون موقعیت ، خب آدمی همه چیو که بلد نیستی ، کم کم سعی کردی که یاد بگیری ، ولی من یه وقتایی اونقدری خشم داشتم از تو ، از بقیه ، بخاطر کارایی که باهام کردن که اصلا ندیدم تلاشاتو برام ، فقط خون جلوی چشممو گرفته بود و جاهایی که نتونستی رو میدیدم ، ولی تو باز فردای اون شبی که رد داده بودی بهم برمیگشتی و عشق میدادی و دوباره تلاشو شروع میکردی . البته شب ولم نمیکردی و بری، تو اوج عصبانیت و غر زدنام به جونت فقط میشستی پیشم و چون میگفتم بغلم نکن بهم دست نزن و میپریدم بهت فقط نگام میکردی و پیشم مبخوابیدی با فاصله تا خوابم بره و این واقعا جواب بود . و من این ویژگیو شاید هیچ وثت تغییر ندم و عصبانیتم همینجوری باشه همیشه ولی تو باز پذیرفتیش و گفتی باشه اوکیم باهاش بیخیال.
یه جاهایی که به غزل یا بقیه محبت میکردی باهات قهر میکردم و دلم میخواست جرت بدم چون اون محبت سهم من بودی ، چیزی که مال من بودو ازم میگرفتی و باید از دور فقط نگاش میکردم و فقط میدیدمش . و خیلی برام درد داشت که منو نمیبینی ولی عاشق یه نفر دیگه ای .

میدونی میخوام از غزل ، رفیقم تشکر کنم ، شاید اون نبینتش ، شایدم ببینه چون دلم احتمالا طاقت نیاره و دیر یا زود این تیکه رو براش بفرستم ، اون تو اوج زمانی که خودمو دوست نداشتم ، از خودم متنفر بودم ، به خودم نگاه نمینداختم و بقیه طردم میکردن و دوسم نداشتن ، براشون زننده بودم دوسم داشت و بهم محبت داد ، اولین نفری بود که بهم این احساسو داد که ارزش اینو دارم که شنیده بشم ، که حرف بزنم ، من و احساسم ارزش اینو داریم که پذیرفته بشیم . بغلم میکرد و تو اوج حس بدم باهام خوب رفتار میکرد . و همین شد که از نظر من دو ساله و از نظر اون سه ساله که بخش مهمی از زندگیمه . رفیقمه ، تنها کسی که خواستم به عنوان رفیق بپذیرمش و بقیه برام دوست معمولی بودن .
شاید الان بعضی از چیزایی که فقط به غزل گفتمو دوستای معمولین هم میدونن ولی اون تو لحظه ای که نمیتونم لزبین بودنم و احساسم به mرو بپذیرم ، منو پذیرفت و بدون قضاوت به حرفام گوش داد و اون دردی که میکشیدم و غمم رو میدید . وجودش تو زندگیم خیلی برکت بوده ، و همینجا ازش ممنونم . غزلم ، بو کوچولوم با اینکه میدونم اینو نمیخونی ولی خیلی دوستت دارم ، هرکسی که بیاد و بره ، پارتنر ، دوست ، آشنا ، تو همچنان بچه منی و با هیچی عوضت نمیکنم . ازت خیلی چیزا یاد گرفتم ، با تو بزرگ شدم و خوشحالم که تو دوران خامیم تو بودی و صرفا با تو بزرگ شدم نه کس دیگه ای . شاید این اواخر خیلی سعی کردم خودمو ،احساسمو ،هویتمو بهت ثابت کنم ،و شاید یه جاهایی آزارت دادم با این کارم ، امن بودنمو خدشه دار کردم ، تلافی کردم کاراییت که اذیتم میکرد رو ، ولی باز هیچی بین ما عوض نشده . شاید یکم دور شدیم ولی دوباره نزدیک میشیم ، وصال نزدیکه بو کوچولوم . شاید یه جاهایی اونقدر از دردام گفتم و توقع داشتم که مثل قبل ببینیشون که اذیتت کردم ، و توعم توی شرایط سختی بودی که نمیتونستی حتی خودتو درک کنی ، منم توی شرایط سختی بودم ولی باز ازت ممنونم ، بخاطر بودنت توی گذشته ، حال و آینده
مامان و بابام ، ازتون خیلی خشمگین بودم ، شاید بازم باشم یا بشم ، بخاطر کودکیم ، بخاطر نا آگاهیتون و آسیبایی که بهم زدین ، ولی مرسی ، مرسی ازتون . مامان وجودت واقعا معجزه میکنه دعاهات همیشه نجاتم میده ، از فرش منو به عرش میرسونه. تو بابا ، وقتی که بهم سعی میکنی محبت کنی که البته من بیشتر مواقع باورشون نمیکنم و مشکلی هم نیست ، یا وقتایی که بعد 18 سال ازم حمایت میکنی ، درحالی که قبلاً همیشه سد معبرم بودی ، برام جالبه ، امروز برام جالب بود که چقدر تغییر کردی و ازم حمایت میکنی ، شنونده خوبی شدی و سلطه گریت کمتر شده و خلاصه مرسیی
محدثه ، تو به عنوان خواهرم تو زندگی هرچقدر که تونستی دهنمو سرویس کردی ، از هرچیزی که بگم توش یه آسیبی بهم زدی ولی خب ، اینکه دازی تلاش میکنی برای ارتباط برقرار کردن با من که اونم همیشه با مخالفتم رو به رو میشه ، ولی خب لطفا تلاشی نکن درموردش ، و بزار تو حال خودم باشم ،اگه بخوام میام سمتت
mعزیز که 3 ساله دوستت دارم و اسمتو نمینویسم چون میترسم بخونی اینارو ، سال هاست که دوستت دارم و این بار واقعا قراره بهت نزدیک شم ، لطفا منو پذیرا باش و زنم شو ، خیلی دوستت دارم بدون اینکه ذره ای که دوست داشتن غزل رفیقم کم شه
و ممنونم از خدا ، که امروز باز معجزشو نشونم داد و منو به این نتیجه رسوند که گر خداوندت ببند ز حکمت دری ، ز رحمت گشاید در دیگری
و ممنون از گنجشک برای ایجاد این چالش قشنگ ، که فرصتی شد برای حرفای دلی و گفتن همه چیز