شاید دیدگاه خیلیامون نسبت به زندگی اینه که بی عدالته ، خدا جوابمونو میده ، کارما ها حالمونو میگیره ، زندگی رُسمونو میکشه تا آدم بشیم ، انقد سختی میکشیم تا درست شیم ، باید زجر بکشیم تا چیزیو به دست بیاریم و لایقش باشیم ، هرچی بیشتر اذیت شیم و بها بدیم حلال تره چیزی که به دست آوردیم ، زندگی سخته ، اومدیم زجر بکشیم . دنیا دارالمکافاته
ولی خواستم یه چیزی بگم ، شاید زندگی اونقدرام بد نیست ، شاید چون ما اینجوری میبینیمش این شکلیه ، شاید مأموریت روحمون قراره با لطافت و اون زیبایی و محبت زندگی که دوست داریم همراه بشه، به نظرم یه جاهایی یه طعم سختی ملوویی زیر زبونمون میاد و لذت بخشه ، انگار داری همه طعمای دنیارو میچشی و لایق تحربیات جدید و حسای جدیدی. چرا ؟ چون هنوز زنده ای
در هر صورت زندگی و جهان هستی کناره ماعه ، پیشمونه و دستمونو گرفته و باهم این مسیرو میریم ، اون مقابلمون نیست و باهامون سر جنگ نداره .
گاهی برامون نشونه هایی میفرسته ، مثلا مثل دیشب من ، کسی که واقعا قبولش داشتم و حرفش برام حکم طلا رو داشت و به نظرم خیلی روحیش بهم میخورد و باهم میشه گفت قشنگ هم مدار شدیم الان چیزایی میگه که اگه بخوام بپذیرمش یعنی خودمو کنار گذاشتم
اون میگه شهود قوی داره ، ولی خب منو تشخیص نداد از خواهرم ، و توی ویساش مدام داره میگه که از اولم از من ارتعاش بدی میگرفته ، در حالی که همون روزای اول میگفت تو از اونایی هستی که دستاوردهای زیادی قراره داشته باشن ،اگه با حرفام کد برات باز میشه یعنی ارتعاش بالایی داری ، میگفت من آینه درون زیبای خودتم ، باعث افتخاری ،اسممو پرسید و باهام خیلی خوب بود ، ولی یهو این حرفارو زد ، بخاطر یه سو تفاهم ، برداشت اشتباهش و البته صبرم نکرد که توضیح بدم بلاک کرد ، و بجز حرف خودس حرف کسیو انگار قبول نداره و باور نکرد حرفمو و مدام میگفت داری فیلم بازی میکنی ، چرا اشتباهشو نپذیرفت ؟ اصلا قبول نکرد که من نبودم و خواهرم بوده؟ تو ویساش میگفت این آدم منو ایسگا کرده و از دوتا اکانت بهم پیام داده و توی یکیش حرفای طلبکارانه ای زده ، درحالی که اون خواهرم بود و من نبودم ، و باور نمیکرد و نمیکنه

چرا ؟ چرا باید بگه ارتعاشم پایینه ؟ جز اینکه با کلی براش ارزش قائل بودن و قدردان بود ازم تشکر میکردم بابت مطالبش ، دستاوردا و حال خوبم از کارشو میگفتم ؟ خواستم آدمی باشم که با چشم و روعه نه طلبکار که فکر میکنه وظیفشونه
جز اینکه همیشه به بچه ها لبخند میزنم ؟ جز اینه که روی خودم کار میکنم و هرچی که خوبه رو به بقیه هم معرفی میکنم تا رشد کنن و بخیل نیستم؟ جز اینه که سعی میکنم به آدما احساس کافی بودن و اعتماد به نفس بدم و حواسم هست چیزی نگم که باعث شه احساس خجالت و حقارت کنن؟ جز اینه که غمای دیگرانو میشنوم و هیچ جای دیگه حرفشون زده نمیشه و جاشون پیشم امنه؟ جز اینه که دروغ و غیبتو اگه انجام بدم حس و حال بدی دارم ؟
آره قبول دارم یه جاهایی نقصایی دارم که هنوز اونقدری صمیمی نیستیم که بگم ولی خب سعیمو میکنم برای نور بخشیدن
اون آخری که توی تیتر بهتون قولشو دادم ، خب الان که همه اونایی که روشون حساب کرده بودم میبینم که نیستن و انگار هرکی به نحوی مشغوله ، و مثل همیشه پشتم خالیه ، خیلیا مقابلمم حتی اونایی که حرفشون برام سند بود و همیشه تاییدشون میکردم ، جهان هستی داره یه امتحان کوچولو میکنه منو که ببینه تا حد پشت خودم هستم و خودمو قبول دارم وقتی میدونم کاری که کردم درست بوده ولی کسی باورم نمیکنه چقدر هوای خودمو دارم .
و میدونین این آزمون قرار نیست خیلی سخت یا خیلی بزرگ باشه و بعدش آزمونای بعدی و سخت تر بیان ، نه ، اصلا
قراره یه آزمون کوچیک بگیره ازم در حد پاسی ، بعدش خیلی زود زود چیزی که حقمه و لایقشم رو به دست بیارم ، چیزای قشنگی که برام کنار گذاشته .
به خودم گفتم جهان همیشه نشونه بهت میده ، یه امتحان کوچولو ، بعدش کلی موهبت و معجزه هایی که نمیدونستی وجود داشته . و چرا ؟ چون سعی کردی که نور باشی نه تاریکی.
همین که سعی کردی کافی بوده و نیازی نیست تمام و کمال رسیده باشی یا نقصی نداشته باشی
خلاصه ممنون که خوندین ، یکی از اهالی ویرگول گفته بود ناراحت میشم کامنتی ازتون نمیگیرم ولی با این حال غیبی نداره ، خلاصه منم خوشم اومد از حرفش گفتم بگم .