
دست من زخمی بود
و در آن، خون شبیه شالیزار
سبز، میرفت و سبز میآمد
روی رگ های آبیام انگار
رنگ خون را عجیب پاشیدند
چشمهای پر از خطا دیگر
سرخی لاله را نمیدیدند
دست من فکرهای پوچی داشت
خواست تا مثل دیگران باشد
توی مشتش شبیه گلدان بود
کاش میشد که باغبان باشد
دست من، خسته بود میدانم
روزها، ناامید میبارد
نیمه شب ها زیاد میخندد
توی خوابش، درخت میکارد..
- پرنیان پاکنهاد
#شعر #داستان #شعرنو #شعر_نو #ادبیات