parnian·۱۴ ساعت پیشآخرین نگهبانِ دژ نهاوندمن میان تلی از خاک تنها ایستاده بودم. میان اجساد مردانی با زخمهای دلمهبسته بر تن. برخی هنوز با چشمان باز به افقهای دور خیره مانده بودند.…
parnian·۳ روز پیشدستِ مندست من زخمی بودو در آن، خون شبیه شالیزارسبز، میرفت و سبز میآمد روی رگ های آبیام انگاررنگ خون را عجیب پاشیدندچشمهای پر از خطا دیگر