ویرگول
ورودثبت نام
پادکست پاراگراف
پادکست پاراگرافپادکست پاراگراف، نسخۀ خواندنی | وب‌سایت: https://paragraphpodcast.ir
پادکست پاراگراف
پادکست پاراگراف
خواندن ۴۲ دقیقه·۴ ماه پیش

عصر روشنگری (بخش اول: آغاز بیداری)

پاریس، زمستان سال ۱۶۸۹.

در بیرون، برف زیبایی به‌آرامی می‌بارد و خیابان‌های سنگفرش‌شده را سفیدپوش کرده است. در یکی از سالن‌های ادبی معروف شهر، نور چند شمع فضایی گرم و دنج ایجاد کرده است. اینجا یکی از همان محافلی است که محل تجمع روشنفکران و دانشمندان است؛ جایی که ایده‌های جدید، همچون دانه‌های برف، ذره‌ذره بر زمین زندگی بشر فرود می‌آیند و آن را سفیدپوش می‌کنند.

دور یک میز بزرگ چوبی، گروهی از روشنفکران فرانسوی گرد آمده‌اند. همه با کنجکاوی به کتابی خیره شده‌اند که تازه از لندن رسیده است – «اصول ریاضیاتی فلسفۀ طبیعی» نوشتهٔ آیزاک نیوتن. این کتاب دو سال پیش، یعنی ۱۶۸۷، در لندن چاپ شده و زبان آن نیز لاتین است. هنوز به فرانسه ترجمه نشده، اما همین حالا هم نامش به گوش بسیاری از متفکران پاریسی رسیده است.

برنار لو بوویه دو فونتِنل (Bernard Le Bovier de Fontenelle)، دبیر آکادمی علوم پاریس، با دقت صفحات کتاب را ورق می‌زند. نور شمع روی صفحه‌های پُر از فرمول‌های ریاضی می‌رقصد. فونتنل سرش را بالا می‌آورد، به جمع نگاه می‌کند و می‌گوید: «رفقا، این کتاب تنها یک کتاب علمی نیست. این به ما می‌گوید که جهان با قوانین ریاضی قابل توضیح است. یعنی ما می‌توانیم با عقل و منطق، اسرار طبیعت را کشف کنیم.»

سکوت معناداری فضای سالن را پر می‌کند. همه می‌دانند معنی این سخن چیست. اگر جهان با عقل قابل فهم است، پس شاید سایر امور نیز... شاید بتوان دربارۀ سیاست، جامعه، مذهب و راجع به همه‌چیز با عقل و منطق اندیشید و سخن گفت.

پاریس این روزها، روزگار عجیبی را می‌گذراند. لویی چهاردهم، کسی که به او «پادشاه خورشید» می‌گویند، در قصر باشکوه و نوسازش وِرسای بر تخت تکیه زده و قدرت مطلق دارد. در قصری که گویی ساخته شده تا قدرت مطلق پادشاه را به رُخ بکشد. اما درست همین موقع، در سالن‌های ادبی و کافه‌های پاریس، فکرهای جدیدی در حال جوانه زدن است که بعدها همین کاخ پُر جلال و جبروت را به لرزه درخواهد آورد.

این یکی از هزاران لحظه‌ای بود که اروپا را به سمت عصر جدیدی می‌بُرد – عصری که به آن «روشنگری» گفتند. دوره‌ای که در آن انسان‌ها جسارت پیدا کردند از عقل خودشان استفاده کنند.

زمینه‌های شکل‌گیری

حال چطور است؟ رو به راهید؟ مقصود این است که در آن معدود چیزهایی که در زندگی هنوز در اختیار ماست، چگونه پیش می‌روید؟ امیدوارم که همین‌طور باشد... بگذارید همین اول کار سلامی دوباره کنم به آن دسته از همراهان عزیزمان که پس از آخرین قسمت قرون وسطا، یعنی حدود ۳ سال پیش، هیچ خبری از ما نداشتند و این اولین اپیزودی است که تازه از پاراگراف می‌شنوند... ما بعد از قرون وسطا، یک وقفۀ طولانی داشتیم، اما همین امسال، یعنی ۱۴۰۳، پنج اپیزود دربارۀ‌ تاریخ رنسانس اروپا منتشر کرده‌ایم؛ اپیزودهایی که شاید به‌خاطر اختلالی که در کَست‌باکس پیش آمده بود شما از انتشار آن بی‌خبر مانده باشید... خوشبختانه مسئله حل شده و آن پنج اپیزود نیز هم‌اکنون در دسترس شماست... مهم این است که شما دوباره اینجا هستید. خوش آمدید.

راستش بعد از رنسانس، من قصد داشتم برای مجموعۀ بعدی سراغ موضوع دیگری بروم؛ یکی از قصه‌هایی که فکر می‌کنم شنیدنش برایتان بسیار جالب باشد، اما تعدادی ایمیل و نظر از دوستان پاراگراف دریافت کردم که متوجه شدم حرف درستی می‌زنند... گفته‌اند حال که قرون وسطا و رنسانس را شنیده‌ایم، چرا قصه‌مان را با عصر روشنگری به پایان نبریم؟

عصر روشنگری یکی از موضوعات مهمی بود که از یکی دو سال پیش در لیست موضوعات پاراگراف نوشته بودیم، مقداری از منابع آن را نیز جمع‌آوری کرده بودیم، اما برای تولید برنامه‌ریزی نکرده بودیم... می‌خواستم شاید وقت دیگری به سراغ آن بروم... اما این پیام‌ها من را به این فکر انداخت که شاید بهترین زمان برای گفتن قصۀ‌ عصر روشنگری همین‌جا باشد، پس از رنسانس. و این‌گونه شد که آن قصۀ دیگر را نیمه‌تمام کنار گذاشتم، پروندۀ عصر روشنگری را آوردم، گرد و غبارش را زدودم و کار آغاز شد...

اما ممکن است بپرسید اهمیت این دوره در چیست؟ چرا می‌خواهیم از آن صحبت کنیم؟ ما دورۀ طولانی قرون وسطا را شناختیم، از رنسانس و تحولاتش نکاتی را دریافتیم، حال این روشنگری یعنی چه؟ یک دوره تاریخی است؟ یک اتفاق خاص است؟ چیست؟ اگر بخواهم در همین‌جا پاسخی کوتاه به این پرسش دهم، احتمالاً خواهم گفت که: ما می‌خواهیم در چند اپیزود، از روزگاری صحبت کنیم که ریشۀ بسیاری از چیزهایی که ما امروز بدیهی می‌دانیم، یا لااقل دوست داریم بدیهی بدانیم – مانند آزادی بیان، حقوق بشر، جدایی دین از سیاست، یا اهمیت آموزش همگانی – ریشۀ همۀ این‌ها در همین دوره شکل گرفته است. وقتی در خیابان راه می‌رویم و انتظار داریم پلیس نتواند کسی را بدون حکم قضایی دستگیر کند، وقتی می‌گوییم انسان‌ها باید بتوانند بدون ترس عقیده‌شان را بیان کنند، این‌ها میراث روشنگری است. امروز وقتی دربارۀ تغییرات اقلیمی، دربارۀ نفوذ هوش مصنوعی یا مسئلۀ حریم خصوصی در دنیای دیجیتال بحث می‌کنیم، داریم سؤال‌های اساسی‌ای را می‌پرسیم که اولین بار در عصر روشنگری به ذهن انسان‌ها رسید: این‌که چطور می‌توانیم از علم و فناوری برای بهتر کردن زندگی استفاده کنیم؟ یا مثلاً این‌که حد و مرز آزادی کجاست؟ تعادل بین حقوق فرد و مصلحت جامعه چیست؟

بسیار خب، می‌رویم که قصه‌مان را شروع کنیم... روشنگری، بخش اول: آغاز بیداری.


نیوتن و پایان جنگ‌های مذهبی

قرن هجدهم طولانی با یک کتاب آغاز شد. وقتی نیوتن در سال ۱۶۸۷ کتاب «اصول ریاضیاتی فلسفۀ طبیعی» را منتشر کرد، احتمالاً خودش هم نمی‌توانست حدس بزند که چگونه دارد دانش بشر را زیر و رو می‌کند. فردی آمده بود و ادعا می‌کرد همۀ حرکات عالَم را، از گردش ماه و خورشید گرفته تا افتادن یک سیب از بالای درخت، می‌توان با زبان ریاضی توضیح داد.

ایدۀ نیوتن جرقه‌ای بود در انبار باروت. چرا؟ چون بیشترین چیزی بود که اروپاییان قرن هفدهم در آن زمان احتیاج داشتند بشنوند... اروپا تازه از سی سال جنگ وحشتناک بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها فارغ شده بود... جنگی که بخش زیادی از آلمان و اروپا را به خاک و خون کشید و از هر دو نفر آلمانی، یک نفر را کشت. جنگ سی‌ساله که از ۱۶۱۸ شروع شده بود، بالاخره با صلح وستفالی در سال ۱۶۴۸ تمام شد و مردمی که از کشته شدن برای خدا کلافه بودند، دیگر نمی‌خواستند پیرو کسانی باشند که پایشان روی زمین نیست و صدای خدا از حلقومشان بیرون می‌آید. حالا نیوتن آمده بود و راه جدیدی پیشنهاد می‌کرد: به‌جای این‌که به حرف این و آن گوش کنیم، می‌توانیم با مشاهده، آزمایش و محاسبات ریاضی به حقیقت برسیم.

کتاب نیوتن در پاریس، قلب فرهنگی اروپا، منفجر شد! به‌یک‌باره همه‌جا حرف نیوتن و قوانین حیرت‌انگیزش بر سر زبان‌ها افتاد. برنار دو فونتنلِ دبیر آکادمی علوم، نقشی کلیدی در این ماجرا داشت. می‌گویند شکیبا بود، باحوصله بود، یک استعداد غریبی هم برای توضیح دادن چیزهای پیچیده داشت... سنگین‌ترین بخش‌های کتاب نیوتن را طوری ساده در کافه‌ها و سالن‌های پاریس برای مردم تعریف می‌کرد که همه می‌فهمیدند. متوجه می‌شدند... و کم‌کم این ایده که «همه چیز را انگار می‌شود با عقل فهمید» از سالن‌های ادبی پاریس راه افتاد و رفت به همه‌جای اروپا.

این شروع یک دورۀ جدید بود. دوره‌ای که مورخان به آن می‌گویند «قرن هجدهم طولانی». یعنی چه؟‌ مگر هر قرن صد سال نیست؟ چرا، اما ما اینجا با یک دورۀ تاریخی خاص روبه‌رو هستیم که از انتشار کتاب نیوتن در ۱۶۸۷ شروع می‌شود و تا شکست نهایی ناپلئون در نبرد واترلو، یعنی سال ۱۸۱۵، ادامه پیدا می‌کند. این دوره با یک انقلاب علمی شروع شد و با یک انقلاب سیاسی به پایان رسید. در این حدود ۱۲۸ سال، اروپا و در نتیجه کل جهان، بیشتر از تمامِ هزار سال قبلش تغییر کرد.

بگذارید قصه‌اش را برایتان بگویم.


تضاد میان فرانسه و انگلستان

سال ۱۶۸۹، همان سالی که قصه‌مان در کافه‌های پاریس با آن شروع شد، اروپا داشت اتفاقات جدیدی را به خود می‌دید... در فرانسه گفتیم، لویی چهاردهم در اوج قدرت است... کاخ عظیم ورسای را ساخته که اصلاً به جهان نشان دهد فرانسه مرکز جهان است... اما زیر این ظاهر پُرزرق‌وبرق، اگر کمی گوش بچسبانیم، صدای قل‌قل جوشیدنِ جامعۀ فرانسه شنیده می‌شود. طبقۀ متوسط، یا همان بورژوازی، در حال رشد است و کم‌کم به این فکر می‌افتد که چرا باید همیشه مطیع اشراف و کلیسا باشد. اشراف، با زندگی‌های تجملی و امتیازهای ویژه‌ای که دارند، بخش زیادی از منابع کشور را مصرف می‌کنند، در حالی که بورژواها، که حالا نقش مهمی در اقتصاد و تجارت فرانسه دارند، از قدرت سیاسی و اجتماعی محرومند. از طرف دیگر، مردم عادی، به‌خصوص دهقانان، زیر بار مالیات‌های سنگین و فشار اقتصادی لِه می‌شوند. این تضاد بین قدرت مطلقۀ لویی و نارضایتی مردم و بورژواها، پیش‌درآمد انقلابی است که حدود یک قرن بعد اتفاق می‌افتد.

اما درست در همین زمان، انگلستان دارد شرایط متفاوتی را می‌گذراند... انقلابش، معروف به انقلاب شکوهمند انگلستان (Glorious Revolution) تازه به ثمر رسیده و پادشاهی مطلقه جایش را به چیزی داده که بعدها به آن می‌گویند سلطنت مشروطه. حالا دیگر مثل قبل پادشاه نمی‌تواند هر کاری که دلش می‌خواهد بکند. قدرت او نسبت به گذشته محدود شده و می‌بایست با پارلمان کشورش همکاری کند. تصویب منشور حقوق (Bill of Rights) در سال ۱۶۸۹ این تغییر را رسمیت داد و حقوق اساسی شهروندان و نقش پارلمان را تضمین کرد. انقلاب شکوهمند انگلستان یک پیام روشن برای پادشاهی‌های اروپا داشت... این‌که حواستان باشد، دیگر قدرت پادشاه از سمت خدا نمی‌آید، بلکه از طرف مردم به او داده می‌‌شود.

تضاد میان شرایط فرانسه و انگلستان، در واقع دارد تصویر اروپایی را نشان می‌دهد که در آستانۀ تغییرات بزرگ است. انگلستان با سلطنت مشروطه، در حال حرکت به سمت محدود کردن قدرت مطلقه و مشارکت سیاسی است، در حالی که فرانسه همچنان تحت سلطۀ پادشاهی مطلقه و اشراف است.

اما یک فلاش‌فوروارد بزنیم، وقتی به سال ۱۸۱۵ می‌رسیم یعنی پایان قرن هجده طولانی، می‌بینیم دنیا کاملاً عوض شده است. دیگر نه خبری از لویی چهاردهم هست نه سلطنت مطلقه‌ای. فرانسه یک انقلاب بزرگ را پشت سر گذاشته، ناپلئون آمده و رفته، و اروپا تازه دارد یک نفس راحت می‌کشد. همزمان، چند انقلاب دیگر هم مسیر تاریخ را برای همیشه تغییر داده‌اند: انقلاب علمی که جهان‌بینی آدم‌ها را متحول کرده، جنبش روشنگری که ایده‌های آزادی و برابری را گسترش داده، انقلاب‌های سیاسی که ساختارهای قدرت را به چالش کشیده‌اند، و در نهایت، انقلاب صنعتی که جهان را وارد عصر مدرن کرده است.

اما این جسارتِ تغییر دنیا از کجا آمد؟ چطور شد که انسان‌ها به این باور رسیدند که می‌توانند با عقل و منطق خودشان، همه چیز را زیر سؤال ببرند؟ چگونه شد که انسان دریافت تا حدودی می‌تواند سرنوشت خود را تغییر دهد؟


خط سیر عقل‌گرایی: از تالس تا دکارت

برای فهمیدن این قضایا، باید یک سفر طولانی داشته باشیم به گذشته. باید برگردیم به حدود ۲۵۰۰ سال پیش، یونان باستان... در شهر میلتوس، در سواحل آسیای صغیر (ترکیۀ امروزی)، مردی زندگی می‌کرد به اسم تالس (Thales) که معروف است به اولین فیلسوف غرب. چرا؟ چون تالس اولین کسی بود که سعی کرد پدیده‌های طبیعی را بدون توسل به خدایان و اسطوره‌ها و قدرت‌های ماوراءالطبیعه توضیح دهد. قبل از تالس، یونانی‌ها مثل بقیۀ تمدن‌های باستانی فکر می‌کردند هر اتفاقی در طبیعت، کار یک ایزد است. رعد و برق؟ کار زئوس است. طوفان دریا؟ کار پوزیدون است. زلزله؟ حتماً خدایان از دست ما عصبانی شده‌اند. اما تالس کسی بود که گفت: «شاید خدایان این‌قدر هم بیکار نباشند که بخواهند همه‌اش با ما بازی کنند... من فکر می‌کنم جهان از یک عنصر اولیه درست شده، و آن ماده آب است. همۀ تغییرات طبیعی را هم می‌توان با تغییر شکل آب توضیح داد.»

این‌که تالس در شناخت عنصر سازندۀ جهان اشتباه می‌کرد، در اینجا مهم نیست؛ چیزی که اهمیت دارد این است که این یکی از اولین بارهایی بود که کسی سعی می‌کرد جهان را با عقل توضیح دهد، نه با اسطوره. با اصول طبیعی، نه دخالت خدایان!

بعد از تالس، در آتن سقراط را می‌بینیم که در کوچه و بازار راه می‌رود و مردم را سؤال‌پیچ می‌کند: «عدالت یعنی چه؟ خوبی چیست؟ از کجا می‌دانی که یک چیزی را می‌دانی؟» مردمی که سر راهش بودند به سؤال‌های سقراط جوابی می‌دادند و می‌خواستند بروند؛ ولی بعد، سقراط با سؤال‌های بعدی، آن‌قدر ادامه می‌داد و جواب‌های قبلی‌شان را نقد می‌کرد تا طرف به تناقض برسد. هدف سقراط این بود که مردم بفهمند چقدر چیزهایی که فکر می‌کنند می‌دانند، در واقع نمی‌دانند. سقراط معتقد بود که اولین قدم برای رسیدن به حقیقت این است که بفهمی چقدر نادانی.

شاگرد سقراط، افلاطون این ایده را یک قدم جلوتر برد و آکادمی خودش را تأسیس کرد – اولین دانشگاه دنیا را. آنجا بود که فلسفه و ریاضیات با هم ترکیب شدند تا یک راه جدید برای فهم جهان به وجود آید. افلاطون دنبال حقیقت و ایده‌های ابدی بود و اعتقاد داشت دنیای مادی فقط یک سایه از دنیای ایده‌ها است. منظور او از دنیای ایده‌ها، یک واقعیت برتر و غیرمادی بود که همۀ چیزهای کامل و ابدی مانند عدالت، زیبایی و حقیقت در آن وجود دارند. دنیای مادی، به نظر افلاطون، یک تقلید ناقص از این ایده‌های برتر است. این دیدگاه باعث شد که تفکر فلسفی به سمت عمیق‌تر شدن و بررسی مفاهیم بنیادی‌تر برود. خط سیر را می‌‌بینید؟

بعد نوبت به ارسطو رسید. کسی که می‌توان گفت پایه‌گذار تفکر منطقی و علمی است. ارسطو اولین کسی بود که چارچوب «قواعد استدلال منطقی» را تدوین کرد. می‌گفت اگر ما این قواعد را رعایت کنیم، می‌توانیم از حقایق معلوم به حقایق مجهول برسیم. مثلاً اگر می‌دانیم «همۀ انسان‌ها موجوداتی فانی هستند» و می‌دانیم «سقراط نیز انسان است»، پس می‌توانیم بگوییم «سقراط فانی است». ارسطو می‌گفت: «به‌جای این‌که مثل افلاطون دنبال دنیای ایده‌ها بگردیم، بیایید همین دنیای واقعی را خوب نگاه کنیم.»

میراث اعتقاد به قدرت عقل بعد از یونانی‌ها به دست رومی‌ها افتاد. رومی‌ها شاید متفکران بزرگی نبودند، اما یک هنر خاص داشتند: می‌توانستند ایده‌های پیچیده را اجرایی کنند. آن‌ها از منطق یونانی برای ساختن یک نظام حقوقیِ پیشرفته استفاده کردند و به‌نحوی پایه‌های حقوق مدرن را بنا نهادند.

وقتی امپراتوری روم در سال ۴۷۶ میلادی سقوط کرد، به نظر می‌رسید تمام دستاوردهای فکری یونان و روم نیز از بین می‌رود. قرون وسطا آغاز شد و برای حدود هزار سال، افسار همه‌چیز در اختیار کلیسا افتاد... کلیسا حرف اول و آخر را می‌زد و کمتر کسی به خود جرئت می‌داد از عقلش استفاده کند. به همین دلیل برای ۱۰ قرن، هزار سال، دنیا منجمد شد... زندگی در اول و آخر قرون وسطا تفاوت چندانی با هم نداشت.

جالب است که در همین دوران که اروپا در خواب بود، در دنیای اسلام، فیلسوف‌هایی مانند ابن‌سینا و ابن‌رشد داشتند مشعل عقل‌گرایی یونانی را روشن نگه می‌داشتند. آنان آثار ارسطو را ترجمه کردند، بر آن‌ها چیزهای جدیدی افزودند و درباره‌شان نقد نوشتند. این فیلسوف‌ها به‌نوعی پل ارتباطی بین فلسفۀ یونانی و تفکر اسلامی شدند و آثارشان تأثیر عمیقی بر فلسفۀ غرب گذاشت. ابن‌رشد به‌ویژه، با تفسیرهای خود از ارسطو، در قرون وسطای اروپا به‌عنوان «شارح بزرگ» شناخته شد و ایده‌هایش زمینه‌ساز یک سری از جنبش‌های فکری بعدی در اروپا شد.

تا این‌که در قرن سیزدهم، از دل همان رهبانیت مسیحی، اولین نشانه‌های حیات دوبارۀ فکری در اروپا دیده شد. یک جنبش تازه‌ به راه افتاد که تلاش می‌کرد بین عقل و ایمان آشتی برقرار کند. به این جنبش می‌گفتند اسکولاستیک (Scholasticism). اسکولاستیک دنبال ایجاد یک تعادل بین فلسفه و الهیات بود و سعی می‌کرد نشان دهد که عقل و ایمان می‌توانند در کنار هم وجود داشته باشند. این جنبش می‌خواست ثابت کند که می‌توان از ابزار عقل برای درک بهتر ایمان استفاده کرد، بدون این‌که یکی فدای دیگری شود.

یکی از بزرگ‌ترین فیلسوف‌های اسکولاستیک، توماس آکویناس بود؛ یک راهب مسیحی که عمیقاً تحت‌تأثیر فلسفۀ ارسطو بود. آکویناس معتقد بود که خدا، جهان را مطابق یک نظم منطقی خلق کرده و ما می‌توانیم با استفاده از عقلمان، بخشی از این نظم را بفهمیم. مثلاً استدلال می‌کرد: «اگر شما یک ساعت را ببینید، می‌فهمید که یک ساعت‌ساز وجود دارد. نظم جهان نیز نشان می‌دهد که یک خالقی پشت آن است.»... به این استدلال چه می‌گویند؟ برهان نظم... برهان نظم یکی از مهم‌ترین تلاش‌های آکویناس برای ترکیب فلسفۀ یونانی با الهیات مسیحی بود.

آکویناس می‌گفت عقل و ایمان می‌توانند مُکَمّل هم باشند. درست مثل نور خورشید و نور شمع که هر دو نور هستند، عقل و وحی نیز هر دو راه‌هایی‌ برای شناخت حقیقت‌اند. به نظر آکویناس، عقل می‌تواند ما را تا یک جایی به حقیقت برساند، اما به‌تنهایی کافی نیست، اما برای درک کامل حقیقت، به ایمان و وحی نیز احتیاج داریم.

ترکیب عقل و ایمان، پایه‌های فکری قرون وسطی را ساخت و در نهایت، راه را برای تحولات بعدی در دوران رنسانس هموار کرد. وقتی آثار فلسفی یونانی و رومی که در دوران اسلامی حفظ شده بودند و گسترش پیدا کرده بودند، دوباره به اروپا بازگشت، گویی جرقه‌ای زده شد که بعدها رنسانس را به وجود آورد. عقل‌گرایی یونانی، بعد از یک خواب طولانی، دوباره بیدار شده بود.

در دوران رنسانس، هنرمندان و دانشمندانی مثل داوینچی نشان دادند که می‌توان هم به میراث یونان باستان احترام گذاشت و هم چیزهای جدیدی به آن افزود. آن‌ها ثابت کردند که انسان می‌تواند هم هنرمند باشد، هم دانشمند، و هم فیلسوف. خود داوینچی، با آثار هنری و اختراعاتش، یک نمونۀ درجه‌یک از این ترکیب خارق‌العاده بود. در این دوره، نه فقط هنر احیا شد، که تفکر عقلانی و علمی نیز دوباره زنده شد و این جریان ادامه پیدا کرد تا رسید به رنه دکارت در قرن هفدهم... دکارتی که با جملۀ معروفش: «می‌اندیشم، پس هستم» (Cogito, ergo sum)، پایه‌های فلسفۀ مدرن را گذاشت.

این مسیر طولانی عقل‌گرایی، از تالس تا دکارت، زمینه را برای اتفاق بزرگی آماده کرد که به آن می‌گوییم «عصر روشنگری». دوره‌ای که در آن انسان‌ها به این باور رسیدند که می‌توانند با استفاده از عقل و دانش، نه تنها طبیعت، که جامعه و سرنوشت خودشان را هم تغییر دهند. و کار تا جایی پیش رفت که در کافه‌های پاریس، عده‌ای دور هم جمع شوند و از خود بپرسند: «چرا باید یک نفر به‌خاطر تولدش در یک خانوادۀ خاص، حق حکومت کردن داشته باشد؟»، «چرا نباید همه انسان‌ها از حقوق برابر برخوردار باشند؟» این‌ها سؤالاتی است که ما نیز هنوز با آن درگیریم...


روشنگری چیست؟ (به روایت کانت)

بسیار خب، حالا که از دل تاریخ عبور کردیم و دیدیم چگونه عقل‌گرایی از یونان باستان شروع شد، در قرون وسطی با ایمان ترکیب شد و از چالش‌های کلیسا و اسکولاستیک گذشت، وقتش رسیده به سؤال اصلی برسیم: روشنگری یعنی چه؟

روشنگری، یک جنبش فکری بود که در قرن هجدهم شکل گرفت. یک طرز فکر جدید که می‌گفت: «ما انسان‌ها می‌توانیم با استفاده از عقل و علم، جهان را بهتر بشناسیم و زندگی خودمان را بهتر کنیم». یکی از بهترین تعریف‌هایی که از روشنگری وجود دارد، از زبان امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی، می‌آید. کانت در یک مقالۀ معروف به اسم «روشنگری چیست؟» که در سال ۱۷۸۴ منتشر شده می‌گوید:

«روشنگری خروج انسان از نابالغی خودساخته‌‌اش است.»

حال این یعنی چه؟

کانت توضیح می‌دهد که «نابالغی خودساخته» یعنی این‌که ما به‌جای این‌که از عقل خودمان استفاده کنیم، به حرف دیگران تکیه کنیم. مثلاً به کلیسا، حکومت، یا هر مرجع دیگری که به ما می‌گوید چه چیزی درست است و چه چیزی غلط است. روشنگری می‌گوید: «جرأت داشته باش که از عقل خودت استفاده کنی.» می‌گوید هیچ‌چیزی نباید از نقد و سؤال مصون بماند... دین، حکومت، یا سنت‌های قدیمی. هیچ‌چیزی نباید به‌عنوان یک حقیقت مطلق پذیرفته شود.

برای روشنگری سه اصل اساسی در نظر گرفته شده بود: عقل، علم و پیشرفت.

  1. عقل: روشن است، این‌که همه‌چیز باید با عقل بررسی شود. یعنی به‌جای این‌که چیزی را چشم‌بسته قبول کنیم، ابتدا در موردش بیندیشیم و سپس با تحلیل و بررسی به یک تصمیم راجع به آن برسیم.

  2. علم: روشنگری می‌گوید ما می‌توانیم با استفاده از روش علمی، جهان را بهتر بشناسیم. علم به ما ابزارهایی می‌دهد تا به‌جای باورهای غیرمستند، به شواهد و تجربیات تکیه کنیم.

  3. پیشرفت: این‌که قبول کنیم می‌توان از اشتباهات گذشته درس گرفت و آیندۀ بهتری ساخت.

 

بحران آگاهی قرن هفدهم و آغاز روشنگری

قرن هفدهم، دورۀ عجیبی در تاریخ اروپا بود؛ پُر از شک و تردید. انگار بسیاری از چیزهایی که مردم قرن‌ها به آن‌ها باور داشتند، دیگر داشت کمرنگ می‌شد و یکی‌یکی زیر سؤال می‌رفت. برای همین، عده‌ای برای این دوره نام گذاشتند و به آن گفتند «بحران آگاهی قرن هفدهم»؛ چون اتفاقات پشت سر هم، از تغییرات علمی گرفته تا دعواهای مذهبی و سیاسی، کاری کرد که مردم کم‌کم به این فکر کنند شاید خیلی از چیزهایی که همیشه درست می‌دانستند، اشتباه باشد.

تا قبل از این بحران، تصویر دنیا برای مردم اروپا خیلی ساده و منظم بود. زمین مرکز جهان بود، اروپا مرکز تمدن، کلیسا هم مرکز حقیقت. همه‌چیز سر جای خودش، انگار هیچ‌کسی شک نداشت که این تصویر می‌تواند جور دیگری باشد. ولی حالا، با اتفاقاتی مثل کشفیات جغرافیایی، اصلاحات پروتستان، جنگ‌های مذهبی، و تزلزل در دانش سنتی، این تصویر به‌هم ریخته بود. ما قصۀ این تحولات را در پنج اپیزود رنسانس مفصل تعریف کردیم که شنیدید احتمالاً و یادتان هست. بحران آگاهی قرن ۱۷، پایه‌های فکری و اعتقادی مردم را تکان داد. ولی این از آن تکان‌هایی بود که فقط ویرانی به جا نگذاشت؛ زمینه‌ای هم ساخت برای ایجاد یک دنیای جدید.


زمینه‌های بحران

۱. ضربه از سمت دریا: کشفیات جغرافیایی

اولین ضربه به باورهای قدیمی، از سمت دریا آمد. همان‌طور که قبلاً هم قصه‌اش را گفتیم، در قرن پانزده، دریانوردها شروع کردند به گشتن دنبال سرزمین‌های جدید. اولش شاید هدفشان چیزهای ساده‌ای بود؛ مثلاً پیدا کردن طلا، ادویه یا راه‌های تجاری جدید. ولی چیزی که پیدا کردند، خیلی بزرگ‌تر از این‌ها بود. وقتی کریستف کلمب در سال ۱۴۹۲ به آمریکا رسید، یک حقیقت عجیب رو شد: زمین یک قاره جدید دارد که هیچ‌کس در اروپا از آن خبر نداشته. یک‌کم بعدش هم ماژلان شد اولین کسی که دور دنیا را گشت و ثابت کرد که زمین گِرد است.

تا آن زمان، اروپایی‌ها دنیا را یک جای کوچک و تحت کنترل خودشان می‌دیدند. اما حالا معلوم شده بود که دنیا خیلی بزرگ‌تر است. هم بزرگ‌تر، هم ناشناخته‌تر. وقتی اروپایی‌ها به قاره‌های جدید رسیدند، با تمدن‌هایی روبه‌رو شدند که اصلاً شبیه چیزی نبود که آن‌ها تصور می‌کردند. آزتک‌ها و اینکاها در آمریکای جنوبی، شهرهای بزرگ و پیشرفته‌ای داشتند که اروپایی‌ها حتی خوابش را هم نمی‌دیدند.

این کشفیات، فقط یک ماجرای جغرافیایی نبود، سؤالات عمیقی هم پیش آورد: «اگه این همه چیز توی دنیا هست که ما از آن خبر نداشتیم، پس دیگر چه چیزهایی را نمی‌دانیم؟» کلیسا همیشه می‌گفت که کتاب مقدس همه چیز را دربارۀ دنیا به ما گفته، پس چرا هیچ حرفی از این قاره‌ها و تمدن‌ها زده نشده؟ این تناقض‌ها، باعث شد خیلی‌ها به این فکر بیفتند که شاید کتاب مقدس آن‌قدرها هم که کلیسا می‌گوید کامل نیست. کشفیات جغرافیایی، اولین تَرَک‌ها را توی دیوار باورهای قدیمی ایجاد کرد. مردم دیگر نمی‌توانستند به همان تصویر ساده و قدیمی از دنیا اعتماد کنند.

۲. ضربه از سمت کلیسا: اصلاحات پروتستان

تا اینکه ضربۀ بعدی از راه رسید! این‌بار از توی کلیسا. تا قبل از قرن شانزده، کلیسای کاتولیک پیش مردم حرف اول و آخر را می‌زد. اگر کلیسا می‌گفت یک چیزی درست است، دیگر کسی جرأت نمی‌کرد بگوید نه. ولی این اوضاع، با ظهور مارتین لوتر حسابی به‌هم ریخت... وقتی لوتر در سال ۱۵۱۷ اعلامیۀ ۹۵ بَندی اعتراضش را به در کلیسای ویتنبرگ چسباند، گوش خیلی‌ها تیز شد. کم‌کم کلیساهای پروتستان به وجود آمدند و کلیسای کاتولیک دیگر آن اقتدار همیشگی خود را از دست داد.

اصلاحات پروتستانی، اروپا را به دو اردوگاه کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها تقسیم کرد. جنگ‌های مذهبی شدیدی راه افتاد، مثل جنگ‌های سی‌ساله که میلیون‌ها نفر را به کشتن داد و شهرها و اقتصادها را نابود کرد. این هم شد یک عامل دیگر که خیلی‌ها به مذهب شک کنند. مگر قرار نبود مذهب منبع صلح و آرامش باشد؟ اما حالا خودش شده بود دلیل جنگ و ویرانی. کم‌کم این سؤال در ذهن مردم شکل گرفت که «اگر مذهب نمی‌تواند صلح و عدالت را تضمین کند، پس چه فایده‌ای دارد؟»

از طرف دیگر، این جنگ‌ها باعث شد خیلی‌ها به این فکر بیفتند که شاید بهتر باشد اصلاً دین و سیاست از هم جدا شوند. چون تا آن زمان، کلیسا و حکومت تقریباً یکی بودند و هر تصمیم سیاسی، رنگ و بوی مذهبی داشت. اما حالا، این ترکیب بیشتر از این‌که مفید باشد، سمی به نظر می‌رسید.

حالا وقتی این اتفاقات را کنار هم می‌گذاریم، می‌بینیم که چرا به قرن هفدهم می‌گویند «قرن بحران آگاهی». کشفیات جغرافیایی نشان داد دنیا خیلی بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از چیزی است که مردم خیال می‌کردند. اصلاحات پروتستانی، اقتدار کلیسا را تضعیف کرد و باعث شد مردم به این فکر بیفتند که شاید حقیقت، چیزی نباشد که فقط یک نفر بتواند تعریفش کند. جنگ‌های مذهبی، نشان داد که مذهب، به‌جای صلح، می‌تواند باعث نابودی بشود. و در نهایت، انقلاب علمی، دانش سنتی و متون مقدس را به چالش کشید و مردم را مجبور کرد که به دنبال یک روش جدید برای فهمیدن دنیا باشند.


اولین راه‌حل‌ها: دئیسم و پیِ‌یتیسم

توی این فضای بحرانی است که کم‌کم جریان‌های فکری جدیدی سر بیرون می‌آورند. هر کدام از این جریان‌ها، یک‌جورایی می‌خواهند به این سؤال جواب بدهند که: «حالا که نمی‌توانیم به باورهای قدیمی اعتماد کنیم، پس باید به چه چیزی تکیه کنیم؟»

دئیسم (Deism)

یکی از اولین جریان‌هایی که توی این دوره سر و صدا کرد، دئیسم بود. دئیسم، یک نگاه تازه به خدا و دین داشت. دئیست‌ها می‌گفتند: «ما معتقدیم خدا وجود دارد، ولی توی کارهای روزمرۀ دنیا دخالت نمی‌کند.» آن‌ها دنیا را مثل یک ساعت می‌دیدند. می‌گفتند خدا مثل یک ساعت‌ساز، این دنیا را ساخته، کوکش کرده و بعدش گذاشته کنار تا خودش طبق قوانین طبیعی کار کند.

حالا چرا همچین ایده‌ای به وجود آمد؟ چون مردم دیگر نمی‌توانستند باور کنند که خدا توی همه‌چیز دخالت دارد. علم داشت نشان می‌داد که جهان طبق یک‌سری قانون طبیعی کار می‌کند، نه معجزه یا دخالت الهی. از طرف دیگر، جنگ‌های مذهبی خیلی‌ها را دین‌زده کرده بود. دئیسم، یک جور راه‌حل وسط بود که می‌گفت: «خدا هست، ولی نیازی نیست که حتماً به حرف کلیسا گوش بدهیم یا به معجزه اعتقاد داشته باشیم.»

یکی از چهره‌های مهم دئیسم، لرد هربرت بود. هربرت، یکی از اولین فیلسوف‌های دئیست بود که سعی داشت یک «دین طبیعی» تعریف کند؛ یعنی دینی که بر اساس عقل و طبیعت باشد، نه بر اساس سنت‌ها یا متون مقدس. هربرت می‌گفت: «اگر بخواهیم یک دین جهانی داشته باشیم که همه مردم بتوانند قبولش کنند، باید روی چیزهایی تمرکز کنیم که بین همه مشترک است.» مثلاً:

  • خدا وجود دارد.

  • باید خدا را پرستش کنیم.

  • باید اخلاقی زندگی کنیم.

  • بعد از مرگ، پاداش یا مجازات وجود دارد.

این نظریات هربرت خیلی‌ها را تحت تأثیر قرار داد. هربرت می‌خواست دینی را معرفی کند که دیگر باعث دعوا و جنگ نشود. دینی که همه بتوانند بپذیرند، بدون اینکه وارد جزئیات مذهبی شوند. محبوبیت دئیسم به این خاطر بود که از یک طرف، اعتقاد به خدا را نگه می‌داشت، اما از طرف دیگر، مردم را از وابستگی به کلیسا و مذهب سنتی رها می‌کرد. با این حال چون دئیسم چارچوب مشخص و یکپارچه‌ای نداشت، هیچ‌وقت به‌عنوان یک مکتب فکری مستقل شکل نگرفت. ولی بازم تأثیر عمیقی روی اندیشۀ مدرن گذاشت و راه را برای تفکرات سکولار و روشنگری باز کرد.

پیِ‌یتیسم (Pietism)

اما خب دئیسم تنها راه‌حل آلترناتیو نبود... در یک جاهایی مثل آلمان، یک جنبش دیگر به اسم پیِ‌یتیسم هم به وجود آمد که می‌خواست دین را از آن حالت خشک مقدسش دربیاورد... پی‌یتسیت‌ها می‌گفتند «دین نباید فقط یک‌سری قوانین و مراسم خشک باشد؛ باید در زندگی واقعی آدم‌ها جریان داشته باشد.»

یکی از آدم‌های مهم این جنبش، نیکلاس فون زینزندورف (Nikolaus von Zinzendorf) بود. زینزندورف، یک اشراف‌زادۀ آلمانی بود که زُلْفش به دین و معنویت گره خورده بود، ولی فکر می‌کرد این شکل رسمیِ اتوکشیدۀ دین نه نفعی به‌حال مردم دارد نه کسی را جذب می‌کند... آمد یک جمعی راه انداخت، یک آیینی تأسیس کرد (موراوین‌ها) که در آن اصول دین فقط یکی بود: عشق به خدا. زینزندورف می‌گفت دین باید ساده باشد تا معنویت بتواند در زندگی مردم راه پیدا کند... شما باید اول عاشق خداوند باشی، بعد، آن موقع است که مراسم و قوانین مذهبی هم ارزش پیدا می‌کنند و به این عشقه کمک می‌کنند.

پی‌تیست‌ها دنبال این بودند که دین را از سیاست جدا کنند و دوباره به زندگی روزمرۀ مردم برگردانند. حرفشان هم این بود که همه باید بتوانند یک رابطۀ شخصی و عمیق با خدا داشته باشند، بی‌آنکه مجبور باشند وارد دعواها و اختلافات مذهبی شوند... این جنبش، یعنی پیِ‌تیسم هم تأثیر زیادی روی پروتستانتیسم گذاشت و ردپایش حتی توی جنبش‌های مذهبی قرن‌های بعدی هم دیده می‌شود.


شکاکیت و عقلانیت پیش از روشنگری

بحران آگاهی قرن هفدهم، باعث شد که مردم دیگر نتوانند مثل قبل به دین و سنت نگاه کنند. حالا دیگر خیلی‌ها به این فکر می‌کردند که شاید دین، آن‌قدرها هم که کلیسا می‌گوید مقدس و بی‌نقص نیست و اشتباهاتی در آن وجود داشته باشد. این نگاه انتقادی، در آثار خیلی از فیلسوف‌ها و نویسنده‌های این دوره هم دیده می‌شود.

مثلاً پیر بِیل (Pierre Bayle)، یکی از فیلسوف‌های شکاک این دوره یک کتاب معروفی می‌نویسد به اسم «فرهنگ تاریخی و انتقادی» که در آن خیلی از باورهای قدیمی را رد می‌کند و می‌کوبد... بِیل می‌نویسد کی گفته هرچیزی که کلیسا می‌گوید را ما باید دربست قبول کنیم؟ آدم عاقل چه‌طوری می‌تواند باور کند همۀ داستان‌های کتاب مقدس واقعیت دارد؟ یا مثلاً می‌رفت سراغ قدیس‌هایی که کلیسا آن‌ها را مقدس اعلام کرده بود می‌گفت: «خیلی از این آدمایی که کلیسا سنگشان را به سینه می‌زند، آدمای معمولی بودند، یا حتی پُر از ایراد و خطا. چرا همین که یکی برای کلیسا عزیز شد، ما هم باید روی سرمان حلوا حلواش کنیم؟»

بین منتقدها یکی هم مثل جان لاک می‌شد که حرفش این بود که دین نباید به‌زور به مردم تحمیل بشود... جان لاک که حالا جلوتر بیشتر راجع بهش حرف می‌زنیم یک کتابی نوشت به اسم «نامه‌ای در باب تساهل» و در آن گفت همه باید آزاد باشند که دین خودشان را انتخاب کنند. و نباید فراموش کنیم که این جنس حرف‌ها توی قرن ۱۷ خیلی رادیکال و انقلابی بود... این اعتراض‌ها وقتی دارد از زبان منتقدان کلیسا بیرون می‌آید که کلیسا هنوز دارد می‌گوید فقط یک دین درست وجود دارد و همه باید بهش ایمان داشته باشند... این‌که ما امروز از آزادی دین و باور حرف می‌زنیم و حتی ممکن است به‌عنوان یک حق طبیعی و بدیهی به آن نگاه کنیم، برای این است که زیر سایۀ درختی زندگی می‌کنیم که قرن‌ها پیش کاشته شده.


سازماندهی علم: آکادمی‌های علمی و روش بیکن

انقلاب علمی در واقع یک دعوت بود: دعوت به شک کردن، به سؤال پرسیدن، به جستجوی حقیقت. اما خوب می‌دانیم که این انقلاب یک‌شبه اتفاق نیفتاد و حاصل فکر و تلاش چند نسل از دانشمندها و متفکران بود... کسانی که بار زیادی را به دوش کشیدند تا جریان فکری قرون وسطایی را از راهروی رنسانس عبور دهند و وارد دنیای مدرن کنند.

ما قبلاً با چند نفر از بزرگان انقلاب علمی، در مسیر داستان رنسانس‌مان آشنا شدیم و تا حدودی تأثیرشان را روی روند فکری و علمی اروپا شناختیم. کوپرنیک را یادمان است که با نظریۀ خورشیدمرکزی‌اش، زمین را از مرکز جهان برداشت و کل نظام فکری اروپا را به لرزه انداخت. بعد از آن، نوبت به گالیله رسید که با تلسکوپش، آسمان را به زمین آورد و برای نظریۀ کوپرنیک شواهد تجربی پیدا کرد. گالیله نشان داد که ماه پُر از حفره و کوه است، مشتری قمرهایی دارد که دورش می‌چرخند، و زهره فازهایی دارد که فقط با چرخش این سیاره به دور خورشید قابل توضیح است. و سرآخر نیوتن که با قوانین حرکت و کشف نیروی جاذبه، به کُل این انقلاب ساختار داد و نشان داد که جهان، طبق اصول مشخصی کار می‌کند؛ اصولی که می‌شود آن‌ها را با ریاضیات توصیف کرد. نیوتن و کپلر با آثارشان کُل فلسفۀ علم را تغییر دادند و به مردم این اعتمادبه‌نفس را دادند که می‌توانند دنیا را بفهمند و حتی یک‌جورایی کنترلش کنند.

اما انقلاب علمی، فقط به کشف قوانین جدید خلاصه نمی‌شد. این انقلاب، یک تغییر بزرگ دیگر هم با خودش آورد و علم را از یک فعالیت فردی، به یک فعالیت جمعی تبدیل کرد.

تا قبل از قرن هفدهم، دانشمندها معمولاً توی تنهاییِ خودشان کار می‌کردند. یافته‌هایشان را توی کتاب‌ها یا نامه‌ها می‌نوشتند و اگر خیلی خوش‌شانس بودند، شاید این یافته‌ها به دست چند نفر دیگر می‌رسید. اما این روش، خیلی کند بود و جلوی پیشرفت سریع علم را می‌گرفت. یکی از مهم‌ترین اتفاقات انقلاب علمی، تأسیس آکادمی‌های علمی بود. این آکادمی‌ها، مثل یک باشگاه برای دانشمندها بود که در آن می‌توانستند ایده‌هایشان را به اشتراک بگذارند، آزمایش‌های جدید انجام دهند و یافته‌هایشان را بررسی کنند. این آکادمی‌ها، علم را از یک فعالیت فردی و پراکنده، به یک فعالیت جمعی و سازمان‌یافته تبدیل کردند.

یکی از اولین و مهم‌ترین آکادمی‌های علمی، جامعۀ سلطنتی لندن (The Royal Society) بود که در سال ۱۶۶۰ تأسیس شد. این آکادمی تبدیل شد به مرکز علم در انگلستان و دانشمندهای بزرگی مثل آیزاک نیوتن، رابرت هوک و رابرت بویل عضو آن بودند. شعار این آکادمی، یک جملۀ لاتین بود که معنی‌اش می‌شود: «هیچ چیز را بدون آزمایش قبول نکن.» این جمله، روح انقلاب علمی را به بهترین شکل نشان می‌دهد. اعضای این آکادمی معتقد بودند که علم، باید بر اساس مشاهده و آزمایش باشد، نه سنت یا حرف‌هایی که از گذشتگان به ارث رسیده.

جامعۀ سلطنتی هم یک جایی بود برای بحث‌های علمی، هم برای خودش نقش عملی تعریف کرده بود: اعضای آکادمی، آزمایش‌های علمی انجام می‌دادند، یافته‌های جدید را منتشر می‌کردند و حتی به دولت انگلستان مشاوره می‌دادند. مثلاً نیوتن، وقتی رئیس آکادمی بود، روی پروژه‌هایی مثل اصلاح سکه‌های انگلیس هم کار کرد. جامعۀ سلطنتی یک هدف بزرگ‌تر هم داشت: این‌که علم را به بخشی از زندگی عمومی تبدیل کند و نشان دهد که علم فقط یک چیز تئوری و انتزاعی نیست؛ می‌تواند در زندگی روزمره‌مان هم نقش داشته باشد و بهمان کمک کند.

نمونۀ همین آکادمی در فرانسه هم تأسیس شد به اسم آکادمی سلطنتی علوم (Académie des Sciences) که در سال ۱۶۶۶ راه افتاد... این همان آکادمی‌ای است که برنار دو فونتنل، همان کسی که که اول این اپیزود داشت کتاب نیوتن را برای بقیه معرفی می‌کرد، چند سالی دبیرش بود. اما یک تفاوت مهم بین آکادمی علوم فرانسه و جامعۀ سلطنتی انگلستان این بود که آکادمی سلطنتی فرانسه بیشتر تحت حمایت دولت بود. این آکادمی در واقع نقش بازوی علمی حکومت فرانسه را بازی می‌کرد و بیشتر، پروژه‌هایی را انجام می‌داد که برای دولت مهم بود... مثلاً کمک به حاصل‌خیزی بیشتر در کشاورزی، یا نقشه‌برداری‌های دقیق از فرانسه و سرزمین‌های دیگر.

مثلاً در سال ۱۷۲۴ آکادمی سلطنتی علوم فرانسه یک نقشۀ دقیق از ایران تهیه کرد. برای ترسیم این نقشه از گزارش‌های سفرنامه‌نویس‌هایی مثل ژان شاردن و تاورنیه و اطلاعات دیپلمات‌های فرانسوی که در ایران کار کرده بودند استفاده شد. این نقشه یکی از جذاب‌ترین و دقیق‌ترین نقشه‌های آن دوره است که ایران و مرزبندی‌هایش را با دقت بالایی در اواخر دورۀ صفویه نشان می‌دهد.

البته خب این نقشه فقط یک اثر علمی نبود، گفتیم که کارهای آکادمی سلطنتی فرانسه بیشتر در خدمت دولت بود؛ برای همین این نقشه هم بیشتر به‌خاطر کاربردهای سیاسی‌ طراحی شد. آن دوره فرانسه دنبال گسترش نفوذش در خاورمیانه بود و این نقشه به او کمک کرد تا شناخت بهتری از موقعیت جغرافیایی ایران و مسیرهای تجاری منطقه پیدا کند و تصویر دقیق‌تری از ایران و جایگاهش در جهان به دست بیاورد.

اما روی‌هم‌رفته تأسیس این آکادمی‌ها، تغییر بزرگی در علم ایجاد کرد. حالا دیگر دانشمندها می‌توانستند با هم همکاری کنند، ایده‌هایشان را به اشتراک بگذارند و از یافته‌های همدیگر استفاده کنند. و این، باعث شد که علم خیلی سریع‌تر از قبل پیشرفت کند.

ولی همۀ این حرف‌ها را زدیم، شاید هیچ‌کدام از این تغییرات اتفاق نمی‌افتاد، اگر یک نفر به اسم فرانسیس بیکن (۱۵۶۱–۱۶۲۶) در آن دوران نفس نمی‌کشید. بیکن، یک فیلسوف انگلیسی بود که در قرن‌های ۱۶ و ۱۷ زندگی می‌کرد و در اپیزودهای رنسانس هم یک قدری درباره‌اش صحبت کردیم. بیکن خودش شاید دانشمند بزرگی نبود، ولی ایده‌هایی که داشت مسیر علم را برای همیشه تغییر داد.

بیکن معتقد بود که علم قدیمی، به‌خصوص علمی که از آثار ارسطو الهام گرفته شده، دیگر نمی‌تواند جواب‌گوی نیازهای زمانه باشد. در کتاب معروفش «ارغنون نو» (Novum Organum)، بیکن یک روش جدید برای علم پیشنهاد داد... یک فرآیند مشخص که از مشاهده شروع می‌شود، به جمع‌آوری داده می‌رسد، آزمایش می‌شود و در نهایت نتایج آزمایش‌ها را تحلیل می‌کند. این همان چیزی است که امروز بهش می‌گوییم روش علمی.

ما نباید مثل مورچه یا عنکبوت باشیم، باید مثل زنبور باشیم...

این جمله یکی از نگاه‌های جالب فرانسیس بیکن به علم بود. می‌گفت مورچه فقط از این‌ور و آن‌ور جمع می‌کند، عنکبوت اصلاً چیزی جمع نمی‌کند و فقط از خودش می‌بافد؛ اما زنبور، شهد گل‌های مختلف را می‌گیرد، بعد آن‌ها را تبدیل به عسل می‌کند. یک دانشمند خوب هم باید همین کار را بکند؛ هم از طبیعت جمع‌آوری کند، هم با فکر و تحلیلش چیزهای جدید خلق کند.

بیکن معتقد بود که دانشمندها نباید از پیش‌فرض‌های خودشان یا باورهای قدیمی شروع کنند. ذهن ما ناخودآگاه پُر از پیش‌داوری‌ها و تعصب‌هایی است که یا بهمان ارث رسیده یا به‌مرور در ذهنمان جا خوش کرده. برای همین می‌گفت باید اول ذهنمان را از تعصب خالی کنیم، بعد طبیعت را همان‌جوری که هست، بررسی کنیم. این نگاه، یک مرز باریک بین علم و فلسفه می‌کشد و به هر کدام هویت مستقل می‌دهد.

یکی دیگر از ایده‌های مهم بیکن این بود که علم باید در خدمت زندگی انسان‌ها باشد. می‌گفت که هدف علم، فقط فهمیدن دنیا نیست؛ علم باید به ما کمک کند که طبیعت را کنترل کنیم و از آن برای بهتر زندگی کردن استفاده کنیم. بیکن، علم را از حالت نظری و فلسفی درآورد و به یک ابزار عملی تبدیل کرد. و همین ایده‌هایش زمینۀ پیشرفت‌های بزرگ قرن‌های بعد را فراهم کرد.

حالا دیگر آدمیزاد بیشتر از همیشه فهمیده بود که می‌تواند با عقل و تجربۀ خودش دنیا را بشناسد؛ اما انگار تازه دردسرش شروع شده بود! حالا بشر سؤال‌های بزرگ‌تری داشت: با این شناخت جدید از دنیا، چطور باید زندگی کنیم؟ چه کسی باید به مردم حکومت کند و چرا؟ حقیقت چیست؟ چطور می‌شود به آن رسید؟

اینجاست که پای پیشگامان روشنگری به داستان باز می‌شود. آدم‌هایی که جرأت کردند به این سؤال‌های بزرگ جواب بدهند.

روشنگری: پیشگامان تحول

سال ۱۶۴۲، انگلستان درگیر جنگ داخلی شد. خیابان‌های شهر پُر شده بود از سربازانی که یا طرفدار شاه بودند یا طرفدار پارلمان. مردم دیگر به همدیگر اعتماد نداشتند، همسایه به همسایه‌اش شک داشت... نمی‌دانستند چه کسی دوست است و چه کسی دشمن. هر روز خبر می‌رسید که یک محله آتش گرفته، یک گروه از مردم کشته شده‌اند، یا یک کلیسا غارت شده. پول ملی ارزشش را از دست داده بود و ناامنی و هرج‌ومرج همه‌جا سایه انداخته بود.

این همان دورانی بود که توماس هابز، فیلسوف انگلیسی، در آن زندگی می‌کرد. انگلیسی که هابز می‌شناخت، انگلیسی بود که دیگر هیچ‌کس به آینده‌اش مطمئن نبود. مردمی که تا دیروز با هم دوست بودند، حالا مقابل هم ایستاده بودند. هابز می‌دید که وقتی حکومت ضعیف می‌شود، جامعه هم فرو می‌پاشد و آدم‌ها به جان همدیگر می‌افتند. این هرج‌ومرج یک سؤال اساسی برای هابز به وجود آورد: چرا ما به حکومت احتیاج داریم؟

توماس هابز و قرارداد اجتماعی ترسناک

جوابی که هابز به این سؤال داد، یک جواب ساده ولی در عین حال ترسناک بود: «چون اگر حکومت نباشد، ما همدیگر را نابود می‌کنیم.»

هابز معتقد بود که انسان‌ ذاتاً خودخواه و خشونت‌طلب است. در حالت طبیعی، یعنی وقتی هیچ قانونی وجود ندارد، آدم‌ها فقط به فکر منافع خودشان هستند. در این وضعیت، آدم برای زنده ماندن دست به هر کاری می‌زند. هیچ چیزی مقدس نیست: نه جان انسان، نه عدالت، نه صلح. زندگی بدون حکومت از نظر هابز «تنها، فقیرانه، زشت، وحشیانه و کوتاه» می‌شود.

البته هابز فکر نمی‌کرد که این رفتار ذاتی باشد؛ چون به نظرش آدم‌ها عمداً بد نیستند. مشکل اینجاست که وقتی قانونی وجود ندارد که امنیت را تضمین کند، حتی آدم‌های خوب هم ممکن است برای حفظ منافعشان خطرناک شوند. این وضعیت، از نگاه هابز، یک جهنم واقعی بود که فقط یک چیز می‌توانست جلویش را بگیرد: حکومت.

هابز ایده‌هایش را در کتاب معروفش «لویاتان» (Leviathan) نوشت. عنوان کتاب از یک هیولای دریایی قدرتمند در کتاب مقدس گرفته شده بود. و این هیولا، برای هابز نماد قدرتی بود که یک حکومت باید داشته باشد: قدرتمند، ترسناک و شکست‌ناپذیر.

راه‌حلی که هابز در کتاب لویاتان برای جلوگیری از هرج‌ومرج پیشنهاد کرد، یک ایدۀ ساده ولی اساسی بود که نامش را گذاشت «قرارداد اجتماعی». هابز می‌گفت که آدم‌ها باید با هم توافق کنند که یک بخشی از آزادی‌هایشان را به یک حکومت مرکزی بدهند، تا آن حکومت بتواند از منافع همه دفاع کند و نظم را برقرار کند. این قرارداد، مثل یک عهد نانوشته بود که همه قبول می‌کردند در ازای امنیت و صلح، از یک بخشی از آزادی‌های خودشان صرف‌نظر کنند.

اما قصه همین‌جا تمام نمی‌شود... هابز معتقد بود که حکومت فقط وقتی می‌تواند کار کند که قدرتش مطلق باشد. یک حکومت ضعیف، از نگاه هابز، دوباره ما را به همان جهنم جنگ و هرج‌ومرج برمی‌گرداند. بنابراین حتی یک حکومت استبدادی، با وجود تمام مشکلاتش، از بی‌حکومتی بهتر است. چون هیچ چیزی خطرناک‌تر از بی‌حکومتی نیست.

ایده‌های هابز در زمان خودش خیلی طرفدار نداشت. آن‌قدر نگاهش به انسان و جامعه بدبینانه بود که خیلی‌ها نمی‌توانستند قبولش کنند. با این حال، نظریه‌اش یک نقطۀ شروع بود؛ یک محرک که بحث‌های بزرگی درباره حکومت و قرارداد اجتماعی راه انداخت. هابز اولین کسی بود که به این سؤال ساده و عمیق رسید که چرا ما به حکومت نیاز داریم؟ همین سؤال نظریۀ جدیدی به وجود آورد که بعدها فیلسوف‌هایی مثل جان لاک و روسو از آن استفاده کردند و بسطش دادند. شاید دیدگاه هابز تاریک بود، ولی راه را برای درک بهتری از جامعه و انسان و حکومت باز کرد.

رنه دکارت و پایه‌های عقل‌گرایی مدرن

همان سال‌هایی که هابز در انگلیس دنبال جواب سؤال‌هایش بود، در فرانسه یک انقلاب فکری دیگر در حال شکل گرفتن بود. رنه دکارت (۱۵۹۶–۱۶۵۰)، که بعدها بهش لقب پدر فلسفۀ مدرن دادند، یک شب سرد زمستانی توی اتاق گرمش نشسته بود و به یک سؤال بزرگ فکر می‌کرد: «از کجا می‌دانم که آن‌چیزی که فکر می‌کنم می‌دانم، واقعاً درست است؟»

دکارت در دورانی زندگی می‌کرد که بسیاری از باورهای قدیمی زیر سؤال رفته بودند. کلیسا قرن‌ها گفته بود که زمین مرکز جهان است، ولی حالا گالیله و کوپرنیک ثابت کرده بودند که این‌طور نیست. علم، دین و فلسفه، همه توی یک بحران بزرگ بودند. دکارت می‌دید که بسیاری از چیزهایی که مردم قرن‌ها بهشان باور داشتند، حالا اشتباه از آب درآمده بودند.

برای دکارت، این بحران یک سؤال اساسی ایجاد کرد: «اگر این‌قدر از باورهای قدیمی غلط بودند، از کجا می‌توانم مطمئن باشم که چیزی که الان می‌دانم، درست است؟»

دکارت تصمیم گرفت که همه چیز را از اول شروع کند. به این نتیجه رسیده بود که برای رسیدن به حقیقت، باید به همه چیز شک کند. گفت: «من باید به هر چیزی که ممکن است اشتباه باشد، شک کنم.» حتی چیزهایی که به نظر بدیهی می‌رسند، مثل چیزهایی که با چشم می‌بینیم یا با گوش می‌شنویم هم باید زیر سؤال بروند. چون ممکن است خواب باشیم، توهم زده باشیم، یا حتی یک شیطان شرور در حال فریب‌مان باشد. می‌خواست این شک را تا آن‌جایی پیش ببرد که به چیزی برسد که دیگر نتواند به آن شک کند.

این شک‌های مداوم دکارت را به جایی رساند که فهمید فقط یک چیز هست که نمی‌شود بهش شک کرد: این‌که دارد فکر می‌کند. حتی اگر همه‌چیز توهم باشد، حتی اگر یک فریب بزرگ در کار باشد، نمی‌تواند به این شک کند که دارد فکر می‌کند. و اینجا بود که دکارت آن جملۀ معروفش را گفت: “می‌اندیشم، پس هستم.” (Cogito, ergo sum)

این جمله، فقط یک کشف فلسفی نبود؛ یک جور اعلام استقلال بود. دکارت داشت می‌گفت که حقیقت، چیزی نیست که کلیسا، سنت یا حتی جامعه به ما بگوید. حقیقت، چیزی است که خودمان می‌توانیم با عقل و شک کردن پیدا کنیم.

بعد از این کشف، دکارت شروع کرد به بازسازی دانش بشری، اما این بار با یک پایۀ محکم به نامِ عقل انسان. می‌گفت همان‌طور که ریاضیات با اصول روشن و واضح شروع می‌شود و کم‌کم به حقایق پیچیده می‌رسد، باقی علوم هم باید همین‌طور باشند؛ اسم این روش جدید را هم گذاشت عقل‌گرایی. دکارت با این روش نشان داد که می‌شود دانش بشری را از نو ساخت، اما این بار بدون تکیه به سنت‌ها یا باورهای قدیمی.

اما قدم بعدی را با کی برداریم؟ با باروخ اسپینوزا.

باروخ اسپینوزا و یگانگی خدا و طبیعت

باروخ اسپینوزا (۱۶۳۲–۱۶۷۷)، یک فیلسوف یهودی-اسپانیایی بود که توی هلند قرن هفدهم زندگی می‌کرد. اسپینوزا را یکی از رادیکال‌ترین و جسورترین متفکرهای تاریخ می‌دانند؛ کسی که ایده‌هایش آن‌قدر انقلابی بود که از جامعۀ یهودی آمستردام طرد شد و خیلی‌ها بهش لقب مُلحد و کافر دادند.

اسپینوزا اما به‌جای عقب‌نشینی، فلسفه‌ای ساخت که بعدها به یکی از ستون‌های اصلی روشنگری تبدیل شد. او با ایده‌هایش نشان داد که می‌شود به دنیا، خدا و دین از یک زاویۀ کاملاً جدید نگاه کرد.

یکی از مهم‌ترین ایده‌های اسپینوزا، تصورش از خدا بود. در کتاب معروفش به اسم اخلاق (Ethics)، اسپینوزا نگاه جدیدش را به همه معرفی کرد و نوشت «خدا و طبیعت، یکی هستند». از نظر اسپینوزا، خدا یک موجود جدا از جهان نیست که کائنات را خلق کرده باشد و بهش فرمان بدهد. خدا همان طبیعت است؛ تمام قوانین و نظم و اصول دنیا، همان چیزی است که ما بهش می‌گوییم خدا. یعنی خدا همه‌جا هست، در هر چیزی که وجود دارد.

جسارت طرح این ایده شاید وقتی برای ما‌ی امروز روشن‌تر بشود که یک مروری بکنیم تصور خدا را در دوران پیش از آن... در قرون وسطا، کلیسا خدا را یک موجود ماورایی و مطلق می‌دانست که بالای سر همه نشسته و دنیا را کنترل می‌کند. همان کلیسا، با چیزی مثل تفتیش عقاید، هر کسی را که باور متفاوتی داشت، به‌شدیدترین شکل ممکن سرکوب می‌کرد. بعد، در قرن ۱۶، مارتین لوتر آمد و یک هنجارشکنی بزرگ کرد: گفت انسان می‌تواند بدون واسطۀ کلیسا مستقیم با خدا ارتباط داشته باشد. و حالا اسپینوزا که این مسیر را یک قدم جلوتر برد و گفت خدا اصلاً از جهان جدا نیست. این مسیر فکر است... این مسیر آزادی به چالش کشیدنِ باورهاست...

نگاه اسپینوزا، انگار قصد داشت علم و دین را با هم آشتی بدهد. انگار می‌خواست بگوید که می‌شود با عقل و منطق، هم خدا را شناخت و هم دنیا را. این‌جوری است که،‌ با فهمیدن است که، خوشبختی و اخلاق به وجود می‌آید، نه با اطاعت کورکورانه از قوانین دینی و اجتماعی.

ایده‌های اسپینوزا، تأثیر زیادی روی فیلسوف‌های بعدی مثل ولتر، روسو و کانت گذاشت و نشان داد که می‌شود به خدا و دین، از یک پنجرۀ متفاوت نگاه کرد. اسپینوزا، یکی از اولین فیلسوف‌هایی بود که جرأت کرد دین را از تعصب و خرافات جدا کند و به یک نظام عقلانی تبدیلش کند. به همین خاطر هم اسپینوزا را یکی از بنیان‌گذاران روشنگری سکولار می‌دانند.

جان لاک و سنگ‌بنای آزادی مدرن

حالا برای آخرین نفر، می‌خواهیم برویم سراغ جان لاک (۱۶۳۲–۱۷۰۴) که جزو مهم‌ترین شخصیت‌های عصر روشنگری است. لاک، یک فیلسوف انگلیسی بود که در انگلستانِ زمان گذار از حکومت استبدادی به حکومت دموکراتیک زندگی می‌کرد؛ یعنی همان دوران جنگ‌های داخلی و کشمکش‌های سیاسی که سرانجامش ختم شد به انقلاب شکوهمند انگلستان. تغییر و تحولاتی که لاک در دنیای اطرافش به چشم دید، تأثیر زیادی روی فکرش گذاشت.

لاک هم مثل هابز دنبال جواب این سؤال بود که “چرا ما به حکومت احتیاج داریم؟”، اما جوابش با هابز خیلی فرق داشت. او می‌گفت نیاز ما به حکومت برای این نیست که فقط از خودمان و بقیه محافظت کنیم، نه، نیاز ما به حکومت برای این است که حقوق طبیعی‌مان را بتوانیم به دست بیاوریم و حفظ کنیم... از نظر لاک انسان‌ها با یک‌سری حقوق طبیعی به دنیا می‌آیند: حق زندگی، حق آزادی و حق مالکیت. این حقوق چیزی نیست که حکومت بخواهد بهمان بدهد یا ازمان بگیرد، ذاتی است. کار حکومت این است که مثل یک داور بی‌طرف عمل کند و مراقب باشد کسی به حقوق دیگران تجاوز نکند... لاک اولین کسی بود که گفت حکومت نمی‌تواند هر کاری دلش خواست بکند. باید چارچوب و محدودیت‌های مشخصی داشته باشد. و حتی فراتر از این می‌گفت مردم حق دارند در برابر حکومتی که به حقوقشان تجاوز می‌کند، مقاومت کنند.

این ایده‌های لاک، بعدها الهام‌بخش انقلاب‌های بزرگی مثل انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه شد... لاک این فکر را در سر مردم جا انداخت که قدرت حکومت از مردم می‌آید، و اگر حکومتی نتواند وظایفش را انجام بدهد، مردم حق دارند آن را کنار بزنند.

دیگر چه؟ یک‌کم بیشتر با لاک آشنا بشویم؟ جان لاک یکی از اولین مدافعان آزادی مذهبی هم بود و می‌گفت دولت نباید توی مسائل دینی مردم دخالت کند و هر کس باید آزاد باشد به هر چیزی که می‌خواهد اعتقاد داشته باشد. در یک منبعی که داشتم دربارۀ جان لاک می‌خواندم نوشته بود «این ایده امروز برای ما عادی به نظر می‌رسد، ولی آن زمان خیلی انقلابی بود»، دیدم خب خود این متن هم احتمالاً مال ما نوشته نشده، مخاطبش کسی است که در ادامۀ آن تحولات دارد زندگی می‌کند و آزادی مذهب برایش بدیهی است.

یکی دیگر از ایده‌های مهم لاک، مربوط به شناخت و آگاهی بود. لاک معتقد بود که ذهن انسان، وقتی به دنیا می‌آید مثل یک لوح سفید است (یا به قول خودش، Tabula Rasa)، یعنی ما هیچ دانش یا ایده‌ای را با خودمان به دنیا نمی‌آوریم. هر چه که می‌دانیم و یاد می‌گیریم، از تجربه‌هایمان به دست می‌آید؛ این لوح سفید، کم‌کم با چیزهایی که می‌بینیم، می‌شنویم، یا حس می‌کنیم پُر می‌شود و دانش ما را شکل می‌دهد.

این حرف لاک خیلی متفاوت بود با چیزی که فیلسوف‌های قدیمی مثل افلاطون می‌گفتند. افلاطون معتقد بود که ما یک‌سری ایده‌های ذاتی داریم که از قبل توی ذهنمان هست. ولی لاک می‌گفت: «نه، همه چیز از تجربه می‌آید.» این نگاه، پایه‌های تجربه‌گرایی را گذاشت؛ یک مکتب فلسفی که بعدها روی علم و روان‌شناسی هم تأثیرات زیادی گذاشت. تجربه‌گرایی لاک باعث شد دانشمندها و روان‌شناس‌ها یک نگاه جدید به یادگیری و شناخت پیدا کنند. به‌جای اینکه فکر کنند دانش از قبل توی ذهن ما هست، شروع کردند به بررسی این‌که چطور تجربه‌ها ذهن ما را شکل می‌دهند.

ایده‌های لاک تبدیل به سنگ‌بنای لیبرالیسم سیاسی هم شد و یک تصویر جدید از حکومت ارائه داد: حکومتی که قدرتش از مردم ناشی می‌شود و هدفش، محافظت از حقوق طبیعی مردم است. ردپای این ایده‌ها، توی انقلاب‌های سیاسی قرن هجدهم به وضوح دیده می‌شود؛ مثلاً اعلامیۀ استقلال آمریکا تا حد زیادی تحت تأثیر نوشته‌های لاک بود.

پیشگامان روشنگری، آدم‌هایی بودند که جرأت کردند به سؤال‌های بزرگ جواب بدهند. هابز، با نظریۀ قرارداد اجتماعی‌اش، بهمان نشان داد که چرا ما به حکومت نیاز داریم و چطور می‌توانیم از هرج‌ومرج فرار کنیم. دکارت، با شک دستوری‌اش، یادمان داد که حقیقت را نباید از سنت یا کلیسا بگیریم؛ حقیقت چیزی است که باید با فکر کردن و سؤال پرسیدن پیدا کنیم. اسپینوزا، با نگاهش به خدا و طبیعت، سعی کرد دین را از باورهای قدیمی جدا کند و نشان بدهد می‌شود با عقل و منطق، هم خدا را فهمید و هم دنیا را. و در نهایت، جان لاک، با نظریۀ حقوق طبیعی و حکومت مدنی، سنگ‌بنای آزادی و دموکراسی مدرن را گذاشت و بهمان یاد داد که قدرت حکومت از مردم می‌آید، نه از خدا یا پادشاه.

این چهار متفکر و البته بزرگان دیگر عصر روشنگری که اینجا اسمی ازشان نیاوردیم، پایه‌های دنیای مدرن را گذاشتند. آن‌ها نشان دادند که می‌شود با عقل و منطق به مسائل بزرگ زندگی فکر کرد. نشان دادند که انسان می‌تواند سرنوشت خودش را به دست بگیرد و نیازی نیست همه‌چیز را به تقدیر یا سنت بسپارد.

امروز، وقتی از حقوق بشر حرف می‌زنیم، داریم حرف‌های لاک را تکرار می‌کنیم. وقتی می‌گوییم دولت باید به رأی مردم احترام بگذارد، داریم راهی را ادامه می‌دهیم که متفکران عصر روشنگری شروع کردند. و وقتی از آزادی عقیده دفاع می‌کنیم، داریم مسیری را می‌رویم که آن‌ها با شجاعت و استدلال هموارش کردند.

 

روشنگریاروپافلسفهپادکستتاریخ
۱
۰
پادکست پاراگراف
پادکست پاراگراف
پادکست پاراگراف، نسخۀ خواندنی | وب‌سایت: https://paragraphpodcast.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید