
در میان پژواک سکوتِ صداهای گمشده، در میان خطوطِ درهمتنیدهی خاطراتِ دور، در میانِ مهِ غلیظِ ابهام، و در میانِ لرزشِ سردِ انگشتانم بر کلیدهایِ پیانویِ خاموش، مینشینم. موسیقی، آنگاه که نتها در هوا معلق میمانند و سکوتِ میانِ آنها معنایی ژرفتر از نواختنِ نتها پیدا میکند؛ آنگاه که رنگها در نقاشی، نه فقط تصویر، که حسِ درونیِ هنرمند را فریاد میزنند؛ آنگاه که واژهها، در شعر، فراتر از معنایِ ظاهری، روحی تازه میدمند؛ آنگاه که در آغوشِ شب، ستارگانِ بیشمار، نه فقط نقاطِ نورانی، که آینهیِ کیهانِ بیکران در برابرِ چشمِ حیرانِ من میشوند.
من، در این گذرگاهِ بیانتها، به دنبالِ معنایی میگردم که شاید، تنها در خودِ این جستجو نهفته باشد. معنایی که نه در تعریفِ واژگان، نه در تقویمِ روزگار، و نه در قضاوتِ دیگران، بلکه در لحظهیِ درکِ عمیقِ بودنم، در همنشینی با سایههایِ گذشته و نورِ امیدِ آینده، در پذیرشِ این تضادهایِ دلنشین و ناخوشایند، خود را بنمایاند.
آیا عشق، همانقدر که مادر را در آغوشِ خود خلاصه میکند، هفت میلیارد انسان را نیز در بر میگیرد؟ آیا خلقت، مخلوق و خالق، تنها سه واژهای هستند که تمامِ زیباییِ پرشکوهِ هستی را در خود جای دادهاند؟ آیا تعریفهایِ ما، جز انعکاسی از دادههایِ ذهنِ محدودمان، چیزی بیش نیستند؟
شاید... شاید این 《تعریفِ بیمعنا》، خود، تنها تعریفی باشد که ما را قادر میسازد تا در وسعتِ بیکرانِ گیتی، جایگاهِ ناچیز اما یگانهیِ خود را بیابیم. تعریفی که نه پاسخی قطعی، که پرسشی بیپایان است؛ پرسشی که ما را به تأمل، به درک، و به پذیرشِ این حقیقتِ شگفتانگیز وا میدارد که: ما، خود، بخشی از این تعریفِ بیمعناییم.
پایان (بعد از سه سال )