حریر·۱ روز پیشاسب و دخترک؛گریهای که صدا نداشتقصه هایی کوتاه با فریادی از جنون، تیکه آخر پازل از همین قصه ها ... .
حریر·۱ روز پیشاسب و دخترک؛ جنگلِ بینامنیمهجانش کردند و بعد، برای آنکه ردی از بخشش نماند، او را در جنگل رها کردند. برف، آرام و بیرحم، بر شاخهها و زمین مینشست؛ سفید، سرد، و بی…
حریر·۱ روز پیشاسب و دخترک؛حکمِ مرگ برای یک وحشیدخترِ اشرافزاده با پایی شکسته، در بسترِ تمیزش افتاده بود و از درد، کینه میچید. گفت: «بکشیدش. این جانور رام نمیشود.» و صدایش، هرچند ضعیف،…
حریر·۶ روز پیشاسب و دخترک؛دو تن از یک زخمدخترک نخستینبار نزدیکش رفت، بیصدا، با تکهای نان در مشت و دلی که مثل پرندهای اسیر، در سینه میزد. اسب به او خیره شد و...
حریر·۶ روز پیشاسب و دخترک؛ اسبِ طوفاندخترک اما از دور نگاه میکرد. ناگهان میان یکی از آن لحظه ها، در نگاه اسب چیزی دید که کسی دیگر نمیدید: ترس. نه ترسِ معمولی، ترسِ...
حریر·۶ روز پیشاسب و دخترک؛آخورهای خاموشروزها میگذشتند و دخترک، چون ریشهای که در سنگ هم راهی پیدا کند، به زندگی در اصطبل خو میگرفت. او دیگر فقط خدمتکار نبود...
حریر·۷ روز پیشیک تعریف بی معنا《۳》حتماً قسمت های قبلی رو بخون و یادت باشه: برای تفریح هم که شده بخونش چون فقط برای تفریحه.
حریر·۷ روز پیشفاتحِ مهربانِ تاریکیهاهاروی کُشینگ،پدر جراحی اعصاب،مردی که با دقت یک ساعتساز و شجاعتِ یک جنگجو،مرزهای میان مرگ و زندگی را در تاریکترین گوشه های مغز جابجا کرد..…
حریر·۷ روز پیشاسب و دخترک؛ دخترکی که به سکوت فروخته شددخترک را نه با نامش شناختند و نه با رویاهایش؛ او را با وزنِ اندام نحیفش، با دستانی که هنوز بوی نانِ مادر میداد، و با نگاهِ خاموشی که از…