گوشی رو میزنم تو شارژ.
دستامو میشورم و خشک میکنم.
لنزامو در میارم.
میذارمشون تو جالنزی.
عینکمو میزنم.
از دستشویی خارج میشم.
میشینم پشت میزم.
چک میکنم لپتاپم خاموشه یا نه.
قبلاً اتفاق افتاده که به جای خاموش کردن صرفاً قفلش کرده باشم.
دستمال مرطوب پاک کنندهی آرایش رو بر میدارم.
اول گونه، پیشونی و بقیهی صورت.
بعد پشت پلک، خط چشم و ریمل.
آخرین چیزی که پاک میکنم رژ لبمه.
دستمال مرطوب رو میندازم دور.
صورتمو آب میکشم.
مسواک میزنم.
گوشی رو از شارژ در میارم.
ساعت سه و نیمه.
۵۴ درصد شارژ.
ایرپادم رو برمیدارم.
میرم تو تخت.
پتو رو میکشم رو خودم.
صفحه چت رو باز میکنم.
میترسم از چیزی که میخوام بگم.
میترسم از جوابی که ممکنه بگیرم.
اما عاقبت خودشو به همه میرسونه.
پتو رو میکشم بالا تا سرمم زیرش مخفی شه.
نمیدونم از سرماست یا از ترس اینکه احساسات تبدیل به یک غول سیاه بزرگ بشه و از زیر تختم بیاد بیرون.
شاید بیشتر از نیم ساعت میشه که شب بخیر گفته ولی تو کمتر از یک دقیقه آنلاین میشه و پیاممو میخونه.
عادت داریم.
به شبی چندبار شب بخیر گفتن، عادت داریم.
جفتمون شب بخیر میکردیم تا بلکه مغزمون بفهمه وقت خوابه.
به در بگو دیوار بشنوه.
از طرز جواب دادنش مشخصه اونم میترسه.
از هیولاهای متفاوتی میترسیم.
شاید هیولای اون زیر تخت قایم نشده.
شاید تو کمده.
شایدم صدای پاش از تو راهرو شنیده میشه.
شایدم هیولای هر جفتمون تو آینهی اتاقه.
تایپ میکنم.
میفرستم.
میخونه.
تایپ میکنه.
میفرسته.
میخونم.
مکالمه میکنیم.
یک مکالمه دردناک.
فکر کنم فکر میکنه همه چیز گفته شد.
ولی یا من خیلی ترسوتر از اونم،
یا هیولام بزرگتره.
چون بهش نمیگم.
نصف چیزایی که قرار بود بگم، ناگفته میمونه.
و بعدش؟
"شب بخیر."
نمیدونم این دفعه واقعا میخوابه یا نه.
نمیخوام که بدونم.
از زیر پتو در میام.
گوشیم رو میذارم کنارم.
ایرپادمو از تو گوشم در میارم و میذارم تو جعبهش.
جعبهش رو میذارم کنار گوشیم.
ساعتمو در میارم و میذارم کنارشون.
سرمو میذارم رو بالشت.
میترسم بخوابم.
میدونم قراره کابوس ببینم.

I think you know how to love better than any of us, that's why you find it all so painful.
من فکر میکنم تو بهتر از همه ما بلدی عاشق باشی، برای همین انقدر برات دردناکه.
Fleabag