
مقدمه
«عروسک پشت پرده»، در میان داستانهای مجموعهی «سایه روشن»، یکی از تاملبرانگیزترین آثار صادق هدایت است که پیوند میان روانکاوی و نقد اجتماعی را در بستری از وهم و واقعیت به تصویر میکشد. این داستان، شرحِ مواجههی شخصیت «مهرداد» با ایدهآلهای ذهنی خویش در تقابل با جهان عینی است؛ روایتی که در آن، مرزهای باریک میان زیست انسانی و ابژهسازی، به چالش کشیده میشود.
هستهی مرکزیِ این اثر را میتوان در تقاطعی از مفاهیمِ کلیدی جستجو کرد؛ جایی که «نگاهِ مردسالارانه» و مکانیسمهای «شیانگاری»، در قالب «فتیشیسم» و «ابژهسازی انسان»، بازتولید میشوند. هدایت در این داستان، ضمن اشاره نمادین به ساختار قدرت و جامعهای انضباطی که در آن سوژهها به «بدنهایی رام» تقلیل یافته و انقیاد را درونی میکنند، به واکاوی درونیات قهرمان خود میپردازد. «عروسک پشت پرده» با احضار مفاهیمی همچون مناسبات قدرت (به روایت فوکو) و نقد فمینیستی برساخت «زن آرمانی»، خواننده را با پرسشهایی بنیادین دربارهی انزوای سوژه و مسخ هویت روبرو میسازد.
تحلیل شخصیت مهرداد: تبلور انضباط تحمیلی
شخصیت «مهرداد» در داستان «عروسک پشت پرده»، محصول تربیت سنتی و انضباطی سختگیرانهای است که از بطن خانواده به فضای آموزشی مدرن (مدرسه لوهاور) منتقل شده است. او سوژهای است که هویتش کاملاً با «اطاعت» گره خورده؛ کسی که تمام هستی خود را در چارچوب «تکالیف» و «قواعد» تعریف کرده و از هرگونه کنش فراتر از انتظارات محیطی بازمانده است. هدایت با ترسیم این تصویر، مهرداد را نه به عنوان انسانی با ارادهی آزاد، بلکه به عنوان «ماشینی منضبط» معرفی میکند که ذهناش هرگز از دایرهی کتابهای درسی و سنتهای خانوادگی تجاوز نکرده است.
همین انضباط نهادینه شده، مهرداد را در مواجهه با واقعیتهای زیستی و روابط انسانی دچار نوعی ناتوانی وجودی کرده است. واهمهی او از «مقاومت»، ریشه در همان ساختار تربیتی دارد؛ چرا که در جهانبینی مهرداد، هرگونه تفاوت یا اعتراض از سوی «دیگری»، به معنای فروپاشی نظمی است که او برای جهان خود ترسیم کرده است. برای مهرداد، زن واقعی، موجودی غیرقابلپیشبینی است که با اراده و صدای خود، قدرت مطلق او را به چالش میکشد.
از این رو، تمایل او به سمت مجسمه، نه یک انتخاب تصادفی، بلکه راهکار نهایی او برای فرار از پارادوکس «قدرت و مقاومت» (طبق انگارهی فوکویی) است. مهرداد برای اینکه از اضطراب مواجهه با «مقاومت زنانه» در امان بماند، به دنبال ابژهای میگردد که فاقد هرگونه عاملیت (Agency) باشد. سردی، سکوت و بیارادگی مجسمه، دقیقاً همان ویژگیهایی هستند که «نیاز فانتزیزدهی» مهرداد را تأمین میکنند؛ زیرا مجسمه تنها «بدنی مطیع» است که در خدمت اعمال قدرت انضباطی او قرار میگیرد. در واقع، مهرداد با پناه بردن به این «زن آرمانی بیجان»، به دنبال حذف مؤلفهی «روح و اراده» در روابط انسانی است تا بتواند در خلأ بیاعتراضی عروسک، سلطهی بیچون و چرای خود را حفظ کند.
در اینجا یک تناقض تراژیک شکل میگیرد؛ مهرداد خود به خوبی میداند که این کشش به سمت یک شیء بیجان، «طبیعی» نیست و نوعی انحراف آشکار است. با این حال، او ترجیح میدهد به این «فانتزی بیمارگونه» تن دهد تا اینکه با حقیقت وجودی خویش و «دیگری» زنده روبرو شود. در این مسیر، مهرداد نه یک عاشق، بلکه یک «سادیسمی پنهان» است که برای حفظ امنیت روانی خود، مجبور به «مسخ» دیگری است. او برای اینکه در چارچوب تربیت سنتیاش باقی بماند و از خطر «عشق واقعی» که مستلزمِ پذیرش ارادهی طرف مقابل است بگریزد، زن را به یک «تندیس بیاراده» تقلیل میدهد.
تحلیل رابطه پدر و مهرداد: پدر به مثابه «معمارِ سوژه مطیع»
مهرداد محصول یک فرآیند تربیتی است که هدفش تولید یک «سوژه مطیع» بوده است. از منظر فوکویی، پدر نقش «نهاد قدرت» را ایفا میکند که با تکیه بر انضباط سختگیرانه، مهرداد را به موجودی «ساکت، رام و فرمانبردار» تبدیل کرده است. در واقع، پدر غایب در داستان، در تمامی کنشهای مهرداد حاضر است. مهرداد پیش از آنکه دست به طغیان بزند، «سایه پدر» را در ذهن دارد؛ همان انضباطی که باعث میشود او در برابر تحمیل ازدواج با درخشنده، توان مقاومت نداشته باشد. او چنان با ارزشهای پدرسالارانه عجین شده که گویی حتی در نبود پدر نیز، ناخودآگاه او تحت نظارت است.
مهرداد، به دلیل عدم توانایی در ابراز وجود در برابر پدر، عقدههای سرکوبشدهی خود را به حوزه خصوصی (اتاقش) منتقل میکند. او که در فضای عمومی خانه، «عروسک دستنشاندهی پدر» بوده، حالا با آوردن عروسک به اتاق، جایگاه «قدرت» را تغییر میدهد.
مهرداد در اینجا یک بازی روانشناختی پیچیده را اجرا میکند:
او که همیشه «تحت نظارت» بوده، حالا خودش به یک «ناظر» تبدیل میشود (پادشاه اتاق خود).
از آنجا که نمیتوانست علیه قدرت پدر شورش کند، این قدرت را بر موجودی که «سرشت ذاتیاش خود انضباطی است» (یعنی عروسک) اعمال میکند.
مهرداد، برخلاف تصور اولیهاش که فکر میکرد با خرید عروسک در حال «فاصله گرفتن» از ارزشهای پدر است، در واقع همان الگوی پدرسالارانه را بازتولید میکند. او «تنشهای سرکوبشده» خود را که از پدر به ارث برده، بر سر «درخشنده» و «عروسک» خالی میکند. در واقع، مهرداد برای اینکه از قید نظارت پدر رها شود، باید خود به «عامل قدرت» تبدیل شود. او برای احساس مردانگی، به ابژهای نیاز دارد که در برابرش «اقتدار» داشته باشد. از همین رو، او به عروسک پناه میبرد؛ چرا که عروسک، برخلاف درخشنده (که موجودی زنده و غیرقابلکنترل است)، نهایت «انقیاد» را در خود دارد.
رابطه مهرداد با پدرش، رابطهای از نوع «درونیسازی سرکوب» است. مهرداد تلاش میکند با «شیانگاری زن» و تبدیل او به عروسک، جای خالی پدر را در جایگاه «ارباب» پر کند. او نمیتواند از ساختار پدرسالارانه خارج شود، بلکه صرفاً «محل اعمال قدرت» را از «خانه پدری» به «اتاق خصوصی» و از «انسان (درخشنده)» به «شی (عروسک)» تغییر میدهد. در نهایت، مهرداد که خود روزگاری "مجسمهای بلهقربانگو" در دستان والدینش بوده، با تبدیل زن به مجسمه، سعی دارد زخمهای ناشی از انقیاد خودش را با اعمال همان انقیاد بر دیگری، تسکین دهد.
نقطه اوج پرده میانی داستان: خرید مجسمه و نرفتن به کازینو
شکست «تجدد سطحی» در آستانهی تجربه
مهرداد تا این لحظه، سوژهای است که تمام رفتارهایش طبق برنامه (حتی برنامهی درسی) پیش رفته است. تصمیم او برای رفتن به کازینو، یک «شورش کوچک» علیه آن انضباط خانوادگی است؛ اما این شورش به جای آنکه به سمت کشف «امر واقعی» (جامعهی مدرن واقعی با تمام پیچیدگیهایش) برود، در نیمهراه متوقف میشود. دیدن عروسک در ویترین، دقیقاً نماد ناتوانی مهرداد در مواجهه با مدرنیتهی اصیل است. او از «ترس مواجهه با زن واقعی» در کازینو، به «امنیت کاذب عروسک» پناه میبرد. کازینو نماد دنیای زندهی پر از کنش و واکنش است، اما عروسک، نماد همان دنیای ایستا و قابلکنترل ذهن مهرداد.
جایگزینی «امرِ واقعی» با «فتیش» (فرار از اضطراب)
از منظر فوکویی و روانکاوانه، رفتن به کازینو یعنی ورود به عرصهی «جامعه»؛ عرصهای که در آن سوژه (مهرداد) ممکن است در معرض قضاوت، طرد یا حتی تحقیر قرار بگیرد. وقتی مهرداد عروسک را میبیند، ناخودآگاه او بلافاصله این «فتیش» را جایگزین «واقعیت پرخطر» میکند.
این لحظه، لحظهی «بازگشت به رحم انضباط» است. عروسک، همان دنیای کوچک خانوادگی اوست که در ویترین یک مغازه متبلور شده؛ ویترینی که به او اجازه میدهد «قدرت خود» را بدون ریسک کردن، اعمال کند. او از ترس اینکه در کازینو به عنوان یک «مرد کامل» محک بزند و شکست بخورد، به سراغ چیزی میرود که از پیش، شکست آن را تضمین کرده است (چون عروسک زنده نیست).
تقابل «کازینو» و «ویترین»
کازینو (واقعیت): محل تصادف، شانس، ارادهی دیگران و بینظمی.
ویترین (ایدهآل مردسالارانه): محل انجماد، نظم، سکون و انقیاد.
مهرداد با انتخاب عروسک، در واقع مرگ خود به عنوان یک سوژهی اجتماعی را امضا میکند. او از «بدن زنده» (که در کازینو میتوانست با آن مواجه شود) فرار میکند و به سمت «بدن مطیع» میرود. این انتخاب، نشاندهندهی این است که مهرداد نمیخواهد با «دیگری» وارد دیالوگ شود؛ او فقط میخواهد «مُستَملِکهی» خود را داشته باشد.این لحظه بسیار تراژیک است؛ مهرداد فکر میکند که عروسک را «انتخاب» کرده است، اما در واقع، «ساختار ذهنی مردسالارانهی او» است که او را به سمت عروسک میکشد. او از همان ابتدا «برنامهریزی» شده بود که به دنبال «بدنی مطیع» باشد. بنابراین، برخورد او با عروسک در مسیر کازینو، نه یک اتفاق، بلکه «دیدار با سرنوشتی» است که خانوادهاش برای او رقم زدهاند: انزوا در کنار یک ابژه.
پرده پایانی: شلیک به واقعیت، خشونت ساختار قدرت در برابر تخطی انسانی
انزوا، فتیشیسم و خلق فضای انحصاری قدرت (ورود مجسمه و طرد زن واقعی)
داستان با بازگشت مهرداد از فرنگ و سردی غیرمنتظره او نسبت به نامزدش، درخشنده، آغاز میشود. مهرداد به جای برقراری ارتباط با یک انسان زنده، مجسمهای (مانکن) را با خود آورده و آن را پشت پرده اتاقش پنهان میکند. از منظر روانکاوی فرویدی، این رفتار تجلی بارز «فتیشیسم» است. مهرداد از پیچیدگیها، خواستهها و استقلال یک زن واقعی هراس دارد؛ بنابراین، میل روانی خود را به یک شیء بیجان منتقل میکند تا از اضطراب مواجهه با واقعیت در امان بماند. از دیدگاه روانکاوی لکانی، این عروسک همان «ابژه آ کوچک (Objet petit a) است؛ شیء دستنیافتنی و فانتزیک که قرار است جای خالی میل مهرداد را پر کند.
از منظر فوکویی، اتاق مهرداد به یک «فضای ایزوله قدرت» تبدیل میشود. مجسمه در این فضا، نهایتِ یک «بدن رام» (Docile Body) است؛ ابژهای که هیچ مقاومتی ندارد و کاملاً تحت سلطه و «نگاه خیره» (Gaze) انحصاری مرد قرار میگیرد. در لایهای دیگر، از نگاه فمینیستی و جامعهشناختی، این بخش از داستان تقابل ترسناکی را نشان میدهد: ترجیح یک «کالای بیجان غربی» بر «انسان زنده شرقی»، و مهمتر از آن، تقلیل ایدهآل زنانه به موجودی کاملاً خاموش، بیحرکت و مطیع که هیچ هویتی جز ارضای بصری و روانی مرد ندارد.
کشف راز و شکستن انحصار نگاه (نفوذ درخشنده به اتاق)
بخش دوم داستان زمانی شکل میگیرد که درخشنده، خسته از طرد شدن، کلیدی میسازد و به حریم خصوصی مهرداد نفوذ میکند. این لحظه از منظر فوکویی بسیار حائز اهمیت است؛ درخشنده با ورود به این فضای ایزوله، انحصار نگاه خیره مهرداد را میشکند. او برای لحظاتی از یک ابژه طردشده، به یک «سوژه جستجوگر» تبدیل میشود. با این حال، مواجهه او با رقیب، مواجههای فاجعهبار از منظر فمینیستی است. او درمییابد رقیبش یک انسان نیست، بلکه یک استاندارد زیباییشناختیِ بیجان و توهمی است. زن واقعی درمییابد که در ساختار ذهنی مردسالارانه مهرداد، او نه با یک زن دیگر، بلکه با یک «فانتزی بینقص و بیصدا» در رقابت است.
شبیهسازی و اوج ابژهانگاری خودخواسته (مسخ شدن درخشنده)
تصمیم درخشنده برای پوشیدن لباسهای مجسمه و قرار گرفتن در جایگاه آن پشت پرده، دردناکترین نقطه داستان از منظر فمینیستی است. درخشنده به جای طغیان علیه این ساختار بیمارگونه، تصمیم میگیرد عاملیت، هویت و انسانیت خود را حذف کند. او داوطلبانه خود را به یک «شیء» و یک «بدن رام» تقلیل میدهد تا بتواند در چارچوب قدرت مردانه جایی برای خود پیدا کند. او میپذیرد که برای جلب محبت مرد، باید به همان «ابژه فانتزیک» و خاموش تبدیل شود. این همان نقطهای است که نظام سلطه، سوژه تحت ستم را وادار میکند تا با دست خود، هویت خویش را مسخ کرده و به قالب مطلوب قدرت درآید.
قطه اوج، غریزه مرگ و امر غریب (شلیک به فانتزی و فروپاشی)
پایان داستان با ورود مهرداد در حالت مستی و آشفتگی روانی رقم میخورد. او که از اسارت روانی خود در برابر یک شیء بیجان به ستوه آمده، تپانچه را میکشد تا مجسمه را نابود کند. از منظر فرویدی، مهرداد در اینجا تسلیم «غریزه مرگ» (تاناتوس - Thanatos) میشود؛ میلی ویرانگر برای نابودی فانتزیای که او را فلج کرده است. اما شلیک او به جای صدای شکستن گچ، با ناله خونآلود درخشنده همراه میشود. این لحظه، تجلی کامل مفهوم «امر غریب» (The Uncanny یا Das Unheimliche) در روانکاوی فروید است؛ لحظهای که مرز بین امر آشنا و ناآشنا، و مرز بین شیء بیجان و انسان زنده فرو میریزد و وحشتی عمیق و فلجکننده ایجاد میکند.
شلیک نهایی مهرداد، پایان تراژیکِ تقاطع فتیشیسم مردانه و ابژهانگاری زنانه است. داستان نشان میدهد که وقتی یک زن تلاش میکند برای پذیرفته شدن در ساختار بیمارگونه و فانتزیهای غیرواقعی مردانه، از خود «انسانزدایی» کند و به یک ابژه صرف تبدیل شود، سرانجامی جز نابودی مطلق فیزیکی و روانی نخواهد داشت. در نهایت، نه مرد میتواند با کشتن فانتزیاش به واقعیت برگردد و نه زن میتواند با تبدیل شدن به فانتزی، عشق واقعی را تجربه کند؛ هر دو در این ساختار قدرت معیوب، قربانی میشوند.
عبور از پرده: نگاهی به عمق داستان
اگر این تراژدی را فقط به روانِ مهرداد تقلیل بدهیم، بخش مهمی از نقد هدایت را از دست میدهیم: اتاق مهرداد یک مینیاتور جامعه است و رابطهی او با عروسک/درخشنده، شکل فشردهای از سازوکارهای قدرت در جهان اجتماعی را نمایش میدهد. «پشت پرده» صرفاً یک عنصر روایی نیست؛ استعارهای است از همان سازوکارهایی که قدرت مدرن بهوسیلهی آن میل، بدن، و هویت را مدیریت میکند: جدا کردن، دیدن/ندیدن، طبقهبندی، و نرمالسازی.
در این خوانش فوکویی، عروسک بدل میشود به استاندارد نُرم؛ یعنی الگویی بیصدا، بیمقاومت و قابلکنترل که «زن مطلوب» را تعریف میکند. جامعه هم دقیقاً همین کار را میکند: بهجای رابطه با انسان پیچیده و پیشبینیناپذیر، یک الگوی قابلاندازهگیری و قابلنظارت تولید میکند (زیبایی، نجابت، سکوت، اطاعت). مهرداد نمایندهی یک فرد «منحرف» نیست؛ بیشتر شبیه یک کارگزار قدرت انضباطی است که آموخته چگونه دیگری را به «بدن رام» تبدیل کند یا دقیقتر، چگونه شرایطی بسازد که خود دیگری داوطلبانه رام شود.
اینجا تصمیم درخشنده برای «عروسک شدن» فقط یک انتخاب شخصی نیست؛ نمونهی روشن درونیسازی قدرت است. فوکو میگوید قدرت مدرن بیش از آنکه با زور مستقیم کار کند، با تولید سوژههایی کار میکند که خودشان خود را تنظیم میکنند. درخشنده با پذیرش جایگاه عروسک، نشان میدهد جامعه چگونه سوژهی تحت سلطه را وادار میکند قواعد را نه فقط تحمل بلکه اجرا کند: او بدنش را مطابق نُرم میچیند، سکوت را تمرین میکند، حرکت را حذف میکند، و به معنای دقیق کلمه خود را به ابژهای «قابلمصرف» تبدیل میکند. این همان جایی است که هدایت از سطح یک رابطه عاشقانه عبور میکند و مکانیسم بازتولید سلطه در جهان اجتماعی را افشا میکند.
مرگ درخشنده هم در این چارچوب، فقط پایان غمانگیز داستان نیست؛ نقطهی افشاگر نقد اجتماعی است. وقتی سوژه کاملاً به «نُرم» تبدیل میشود، دیگر از نگاه قدرت، چیزی جز یک شیء قابلحذف باقی نمیماند. شلیک مهرداد را میشود لحظهی برخورد دو رژیم قدرت دید: از یکسو قدرت انضباطی که بدن را میسازد و رام میکند، و از سوی دیگر قدرت حاکم (قدرت مرگ) که در لحظهی بحران، حذف فیزیکی را ممکن میکند. هدایت دارد نشان میدهد جهانی که انسان را به استاندارد، تصویر، و قالب تقلیل میدهد، نهایتاً به جایی میرسد که حیات انسانی قربانی خود همان قالبها میشود: زنی که برای بقا «نرمال» شده، دقیقاً بهدست همان نظمی نابود میشود که میخواست در آن پذیرفته شود.
به این معنا، «عروسک پشت پرده» نقد یک مرد یا یک رابطه نیست؛ نقدِ جهانی است که در آن قدرت، پشت پردهی اخلاق، زیبایی، نظم و حتی عشق پنهان میشود و با تولید بدنهای رام و سوژههای مطیع، واقعیت را جایگزین تصویر میکند و وقتی تصویر ترک برمیدارد، انسان واقعی است که هزینهاش را با خون میپردازد.
لایه زیرین این داستان را میتوان در چهار محور اساسی خلاصه کرد:
۱. جامعه انضباطی و خلق «بدن رام» (Docile Body):
در لایه پنهان، مجسمه نمایانگر «شهروند ایدهآل» در یک ساختار قدرت تمامیتخواه یا سنتی-مردسالار است. قدرت، سوژهای را میپسندد که خاموش، پیشبینیپذیر، بیحرکت و کاملاً تحت کنترل باشد. مهرداد (به عنوان نماینده این ساختار قدرت) از موجود زنده و دارای عاملیت (درخشنده/مردم) میهراسد، زیرا موجود زنده ممکن است نافرمانی کند، تغییر کند یا خواستههایی داشته باشد. بنابراین، قدرت به سمت خلق یا ستایش یک ابژه بیجان (بدن رام) میرود که هیچ مقاومتی از خود نشان نمیدهد.
۲. مکانیسم «نگاه خیره» (The Gaze) و پانوپتیکون:
اتاق مهرداد و رابطه او با مجسمه، نمادی از ساختار نظارتی جامعه است. در سیستمهای مبتنی بر قدرت فوکویی، کنترل از طریق «دیده شدن» اعمال میشود. مهرداد مجسمه را میبیند اما مجسمه نگاهی برمیگرداند که فاقد قضاوت و عاملیت است. وقتی درخشنده وارد این فضا میشود، در واقع وارد میدانِ نظارتیِ قدرت شده است. او متوجه میشود که برای پذیرفته شدن در این سیستم، باید خود را با استاندارد مطلوب «نگاه خیره» تطبیق دهد.
۳. هولناکترین نقد هدایت: «درونیسازی انقیاد» (Internalization):
نقطه اوج نقد اجتماعی داستان جایی نیست که مهرداد به درخشنده ظلم میکند، بلکه لحظهای است که درخشنده داوطلبانه لباس مجسمه را میپوشد. از منظر فوکو، قدرت زمانی به غایتِ توفیق خود میرسد که نیازی به اعمال زور فیزیکی نداشته باشد، بلکه سوژه (فرد تحت سلطه) هنجارها و خواستههای قدرت را درونی کرده و خود، داوطلبانه، خودش را سرکوب کند. درخشنده برای به دست آوردن تاییدِ ساختار قدرت (مهرداد)، عاملیت، هویت و صدای خود را حذف میکند و تبدیل به همان «بدن رامِ» بیجانی میشود که سیستم از او میخواهد. او خود را شیءانگاری میکند تا بقا یابد.
۴. فروپاشی سیستم و بازتولید خشونت (شلیک نهایی):
چرا مهرداد در پایان شلیک میکند؟ از منظر جامعهشناختی فوکویی، ساختار قدرت تنها میتواند با «ابژههای بیجان» و کاملاً مطیع کار کند. وقتی مهرداد (صاحب قدرت) متوجه میشود که زیر این نقاب ابژهگون، یک موجود «زنده» با احساس و عاملیت نفس میکشد، دچار وحشت معرفتشناختی میشود. شلیک مهرداد، واکنش خشونتآمیز ساختار قدرتی است که با واقعیت زنده و غیرقابل کنترل مواجه شده است. سیستم، زنده بودن سوژه را تاب نمیآورد، پس او را نابود میکند تا نظم خیالی و کنترل مطلق خود را حفظ کند.
هدایت در لایه پنهان داستان، جامعهای را نقد میکند که در آن «قدرت»، افراد را از هویت و زندگی تهی میکند. تراژدی داستان این است که در این ساختار، سوژه تحت ستم (درخشنده) برای رهایی یا جلب محبت، به جای طغیان، سعی میکند دقیقاً به همان چیزی تبدیل شود که قدرت میخواهد (یک عروسک بیجان)، و در نهایت، همین انطباقپذیری و تسلیم شدن، به قیمت جان و نابودی کامل او تمام میشود.
در عمیقترین لایه خوانش «عروسک پشت پرده»، صادق هدایت ما را با استعارهای هولناک از مکانیسم قدرت و «جامعه انضباطی» مواجه میکند؛ جایی که شخصیتها از قالب فردی خارج شده و به نمادهایی از نهادهای مسلط و سوژههای تحت ستم بدل میشوند. در این ساختار بیمارگونه، مجسمه نماد غایی یک «شهروند ایدهآل» برای سیستم است: یک «بدن رام»، خاموش، پیشبینیپذیر و کاملاً مطیع که هیچ مقاومتی در برابر «نگاه خیره» و اقتدار مردانه/سیستمی (مهرداد) از خود نشان نمیدهد. قدرت همواره از حیات، پویایی و عاملیت موجود زنده میهراسد و در نتیجه، برای حفظ سلطه بیچونوچرای خود، انزوایی ایزوله میسازد تا توهم کنترل مطلق را بر یک ابژه بیجان جشن بگیرد.
اما هولناکترین و تکاندهندهترین نقد هدایت در این تراژدی، نه در ظلم صاحب قدرت، بلکه در کنش نهایی قربانی نهفته است؛ آنجا که درخشنده برای پذیرفته شدن و بقا در این ساختار، داوطلبانه هویت، عاملیت و صدای خود را حذف میکند تا به استاندارد مطلوبِ قدرت تبدیل شود. این نقطه، تجلی تاریک «درونیسازی انقیاد» است؛ زمانی که سوژه، سرکوب را میپذیرد و با شیءانگاری خودخواسته، به همان عروسک بیجانی بدل میشود که سیستم از او میطلبد. او لباس انقیاد را به تن میکند تا در چارچوب این فانتزی ویرانگر جایی داشته باشد.
شلیک نهایی مهرداد، پایانبندی اجتنابناپذیر این تقابل است. زمانی که صاحب قدرت متوجه میشود زیر این نقاب ابژهگون، قلبی میتپد و حیات جریان دارد، دچار وحشت معرفتشناختی میشود. ساختاری که تنها با موجودات بیجان و رامشده کار میکند، زنده بودن سوژه را برنمیتابد و با شلیکی کور، واقعیت زنده را نابود میسازد تا فانتزی کنترل خود را حفظ کند. در نهایت، هدایت با این پایانبندی تلخ نشان میدهد که در جامعهای که حیات را فدای انقیاد میکند، هم سوژهای که خود را به ابژه تقلیل داده و هم قدرتی که واقعیت را انکار کرده است، هر دو در گرداب یک فروپاشی و خشونتِ محتوم نابود خواهند شد.
سینا پرهازه، 9 خرداد 1405.