ویرگول
ورودثبت نام
Master of fear
Master of fear
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

مردگان متحرک ( پارت ۱ )

666
666


یک روز داشتم برای مسافرت وسایلم رو جمع میکردم . دیگه خسته شده بودم از این جا . خواستم برم و کمی استراحت کنم . انقدر صدای خسته کننده و آدم های تکراری دیده بودم خسته شده بودم .

بالاخره وسایل رو جمع کردم و خیلی سریع راه افتادم .

حدود ۲ ساعت رانندگی کردم و گرسنم شده بود و موقع ناهار بود اما....

اما یادم رفته بود که غذا هارو بردارم پس به راه ادامه دادم تا به یک رستورانی چیزی برسم

همینطور داشتم رانندگی میکردم و به دور و اطراف برای پیدا کردن رستوران نگاه میکردم که یک تابلوی پوسیده ی دیدم که روش نوشته بود

رستوران از این طرف

منم از خدا خواسته به سمت اونجا رفتم و رسیدم به رستوران اما

این رستوران ها با بقیه فرق داشت یک رستوران که آجر هایش خراب شده بود .

اما من چاره ای نداشتم رفتم و پرسیدم کسی اینجا نیست

یک پیرمرد گفت بفرمایید اینجا بشینید

بعد گفت چی میل دارید من هم منو رو نگاه کردم و یک غذا سفارش دادم اما وقتی میخواستم منو رو بذارم روی میز متوجه شدم یک لکه خون روی میزه !!!

ترسیدم و بلند شدم و میخواستم از اونجا برم بدون اینکه کسی متوجه بشه با خودم گفتم حالا یکمی گرسنگی بکشم بهتر از اینه که اتفاقی برام بی افته !

بلند شدم و آروم رفتم سمت ماشین

نزدیک ماشید شدم که دیدم ....................................




این داستان ادامه دارد................................................................

ترسناکمرموزداستانمردهرستوران
😈👻کانال من پر از داستان ترسناک و مرموزه 👻😈 👍اگه داستان ترسناک دوست داری به کانال من یک سر بزن 👍 👻😱این کانال نمیزاره شب خوابت ببره😱👻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید