
شصت و دو سال پیش فروغ فرخزاد گفت:«کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است، و ذهن باغچه دارد آرام آرام، از خاطرات سبز تهی میشود»…و شما می دانید باغچه همان ایران بود و باغچه همان ایران است.
فروغ کنار باغچه ایستاد و باغچه را از چشم پدر و مادر و برادر و خواهرش روایت کرد.و عجیب که هنوز ایرانیان همان چهار روایتند: روایت جماعت پدریان، گروه مادریان، دسته برادریان و حلقه خواهریان و سرانجام فروغ است که تنهاست و بیرون از همه این حلقه ها.
پدر: «لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغوقتی که من بمیرم دیگر چه فرق می کند که باغچه باشد یا باغچه نباشدبرای من حقوق تقاعد کافی است»…
مادر: مادر تمام روز دعا می خواند و فوت می کند به تمام گل هاو فوت می کند به تمام ماهی هاو فوت می کند به خودشمادر در انتظار ظهور استو بخششی که نازل خواهد شد…
برادر: برادرم به باغچه می گوید قبرستان. برادرم به اغتشاش علف ها می خنددو از جنازه ماهی هاکه زیر پوست بیمار آب به ذره های فاسد تبدیل می شوند، شماره بر می دارد. برادرم شفای باغچه رادر انهدام باغچه می داند…
خواهر: او خانه اش در آن سوی شهر است. او در میان خانه مصنوعی اش با ماهیان قرمز مصنوعی اش و در پناه عشق همسر مصنوعی اش و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی اش آوازهای مصنوعی می خواند…
اما این پدر و مادر و خواهر و برادر هیچکدامشان، هیچ کاری برای این باغچه نمی کنند و برای این است که فروغ میگوید: «حیاط خانه ما تنهاست حیاط خانه تنهاست»
راستی آیا ناله های ایران تنها را می شنوید؟ صدای گریه هایش را؟ آیا شما هم مثل پدر فروغ می گویید:«از من گذشته، من بار خود را بردم و کار خود را کردم»
آیا شما هم در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه می کشید؟ آیا شما هم همراه مادر فروغ در انتظار ظهورید؟ در انتظار ظهور موشکی نجات بخش در آسمان یا آدینه ای و اسبی سپید بر زمین؟ یا شاید شما همان برادر فروغید و شفای باغچه را در انهدامش می دانید!
من، پدر مادر و خواهر و برادر فروغ را می فهمم اما نمی خواهم شبیه هیچکدامشان بشوم؛ من می روم کنار فروغ میایستم که همزمان هم دلش برای باغچه می سوزد و هم می ترسد از تصور بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت؛ اما فکر می کند باغچه را می شود به بیمارستان برد!
من یک نفرم و نمی توانم ایران را به بیمارستان ببرم؛ اما می توانم گلدانم را، خاک امروزم را به بیمارستان ببرم و اگر بیمارستانی نیست، باید درمانگاه صحرایی بسازم برای این یک وجب زمین زیر پایم. آیا من تنها هستم؟نه؛ چون او هم هست، همان زنی تنها در آستانه فصلی سرد.
بهقلم عرفان نظرآهاری در کانال تلگرامی t.me/erfannazarahari
تأملی بر شعر دلم برای باغچه می سوزد از فروغ فرخزاد
سروده تیرماه ۱۳۴۲