هوا خوب بود ، صاف آفتابی ، گفتم برم بیرون قدمی بزنم🙂، مسیر به سمت فضای سبز حرکت کردم ، بعد مدتها هوای تمیز و اکسیژن رو استنشاق کردم 😄 دنبال یک جای خلوت گشتم تا زیر خورشید زمستونی ، زیر درخت های بی شاخه برگ افتاب بخورم، رفتم یک جای دنج پیدا کردم رو سکوی نشسته م ، چند ورق آگهی کارتن روزنامه کنارم بود، زیرم انداختم اخه سکو بتی خیلی سرد بود به آسمان شاخه های خشک نظر کردم؛ پرنده ها لابه لای برگها بازیگوشی میکردند آواز میخوندن ، چندتا کلاغ شیطون اونور تر سر صدا میکردن
از دور چند نفر سرباز جوان با لباس فرم همراه با ساک کوله بار از راه رسیدن ، اومدن نزدیک تقریبا کنارم نشستن . خلوتم بهم خورده بود ؛ اما با لبخند سرتکان دادن بهشون خوش آمدی گویی گفتم . پسران جوان با همهمه خنده شروع کردن سیگار روشن کردن ُ کشیدن ، بوع نامطبوع فضای اطرف گرفت 😐 چند لحظه بعد پسر جوانی از راه رسید در چند قدمی رو سکو نشست شروع کرد به خالی کردن سیگاری که دستش بود، 😶🌫️ ؛ خطاب بهم گفت: حاجی هوا خیلی خوب ها چه آفتاب خوبیه تو زمستون سوز دار . لبخند زدم گفتم فقط :بله هوا خیلی خوبه ! . 😶🌫️خلاصه اطراف شده بود همهمه و دود سیگار آزاردهنده ! دوست تازه وارد موفق شد کارش تموم کنه سیگاریش روشن کنه . تو دلم گفتم به به چه بزمی شدها فقط دود این آقاهه کم بود، بعد مدتی که پسر جوان چند کام گرفت دود غلیظی بیرون داد شروع کرد به سرفه های شدید 🙄 با لبخند بهش گفتم داداش حالا مجبوری؟؟ فکر کنم جنسش اصل نباشه ها یا زیادی زدی :گفت چه کنیم داداش مجبوریم دلخوشیم همینه 😐
صورتش قرمز کبود شد از سرفه ، بهش گفتم اونور آبخوری هست اگر اب لازم داری...
لامصب انقد دودش انقد سنگین بود به منم رسید فکر کنم مستفیض شدم چون تو مرکز مغزم احساس درد کردم 😒😅 و سردرد شدم ، سریع پاشدم که برم منزل ، از فاصله دور صدای سرفه های شدید پسر جوان هنوز شنیده میشد 😔 ؛ هیچوقت نفهمیدم درک نکردم این همه تقلا برای یک همچین تفریح آزاردهنده کوتاه مدت که بنظرم هیچ فایده خوشی نداره برای چیه ، میدونم مغز خیلی صدمه و آسیب میخوره ، باعث از بین رفتن و مردن سلولهای مغز میشه ، آخه خوشی کوتاه مدتی که آسیب زدن به خود چه فایده ایی داره! به چه قیمتی ؟🤔
Writer :Parsa
!