
یادمه بچه بودم، نزدیک شب یلدا بابام دستمو گرفت برد مغازه اسباببازیفروشی. برام یه گوی شیشهای خرید… وای که چه قشنگ بود! یه کلبهی برفی، درختای پوشیده از برف، آدمبرفی کوچیک که دل آدمو میبرد.

اون موقعها تهران برف بیشتر می بارید نه مثل الان که خشکسالی و آلودگی همهچی رو گرفته. من گوی رو تکون میدادم، برفای ریزش میرقصیدن، انگار زمستون واقعی اومده باشه و خونهها سفید شدن. همون لحظه یه حس قشنگ مینشست توی دلم؛ خاطرهای که هنوزم هر بار نزدیک یلدا و کریسمس زنده میشه.
یلدا برای من فقط شب بلند نبود، یه فانوس بود که با یه گوی شیشهای روشن شد

Writer :Parsa ☃️❄️🔮🎄
Illustration by Microsoft Copilot