
برای نوری نوشتم،
که از جنسِ صدا نبود،
از جنسِ شکل نبود،
بلکه از جنسِ حضوری بود
که دل، بیواسطه میفهمدش.
شمعی خاموش،
در طوفانِ ناملایمات،
اما هنوز فانوسِ دریاییست
برای دلهایی که راه را
نه با چشم،
بلکه با بندِ درون میجویند.
من خواستم،
تو نخواستی،
اما خواستنِ من
نه برای تصاحب بود،
بلکه برای روشن کردنِ شمعی
که شاید فقط در سکوت،
در بیمحلی،
در ردِ بیصدا،
بند میزند به دل.
!