از کجا شروع کنم؟

خوی سال 1359 -راست فروشگاه لباس - چپ آپارتخانه سینما ایران
خوی سال 1359 -راست فروشگاه لباس - چپ آپارتخانه سینما ایران

سال 59 هنوز درس می خوندم و هم با ناصر خان شفق (مالک سابق تراکتور) سینما ایران را که تازه مصادره شده بود، اداره می کردیم. ناصر چندسالی از من بزرگتر بود. او می رفت تهران و فیلم می آورد و من هم صفر تا صد کارهای سینما به جز آپارات و نظافت انجام می دادم.

سینما را 17 شهریور 59 افتتاح کردیم با فیلم خونبارش رسول صدر عاملی. 17 شهریور روز عزا بود و تعطیل و همچنین مصادف بود با شهادت یکی از امام ها. خلاصه یک مامور شهربانی اومد که اقا امروز سینما باید تعطیل باشه که با چنان نگاه سنگینی روبرو شد که قبل از اینکه کلامی بشنود، از سینما خارج شد. آن روز ها ریش از کلاشینکف پر زورتر بود.

یکی دو ماه بعد فیلم خون فروش را اکران کردیم و چنان ناصر خان فیلم را قیمه قیمه کرده بود که شده بود 70 دقیقه. یکی از تماشاچی ها موقع خروج گفت در این فیلم فروزان بازی کرده بود من فروزان ندیدم! فروزان انهم با یک لباس کوتاه، حاشا و کلا. سینما خاطرات زیاد داره و برخی هاشونو نمی تونم بنویسم. بنویسم؟ مثلا اینو بخونید:

قدیم الایام، آپارات سینماها زغالی بود. با سوختن دو تا زغال نور پرده تولید می شد. اگر حواس آپاراتچی پرت میشد و زغال ها فاصله می افتاد بینشان، پرده سیاه می شد و صدا می رفت و فیلم در بوبین می چرخید ولی تصویر سیاه شده بود. یک روز موقع نمایش فیلم، زغال ها به هم چسبید و پرده سیاه شد و ملت داد و بیداد کردند. در سالن را باز کردم و با شلیک دو تا تیر هوایی در داخل سالن سینما، ملت را وادار به سکوت کردم.

این هم از سابقه خشونت بار من.

عکس سمت راست، سلفی بود در زمانی که سلفی گرفتن رایج نبود. 39 سال پیش. عشق نوجوانی من سینما و عکاسی بود. دوربین فیلمبرداری سوپر هشت کانن مدل 1014 که بالاترین مدل اون روز بود را داشتم و لوازم تدوین و صداگزاری. حیف که هیچ چی از اون روزها ندارم. مهاجرت از خوی به تبریز و بعد تهران باعث شد نتونم چیزهای قدیمی را حفظ کنم. این بار برم خوی و خونه پدری، باید بیشتر جستجو کنم. شایدچیزی مونده باشه.

دوران نوجوانی من کلا با دوربین گذشت. عکاسی یا سوپر هشت. البته مثل الان نبود که. کلی هزینه داشت. فیلم و چاپ عکس گرون بود. آن هم برای چاپش باید می رفتم تبریز. . . .