سفرنامه مارکو چلو ۴ : پایان در خانه

بسم الله الرحمن الرحیم

ماشین رو پارک کردم توی پارکینگ، بردن همه وسایل به خونه چند مرتبه‌ای طول کشید، بالاخره آخرین سری وسایل رو از توی صندوق عقب برداشتم، فلاسک چای و دو تا کیسه و کولمن تو دست راست و یه کیسه و زنبیل بزرگ توی دست چپ! دکمه‌ی آسانسور رو به زور زدم و رفتم طبقه‌ی خودمون، در رو باز گذاشته بودم، رفتم داخل و وسایل رو رها کردم جلوی ورودی و با پا در رو بستم.

آخیش! و اینک خونه! بالاخره مسیر طولانی بازگشت تموم شد و حالا وقت استراحت بود. خیلی خوشحال بودم از اینکه به خونه‌ی خودم برگشتم، همون خونه‌ای که چند روز پیش ازش در رفتیم به سمت شهرهای ساحلی تا چند روزی از ملال زندگی و تکرار روزها فاصله بگیریم. اما نمی‌دونم چرا حالا این خونه حکم سوگلی رو پیدا کرده بود برام؟

جای شما خالی سفر با تمام بی‌پولی‌هام خوش گذشته بود، بعد از مدتها کمی جنگل و دریا دیدیم، جامون هم با اینکه از دریا و جنگل فاصله داشت بد نبود، جای تر و تمیزی بود و نسبت به پولم جای شاهانه‌ای محسوب میشد. اما چرا بازگشت از چنان بهشتی و رسیدن به نقطه‌ی اول انقدر جذاب بود؟ اگه انقدر خوب بود پس چرا این همه هزینه کردیم برای سفر؟

واقعیتش اینه که از اول هم هیچ ایرادی در خونه نبود، شبانه روز کار می‌کنیم تا خونه‌ی امیدی برای خودمون درست کنیم و کنار خانواده‌مون احساس خوشبختی کنیم پس ما عاشق این خونه زندگی هستیم. ما عاشق کار روزانه‌مون و حتی کارهای تکراری‌مون هستیم، بنظرم میاد این فوق برنامه‌ها و گشت و گذارها چیزی جز کوکی‌های زندگی نیستن تا ما حال و هوایی عوض کنیم و دوباره به زندگی معمولمون برگردیم.

شاید بهتر باشه بجای اینکه کلی به خودمون فشار بیاریم و زیر بار قرض و قوله بریم تا فلان سفر داخلی یا تور خارجی رو بریم، سعی کنیم از زندگی روزانه‌مون و نعمتهایی که ارحم الراحمین به ما ارزانی داشته بیشتر لذت ببریم و نخوایم با فشار و اعصاب خوردی بزور برای خودمون لذت موقت و گذرا درست کنیم.

پیروز و موفق باشید