ویرگول
ورودثبت نام
آبنبات
آبنباتنویسنده‌ی آثار روانشناسی، فلسفی و جنایی
آبنبات
آبنبات
خواندن ۸ دقیقه·۱ روز پیش

بادکنک قرمز | قسمت ۱

جلد کتاب
جلد کتاب

"چه طعمی می‌خوری؟"

"شکلاتی!"

"خوبه، سلیقه خوبی داری." گوشه‌ی دهانم عليرغم آشوب غیر قابل تحمل معده‌ام کمی کش آمد و خودش را به زور تبدیل به لبخندی کرد که باید نشان می دادم.

"یه بستنی شکلاتی قیفی لطفا." از جیب پشتی شلوار لی، کارت بانکی را بیرون کشیدم و با افتخار به صاحب دکه‌ی بستنی فروشی توی پارک دادم. می دانستم دیگر قرار نیست حساب کنم که چقدر بدهکار خواهم بود و این بار چقدر پول کم خواهم آورد. چون حالا حسابم پر بود از پولهایی که من فقط در خواب می دیدم.

نگاهم به دخترک کوچک کنارم، که خودش را زهرا معرفی کرده بود، افتاد که بی صبرانه منتظر بود زمان بگذرد و بستنی اش را بگیرد. زمان بگذرد و به خانه برود. زمان بگذرد و بزرگ شود.

ای کاش می توانستم برایش همینجا زمان را نگه دارم.

"جناب؟" سرم به سمت بستنی فروش چرخید. مثل اینکه جمله‌ای گفته بود که من نشنیده بودم. "گفتید رمزتون چیه؟"

آه. به کل از یاد برده بودم که رمز کارتم را بگویم. دستم را با حالتی بی قرار روی پیشخوان تکیه دادم و رمز را گفتم. بستنی فروش بستنی شکلاتی را به من داد. من هم آن را به زهرا دادم. "زود بخور آب نشه." زهرا با هیجانی که از یک دقیقه پیش چند برابر شده بود بستنی را گرفت. "آخجون!!! ممنون عمو شایان!" هیچوقت به یاد ندارم که برای بستنی شور و ذوقی از خودم نشان داده باشم. هیچوقت بچه ها را درک نکردم.

"بیا بریم یه جای خلوت تر. اینجا خیلی شلوغه، ممکنه بستنی‌ت رو بمالی به لباس بقیه."

همین بهانه‌ی ساده برای کودک ۵ ساله‌ای که کنارم جست و خیز می کرد کافی بود. دستم را گرفت و با هم از آنجا دور شدیم. دستش سرد بود. نمی‌دانم از سرمای بستنی بود یا اینکه چیزی دستگیرش شده بود..‌. نه. بهتر است فکرش را نکنم.

نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم، هر دو ثانیه یک بار به صورت پاک و بی گناه زهرا نگاه می کردم و هر بار بیش از پیش حالت تهوع می گرفتم. چطور می توانستم موجودی به این لطافت را با دست های خودم نابود کنم؟

نه. تقصیر من نیست. من که کاری نمی کنم. من فقط این بچه ها را به دست رئیس می رسانم. بعد هم من واقعا به پول این کار نیاز دارم. من باید خرج مامان را در آن بیمارستان لعنتی بدهم. این خیلی مهم تر از آن بچه های غریبه است. در ضمن آن قدر ها هم بلایی سرشان نمی آید.

درست می گویم؟

ایستادم. موبایلم را در آوردم و پیام ها را جواب دادم. بهرام تا چند دقیقه دیگر می رسید.

شاید کمتر.

در این مدت کم من انتخاب های زیادی نداشتم. می توانستم دختر را از آنجا بردارم و بروم. اصلا می توانستم پلیس را خبر کنم! هرچند آنها قبل از رسیدن پلیس من را خواهند کشت. پس بهتر بود زهرا را می کشاندم توی جمعیت. بعد آنجا به پلیس زنگ می زدم. آره. این بهترین راه بود. این بهترین بود. باید همین کار را انجام می دادم. بجنب شایان. بجنب لعنتی! چرا نمی روی؟ چرا خشکت زده؟!

موبایلم در جیب شلوارم لرزید. این یعنی بهرام پیام داده بود. یعنی رسیده بود؟ حس می کردم مایعی در گلویم بالا می رود. هوای اطرافم گویی ناگهان زیادی رقیق یا زیادی غلیظ شده بود. مامانم توی بیمارستان بود و من به فکر در رفتن از زیر تنها کاری بودم که با حقوقش او را زنده نگه می داشت. اگر من فرار کنم درواقع مادر خودم را کشته‌ام.

قدمی به عقب برداشتم. انگار پاهایم تازه متوجه افکارم شده بودند. شاید آنها نظر دیگری داشتند. باید می رفتم و زهرا را با خودم می بردم. باید...

نگاهی به کودک کنارم کردم که حالا بیهوش در دستان مردی تنومند افتاده بود. در دست مرد دستمال آغشته به کلروفرم بود. چیزی که تمام افکار من را خراب کرد. و حقیقتا خوشحال بودم که قبل از اینکه افکارم من را بکشند این کار را کرد.

مایع غلیظ و بد طعمی از محتویات معده‌ام، داخل دهانم را پر کرد. دستم را جلوی دهانم گرفتم و عق زدم. بهرام پاکتی را از توی جیبش در آورد و به من داد. "دیگه شناختمت. آخه هر دفعه مجبوری بالا بیاری؟" لحنش سرزنش آمیز بود ولی می دانستم این روش حرف زدن همیشگی‌اش است.

گذاشتم بهرام دخترک را توی صندوق عقب بگذارد. گذاشتم او را به سمت سرنوشت پوچ و خاکستری‌اش سوق دهد.

گذاشتم آن دخترک پر شور و شوق نابود شود در حالی که فقط ایستاده بودم و نگاهش می کردم.

خودم هم بعد از انداختن پاکت در سطل زباله سوار ماشین شدم. بهرام ماشین را به حرکت در آورد. پلک هایم را مدتی روی هم گذاشتم و سعی کردم حواس خودم را پرت کنم. قلبم هنوز تند می زد. ولی از قبل آرام تر شده بود. میخواستم کمی خستگی در کنم، ولی گویا بهرام قرار نبود بگذارد این کار را بکنم: "خب، چطور بود؟"

"افتضاح."

"هوم."

"از عاطفه چه خبر؟"

بهرام با لحنی گرفته تر از قبل گفت: "هیچی بابا، هیچی."

"عه خب یعنی بهش اعتراف نکردی؟" به جلو خم شدم تا بهتر صدایش را بشنوم. انگار که این کارم در حقیقت تاثیری می گذاشت.

"نه..." سکوت کرد اما قبل از اینکه بتوانم جوابش را بدهم گفت: "اصلا نمی تونم. هر بار دوباره سرد میشم. هر بار زبونم میگیره. نمیتونم بهش بگم عاشقشم. آخه تازه همسرشو از دست داده. خودم توی مراسم تشییع جنازه همسرش بودم! یه دختر کوچولو هم داره. میدونی چقدر احتمال اینکه عشقمو قبول کنه کمه؟"

سکوت کردم. نمی دانستم در چنین مواقعی چه بگویم. هیچ وقت در دلداری دادن خوب نبودم.

بالاخره نفس عمیقی کشیدم و گفتم: "خب تو که انقدر عاشقشی چرا بهش نمی‌گی دوستش داری؟" پایان جمله‌ام محو شد چون متوجه شدم که چه سوال مسخره‌ای پرسیده‌ام.

بهرام با ناامیدی آه کشید. "تمام این مدت داشتم برات قصه حسین کرد شبستری می‌خوندم، نه؟"

سرم را به شدت تکان دادم. "نه! منظورم این بود که... خب... مامانم می گفت اگه یه نفر رو دوست داری یا ازش ناراحتی یا باهاش مشکلی داری بهتره رک و راست بهش بگی. چون اینجوری هر اتفاقی هم پیش بیاد خودت بعدش سبک میشی."

"یعنی میگی برم بهش بگم؟" دست هایش روی فرمان ماشین سفت شدند.‌ "حتی اگه بعدش از من متنفر بشه؟"

"متنفر بشه؟ خودت بهتر از هر کسی می دونی که عاطفه آدمی نیست که از کسی متنفر بشه. تو هم آدمی نیستی که کسی ازت متنفر بشه." بخش آخرش را دروغ گفتم. خود بهرام هم می دانست او از آن دسته آدم هاست که هر کس از دور او را ببیند با خودش فکر می کند که عجب آدم سرد و بی احساسی است؛ و احتمال اینکه کسی از همان نگاه اول از او بدش بیاید کم نیست. ولی خب، عاطفه و بهرام مدتهاست همدیگر را می شناسند. بعید می دانم عاطفه فقط به نگاه اول اکتفا کند.

بهرام نفس عمیقی کشید. "آره... حق با توئه. عاطفه بهتر از اون حرفاست که از کسی متنفر بشه. اون یه فرشته‌ست."

فضا داشت زیادی عاشقانه می شد. اتفاقا خوب بود، چون باعث می شد به بچه‌ی داخل صندوق عقب فکر نکنم.

"راستش من تمام این مدت دنبال یه بهانه بودم که برم و بهش بگم که دوستش دارم." بهرام نیم نگاهی از توی آینه به من انداخت. "با تو خیلی راحت میشه حرف زد. تا حالا به کسی اینا رو نگفته بودم."

"جدی می‌گی؟"

"آره." لبخند زد.

بله. بهرام لبخند زد. اولین بار بود که می دیدم لبخند بزند. و این به خاطر من بود. به خاطر من‌.

من هم لبخند زدم. با اینکه از لبخند هایم اصلا خوشم نمی آمد، چون مثل این بود که یک موز دراز جای لب برایم گذاشته باشند، ولی باز هم نتوانستم جلویش را بگیرم. حس گرما در وجودم پیچید. از اینکه کسی از من تعریف کند خوشم می آمد. اصلا کسی هست که خوشش نیاید؟ ولی بیشتر از آن، خوشحال بودم که بهرام به من اعتماد داشت.

به مقر سازمان رسیدیم. بهرام دخترک را با خودش آورد و من پشت سرش راه افتادم. هنوز ته دلم حس سنگینی و تهوع بود. ولی سعی کردم روی اتفاقات و احساسات خوبم تمرکز کنم. وارد ساختمان شدیم. نیمه شب بود. همگی خسته بودیم. بیچاره سیمین و عاطفه هنوز باید کارشان را ادامه می دادند. باید آن روح کودکی بچه ها را از آنها خارج می کردند.

بچه های بیچاره بعد از این دیگر نمی توانند مثل یک کودک باشند. روح کودکی آنها به آدم بزرگ های افسرده با قیمت بالا فروخته می شود و مثل داروی ضد افسردگی عمل می کند. اما آن بچه ها برای همیشه شور و شوقشان را به زندگی از دست خواهند داد.

خدا را شکر من مثل آنها نبودم. هر چند چیزی از کودکیم به خاطر ندارم ولی هر چه بود بهتر از این جهنمی است که آنها، نه، ما برای آن بچه ها می سازیم.

احساس می کنم دست هایم کثیف است. همانی که دست زهرا را گرفته بود. چپ بود یا راست؟ یادم نیست.

با بهرام به سمت اتاق سفید می روم. بهرام زهرا را که هنوز بیهوش است در آغوش گرفته و جلوی من راه می رود. در اتاق را می زند. صدای زنانه‌ی سیمین از پشت در می آید. "بیا داخل."

در را باز می کنیم. بوی دارو همه جا پخش می شود. "یه بچه دیگه برات آوردیم."

"یه جوری میگی برای من انگار که من مغز متفکر ماجرام."

با اعتراض گفتم: "خب تو همونی هستی که کار اصلی رو انجام میده!" نمی‌دانم از کجا و چرا ولی خشمی کوچک در وجودم جوانه زده بود‌.

"من فقط به دستور صادقلو عمل می کنم، بچه."

"ولی همه‌ی اون دارو های لعنتی رو تو به خورد بچه ها می‌دی."

"ببینم، تو با این کار مخالفی؟"

خدای من. زیادی تند شدم. اگر بفهمند من ته دلم انقدر احساس گناه می کنم معلوم نیست چه بلایی سرم می آورند.

"ام... چیزه... نه... معلومه که نه... فقط به نظر یک مقدار عجیبه..."

متوجه شدم که سیمین به من خیره شده. نگاهش بدون لحظه‌ای پلک زدن با تمرکزی عجیب روی من ثابت بود. گویی داشت چیزی را به یاد می آورد یا دنبال حقیقتی پشت چشم هایم بود. بالاخره لبخند زد. گونه‌اش چال افتاد. شال سبز رنگش را روی مو های رنگ شده‌اش ثابت کرد و گفت: "عجیب؟ توصیف جالبیه..." میخواست ادامه بدهد که پلک های زهرا که روی صندلی بسته شده بود کمی تکان خورد. بدون اینکه حرفی بزنم یا خداحافظی کنم، چرخیدم و رفتم.

احساس گناهروانشناختیفلسفیجنایی
۱
۰
آبنبات
آبنبات
نویسنده‌ی آثار روانشناسی، فلسفی و جنایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید