اولین نوشـتۀ من، میخوام از همین اوّل بهتون اطلاع بدم که زیاد قصد ندارم توی متن هام خودسانسوری کنم و تنها بصورت خالص چیزی که به دهنم میاد رو مینویسم (البته این به این معنی نیست که دوسدارم از لحاظ نگارشی متن ام کثیف بنظربیاد، اتفاقا عاشق اینم که درمورد درست نوشتن بیشتر بدونم و تا هرجا که ذهنم یاری کنه علائم نگارشی رو میخوام رعایت کنم، پس اگه اشتباهی دیدید بهم اطلاع بدید)، معتقدم لحاظ کردن موارد حاشیه ای باعث میشه سطح کیفی انتقال مفهوم (یا همون حال و هوای شخصیم) پایین بیاد، خلاصه هرچیزی هزینه ای داره، هر دمی عدمی، هر رفتی آمدی و... اتفاقاا ولین چیزی هم که میخوام درموردش بنویسم همینه، تاوان.
شاید هنر ی نویسنده این باشه که افکار پراکنده ی دهنش رو بصورت قابل درک و منسجم به مخاطبش برسونه، ولی من نویسنده نیستم و ترجیح میدم همینطوری افکار درهم برهمم رو براتون بنویسم چون نوشتن آرومم میکنه... شاید اصلا این هم خودش ی سبک نوشتاری شد، ولی خب هنوز تاوانش رو ندادم، پس بنظرم حتی اگه موفقیت آمیز باشه نمیتونم لذتش رو بچشم، راستی حرف از موفقیت شد، من کتابها و پادکست ها و سمینار ها و اساتید موفق نمائ (اصطلاحا بهشون میگن Guro که در فیلیپینی معنی استاد هنرهای رزمی میده) زیادی رو دنبال میکردم (البته در سنین نوجوانی و جاهلیت) ولی خلاصه مفید صحبت های همشون این میشه که "هیچ چیز خاصی بیرون از تو وجود نداره"، شاید بگین خب منم که همون حرفهای زرد اونها رو تکرار کردم، ولی خب چه باور بکنین چه نکنین، واقعیت همینه فقط امیدوارم برای قبول کردنش زیاد دیر نکنید و پشیمون نشید، چیزی بیشتر ازین هم نیاز ندارید پس لطفا اون مطالب مسخره رو کنار بزارید و بدونید همینکه به ندای قلبتون کی گوش کنید و کی گوش نکنید کافیه؛ قرار بود درمورد چیز دیگه ای حرف بزنم (میدونم تو نوشتن افتضاحم ولی تا اخرش که خودمم نمیدونم قراره چی بشه ما را همراهی کنید).
خب خب...
تا حالا به تشابه حرکت امواج با زندگی انسانها فکرکردین؟

قبل از هر بالا رفتنی در قعر بودن و بعد از هر بالا رفتنی دوباره به پایین برمیگردن، فکرمیکنم معنای زندگی توی همین باشه، بالا و پایین رفتن! (البته بعضی بالاپایین رفتن ها بدآموزی داره ولی خب...) بهتون حق میدم اگه فکرکنید پرت و پلا دارم میگم و بهم بگید بالا رفتن همیشه برای طبقه مرفه جامعه اس و بیچارگی هم برای ما آدم معمولیا، خب واقعیت اینه که آره، همینطوره، اونا بصورت میانگین خوشحال تر و ما غمگین تریم، ولی من درمورد احساساتی که داریم صحبت نمیکنم، من درمورد توانایی حس کردن صحبت میکنم!
انسانی که تمام عمرش آزاد بوده (منظور آزادی مکانی است) هرگز نمیتونه احساسات یک فرد زندانی بعد از بدست آوردن آزادیش، (حتی برای یک مدت حبس چندروزه!) رو درک کنه، حس عجیبیه که انگار تا چشم کار میکنه همه چیز برای توئه... مثال قابل لمس تر برای "توانایی" میشه اینکه کسی که دو روزه ماده غذایی ای مصرف نکرده بیشتر توانایی لذت بردن از غذا رو داره یا کسی که تا خرخره سیر شده... اما این موضوع فراتر از نیازهای انسانی ماست و یک اصل فراگیره که در زمینه های مختلف میشه مصادیقش رو دید، "اول پرداخت کن، بعد دریافت کن"، احتمالا عامل ریشه ای اینکه عده خیلی زیادی از زندگیشون راضی نیستن همینه، ما دوسداریم کمتر پرداخت کنیم و بیشتر دریافت کنیم، درصورتی که سیستم عکس این موضوع کار میکنه، در مسائل روحی روانی و ذهنی، اقتصادی و... میشه نمونه هاش رو دید، یا حتی توی مذهب هم شکرگزار فرد والای دیگری بودن (توی مثال ما، خدا) موجب میشه نوعی پرداخت روحی انجام بدیم که حاصلش میشه آرامش یا حس خوب.
تا حالا شده که یک روز کامل رو بشینید و سریال مورد علاقتون رو ببینید؟ احتمالا اواسط یا اواخرش دیگه واقعا احساس عذاب میکنید (جدا از بدن درد) از دیدن اون فیلم، درصورتیکه اگه بعد از انجام کار های سخت و مفید زندگیتون بشینید و فقط یک قسمت ازون سریال رو ببینید لذت بیشتری هم میده! یا فکر کردی چرا معمولاٌ دخترها جذب پسرایی میشن که کمتر اهمیت میدن؟ این ی مورد رو جوابش رو به خودت میسپارم چون اگه تا اینجاشو درک کرده باشی این یکی برات آسونه.
نتیجه گیری نهایی رو با یک جمله ظاهرا پارادوکس دار انجام میدم، اوج لذّت در لذّت نبردنه.