
عجیب است که آدم ها از صبح تا شب میگویند به دنبال حقیقت اند؛ اما همین که پیدایش میشود زیر سنگینی گناه هایشان پنهانش میکنند،کنار بقیه زباله ها.
وقتی نوبت به گفتن حقیقت میرسد چیزی که بیرون می آید معمولا امن است.دقیق،کامل و صادقانه نیست؛اما برای بی دردسر زندگی کردن کافی است.
چیزی که واقعا حقیقت نیست.
حقیقت برایشان مثل مهمان ناخوانده ای است که باید سریعتر بیرونش کنند تا آبرویشان نرود.
آن قدر در دروغ گفتن تمرین کرده اند که گاهی خودشان هم باورشان میشود.
باورشان میشود که راست میگویند.
نمیدانند که دروغ های ما عطر دارد،لبخند دارد،کپشن دارد،حتی گاهی تم معنوی هم دارد.
زیبایی شان در این است که به جای فریب دادن دیگران،آرام آرام خودمان را فریب میدهند.
تا وقتی که از خودمان بپرسیم واقعا کی هستیم؟
و هرقدر که میان دروغ هایمان را زیر و رو میکنیم خودمان را نمی یابیم.
دروغگو ها مثل همیشه درباره ی صداقت حرف میزنند
مثل گربه هایی که سخنرانی میکنند در باب پرهیز از خوردن موش.
هر چه صدایشان بالاتر رود بوی موش بیشتری میپیچد.
و مردم هم با احترام سر تکان میدهند چون از دور هر دروغ خوش ادایی شبیه حقیقت به نظر میرسد.
ما از کودکی یاد گرفتهایم لبخند زدن را بهجای فهمیدن،حرف زدن را بهجای اندیشیدن و دروغ گفتن را بهجای زندگی کردن.
انسانِ مدرن فقط در یک چیز استاد شده:
ظاهرِ قابل تحسینی ساختن از چیزی که مدتهاست درونش مرده.
بعضیها میگویند دروغ برای بقاست.نه، دروغ برای آسودگیست.راستگوها نمیمانند چون طاقت دیدن زشتی شهر را ندارند،اما دروغگوها شهر را زیباتر میبینند، چون چشمهایشان کورِ حقیقت شده.
معلم ها میگویند موفق میشوی، خانواده ها میگویند تا ابد دوستت دارند، معشوقه ات میگوید سریعتر برمیگردد و تو نیاز به زمان زیادی برای فکر کردن هم نداری تا بدانی که دروغ میگویند.
با این حال لبخند میزنی و امیدوار میمانی و صبر میکنی و عشق میورزی ،که ذات دروغ همین است.
کِش می آید.آنقدر که موهایت رنگ دندان هایت میشود و فراموش میکنی که انتظار چه چیزی را میکشی.
با این حال در طول زمان، سنگینی انتظار قلبت را سرد میکند.
کم کم میفهمی که چیزی درست نیست.
به عنوان یک دروغگو آنقدر باهوش هستی که اشتباه را تشخیص بدهی؛اما آنقدر باهوش هستی که درستش کنی؟
دروغ همچون مه ای سرد و آرام اطرافت را در برمیگیرد تا فقط خودش را ببینی. باورش میکنی
آن لحظه است که سکوتت هم طعم دروغ میگیرد. سکوتی که از انکار حقیقت و انتظار برای پذیرش دروغ برمیخیزد
و در آخر، غمانگیزترین بخش ماجرا این است:
وقتی دروغ میمیرد، آدمی که به آن زنده بود، به نفس نفس میافتد چون دیگر چیزی برای باور کردن ندارد.