
اینجا، در این جغرافیا که نامش "ایران" است، معنای کلمات تغییر کرده است. عدالت مترادف با خاموشیست، و آزادی همان فاصلهی اندک میان یک گلوله تا یک قلب.
برادران ما، همانها که میراثدار تفنگهای زنگزدهی پدربزرگها بودند و قسم خورده بودند که حصار این خانه را از بیگانگان حفظ کنند، امروز دیوار سنگی بین ما و طلوع شدهاند. لباس سبز یا خاکی آنها، دیگر نماد سلحشوری نیست؛ کفن پیشبافتهایست که بر اندام زندگان پوشانده میشود. لباس فرم آنها،که میبایست نشان امنیت باشد،اکنون پرچم وارونهای است که با خون ما رنگ میگیرد؛ خونی که از فرق سر تا لای درزهای آسفالت، با نام"اغتشاش"سند میخورد.
آنها به جای آنکه دستهایشان سپر ما باشند، ماشههایی را میکشند که تاریخ این سرزمین را با سرانگشت مرگ ورق میزند.
این نانوشتنیترین ظلم است: سلب حق سوگواری و تبدیل فریاد دادخواهی به جرم. ما دیگر حتی صاحب تعریف درد خود نیز نیستیم.زخمهای ما را با ابزار قانون میشمارند، نه با عمق مصیبت.
وطن من، تو دیگر خاورمیانه نیستی؛ تو نقطهی صفری هستی که هیچ مختصاتی نمیشناسد.تو همان بوم نقاشیای هستی که هنرمندش تیغ کشیده است تا ثابت کند،در فقدان رنگ، سیاهی چقدر دقیقتر میتواند درد را شرح دهد.
حاکمیت ما،آن جمهوری مخدوش، معشوقهی پنهانی دیکتاتوری شده که روزها را در حریم قانون میگذراند و شب ها،برای پاک کردن ردبوسههای ممنوعش، دهان شهروندان را میبندد.
من فریاد بیصدایی هستم که در حنجرهی یک سرباز وظیفه، میان "شلیک کن" و "نکن"، خفه میشود. من دلیل منطقی یک دیکتاتورم که برای بقا،رگهای حیات خود را میبرد.هزار بار کوچ کردهام،اما هنوز سر جای اولم ایستادهام؛ همان نقطهی بیحرمتی که در آن، وضو با خون گرفته میشود و نماز آخر به جبر، رو به قبلهی ستم خوانده میشود.
ما ملتی هستیم که از شدت سوختن،به خاکستر سرد عادت کردهایم؛و این، دقیقترین تعریف از جهنم خانگی است.آنها ما را به خاک و خون کشیدند تا اثبات کنند که زندگی، یک حق نیست؛ یک امتیاز است که باید در ازای سکوت، به آن دست یافت. اما در این مشتهای بسته، که حتی پس از افتادن باز نمیشوند، تنها سندی است که میگوید: ما ایستادهایم، حتی در عمق یک قبر تازه .
من لبخندی هستم که با اخم به سمت چهره میرود؛ تلاشی تلخ برای زنده ماندن که طعمِ شکست میدهد.تیغی هستم که میبُرد، اما کارش التیام زخمهاست؛ چاقویی که برای جراحی یک واقعیت عفونی به کار گرفته شده است.
من از حرارت تن خود فراریام، چرا که شعلهی اشتیاقم، بهانهای شد برای آتش زدن تمام هستیام. من میسوزم که سرد است؛ آتشی که نه میمیراند و نه میمیرد، فقط به شکل خاکستر، زندگی را تمدید میکند. ما همان نماز بیوضویی هستیم که هزاران بار در خیابانهای خونین خوانده شد، اما هرگز رو به قبلهی رهایی پذیرفته نشد.
پ.ن:به قول شاعر:هرچه مرهم میگذارم بند میآید مگر؟
ای وطن! خون تو از اروند میآید مگر؟
نشد.