
مدرسه… گناهی نابخشودنی، که هر روز، روحِ نحیفم را به مسلخ میبرد. قدمهایم، زنجیرهایی بودند که مرا به سوی تبعیدگاهِ ابدیام میکشاندند. در راه، چهرههایی عبوس و بیروح، همچون سایههایی در دالانِ نیستی، از کنارم میگذشتند. آیا آنان نیز همچون من، در اعماقِ سیاهِ یأس غوطهور بودند؟
فکر نمیکنم.
به هرحال در این همهمه و ازدحامِ بیگانه، تنهایی بود که بیش از هر چیز،قلبم را چنگ میزد.
آنسوتر، گروههای کوچک و بزرگی از دختران در میان خندهها و نجواها غرق بودند.حلقههایی از دوستی، که هر کدام برای خود جهانی کوچک و صمیمی ساخته بودند.چشم هایشان برقی از شادی داشت.گویی زندگی را در همین لحظاتِ گذرا یافته بودند و من مانند شبحی سرگردان در گوشه ای از این کادر شاد افتاده بودم.البته که مثل همیشه وجودم همه چیز را به گند میکشید.هیچ چیزم ،هیچوقت با هیچکس جور در نمی آمد.
گاهی با خودم میگفتم واقعا لیاقت اینجا بودن را دارم؟آیا کسی در این میان هست که درقلبش جایی برای من داشته باشد؟ محبت ،خلاء وجودم را پر میکُند یا همچنان لبریز از پوچی باقی خواهم ماند؟
در کلاس، سکوتِ سنگینی حکمفرما بود. سکوتی که سنگینیِ نگاههای خیره را دوچندان میکرد. نگاههایی که گویی مرا به اتهامِ بیگانگی محاکمه میکردند. سعی کردم چهرهای آرام و بیتفاوت به خود بگیرم، اما در درونم، تلاطمی از ترس و ناامیدی برپا بود.
در زنگ تفریح، به گوشهای پناه بردم. خیره به آسمانِ خاکستری، در آرزوی ذرهای نور، ذرهای امید. اما آسمان نیز همچون دلِ من، ابری و گرفته بود. آیا محکوم بودم که تا ابد، در این انزوای تلخ، دست و پا بزنم؟
ناگهان، صدایی مهربان، سکوتِ تنهاییام را شکست.دختری با چشمانی آرام و لبخندی صمیمی، کنارم ایستاد. پرسید: "تازه اومدی؟ من تا حالا ندیده بودمت."
قلبم تپید. امیدی کمرنگ، در اعماقِ سیاهِ یاس، جوانه زد. شاید… شاید هنوز امیدی به رهایی از این تنهایی باشد. شاید در این دنیای غریب، بتوانم رفیقی،همدمی،هم دردی بیابم.اما تردید همچنان در درونم زبانه میکشید.آیا این لبخند، واقعی بود؟ آیا این مهربانی، پایدار خواهد ماند؟ یا آنکه همچون سرابی فریبنده، مرا به سوی ناامیدیِ عمیقتری خواهد کشاند؟
تردید، همچون زهری آرام، در رگهایم جریان داشت. اما چشمان مهربانِ آن دختر، لبخندِ صمیمیاش، وسوسهای بود که نمیتوانستم در برابرش مقاومت کنم.
عطش رهایی از تنهایی بر تمام ترس هایم غلبه کرد.
"آره، تازه اومدم…"زمزمه کردم، صدایی که از شدتِ هیجان، به سختی شنیده میشد. "اسمت چیه؟"
"مهرناز، خوشبختم!" مهرناز دستش را به طرفم دراز کرد. لمسِ گرم دستانش، لرزهای خفیف بر اندامم انداخت.
برای اولین بار در این مدرسه، احساس امنیت و آرامش میکردم.
روزها به سرعت سپری شدند. مهرناز، دنیای جدیدی را به رویم گشود. مرا با دوستانش آشنا کرد، به مهمانیها و گردشها دعوت کرد.
گاه حس میکردم لبخندهایش به محض برگرداندن سرم و پرت شدن حواسم ناپدید میشوند.گاه حس میکردم به خاطر بهتر بودنم در مطالبی که آنقدر ها هم مهم نبودند ،به من حسادت میکند .به هرحال که من سعی میکردم این حس را در او از بین ببرم .چون کمکم، احساس میکردم که دیگر آن دختر غریب و تنها نیستم. دیگر سایهای در حاشیهی خوشیها نیستم، بلکه بخشی از این جمع صمیمی هستم.
البته که در اعماق وجودم، سایهای از تردید همچنان باقی بود. حسی ناخوشایند، مدام در گوشم زمزمه میکرد که این خوشی، بیش از حد کامل است. که این صمیمیت، پوششی است بر حقیقتی تلخ.
تا اینکه آن روز فرا رسید. روزی که مهرناز از من خواست تا رازی را برایش فاش کنم. رازی که سالها در اعماق قلبم پنهان کرده بودم. رازی که میترسیدم با گفتنش، تمام زندگیام زیر و رو شود.
مهرناز با اصرار و مهربانی، مرا متقاعد کرد که به او اعتماد کنم. که او بهترین دوست من است و هرگز رازم را فاش نخواهد کرد. و من با این وجود که گاهی احساس منفی ای از او میگرفتم، با تمام وجود، به او باور داشتم.
اما اعتمادم، بهایی سنگین داشت. مهرناز، رازم را فاش کرد. در میان تمام مدرسه، در میان تمام کسانی که میخواستم از آنها پنهان بماند.
حالا، نگاهها دیگر نگاهِ بیگانگی نبود، بلکه نگاهِ تحقیر بود و خندهها، دیگر خندههای شادی نبودند، بلکه خندههایی از جنس طعنه و تمسخر بودند.
و من… من دوباره به همان دخترِ غریب و تنها تبدیل شده بودم. با این تفاوت که این بار، زخمی عمیقتر بر دلم نشسته بود. زخمی که التیامش، غیرممکن به نظر میرسید.
مهرناز، تنها نبود. او بخشی از یک بازی بود. یک شرطبندیِ کثیف، که من قربانیاش شده بودم. آنها با من بازی کردند، به من خندیدند و سپس، مرا رها کردند.
بعد از آن متوجه شدم که همه ی روابط چیزی به جز یک بازی کوچک فریبنده نیستند.
این بازی ها، تنها یک نمایش برای نقابداران بودند ؛اما برای ما جماعتِ بی نقاب ضعیفِ محبت پرست ؛این بازی ها تنها به بند بازی با کفش هایی با پاشنه های بلند شیشه ای بر روی باتلاق های ناامیدی تشبیه میشدند.
در آن لحظه، تمام امیدم نابود شد. تمام باورم به انسانیت، درهم شکست. فهمیدم که تنهایی، تنها پناهگاه امن من است. که اعتماد، خطایی نابخشودنی است. و من، از آن پس، برای همیشه، در حصارِ تنهاییِ خود، محبوس خواهم ماند.
تا روزی که مرگ، فرا رسد و مرا از این کابوسِ ابدی، رهایی بخشد. این بار دیگر، امیدی نیست… فقط درد است و درد… و این، سزای اعتمادِ من است.