💠 کلبه کرامت - جلسه ۱۱۶۱
سرفصل: نقشه خدا و هندسه الهی (۱۱۱)
ایمان به الله
انتظار بشر از دین
برگزارشده در ۱۳ آذر ماه ۱۴۰۴

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، انه خیر ناصرا و معین.
انتظار بشر از دین چیه؟ این یک پرسشی است که همیشه مطرح شده و دربازهاش زیاد کتاب نوشته اند، زیاد گفته اند، زیاد مناظره کردند؛ در عالم مسیحیت، در اسلام؛ که دین به چه درد مردم میخورد و اساساً بشر چه نیازی به دین دارد.
بعد از تبیین مسئله نیاز، انتظار بشر از دین چیه؟ یکی از وجوه شخصیتی انسان، انتظار است. انسان انتظار دارد. شما از اطرافیانتان انتظاراتی دارید، از جامعه انتظاراتی دارید، از حکومت انتظاراتی دارید، از خدا هم انتظاراتی دارید. اگر که به دامنه انتظارات خودتان از اطرافیانتان و از دیگران تا انتظار از جامعه و حکومت و خدا تعمق و تدبری کنید، یک نکته ای که روشن میشود، می بینید که این سطح توقعات و سطح انتظارات، یکی از عوامل اصلی ایجاد رابطهی اجتماعی است.
ما وقتی از کسی انتظاری داریم و او از ما انتظار دارد، رابطه شکل میگیرد. شما اگر نیازی نداشته باشید به یک نانوایی، به یک تاکسی و وسیله حمل و نقل، نیازی به یک کسی نداشته باشید، خب سر و کاری با او ندارید دیگر؛ ولی وقتی بالاخره شما می خواهید برید یک مغازهای چیزی خرید کنید، یک نیازی دارید، انتظاری هم دارید؛ انتظار دارید آنجا این کالای مورد نظر شما باشد، قیمتش هم مناسب باشد. حالا گفت وگو صورت می گیرد، سلام علیک و به اصطلاح پرسش قیمت و پرسش کیفیت کالا و خرید. روابط اجتماعی، بخشیاش بر پایه نیاز است، بخش عمدهاش بر پایه انتظار.
حالا هم مسئلهی نیاز، سطحش و اندازه و مقدارش نوسان دارد. بسیاری از نیازهایی که انسان تعریف میکند برای خودش، ضروری نیست. نیازی که یک سیگاری به سیگار دارد، نیازی که یک معتاد به مواد مخدر دارد، نیازی که یک معتاد به مشروب الکلی دارد، خیلی از نیازهای دیگر زندگی که انسان برای خودش تعریف کرده ریز و درشت، اینها نیازهای طبیعی نیستند، نیازهای کاذبند، نیازهای غیر واقعی است.
به هر جهت خود نیاز هم یک حداقل و حداکثری دارد دیگر. حالا این ها اصلاً برایش در حوزه اقتصاد، یک هرمی تعریف کردند توسط کسی به نام آبراهام مازلو، که کارت هایی توزیع کرد یک جایی توی بخشی از ایالات متحده و ساختار نیازها را ارزیابی کرد و تازه هم کامپیوتر برای محاسبات آمده بود. دادن یک بررسی هایی شد و یک هرمی درآوردند به نام هرم نیازها. کف مثلاً نیازها. بعد این را آوردندش از اقتصاد، آوردندش توی روانشناسی به عنوان یکی از مثلاً نظریه های پایه در بحث هرم نیازهای انسانی در سلسله مراتب نیازها.
اما به هر جهت، بخش قابل توجهی از نیازهایی که انسان برای خودش تعریف میکند و جوامع برای خودشان تعریف میکنند، نیازهای کاذبند، نیازهای واقعی نیستند. آنچه نیازهای کاذب را شکل میدهد و هوسها و تمناها و تقاضاهای کاذب را به وجود می آورد، انتظارات را هم شکل میدهد. به همان نسبت که خیلی از نیازها کاذبند و واقعی نیستند، بسیاری از انتظارات بشر هم همین طور منطقی نیستند.
یعنی یک سری انتظارات بشر دارد که هیچ وقت برآورده نمیشود و همیشه حسرت به دل میماند. انسان ناراضی، انسانی است که یک انتظاراتی داشته، این انتظارات برآورده نشده، محقق نشده و حسرت به دل مانده. این یک نکتهای است که در زبان انگلیسی بهش میگویند "Wish" (آرزو). در عربی میشود آمال. "طول آمال" از نگرانیهایی است که رسول جلیل القدر صلوات الله علیه در مورد مسلمونها داشتند، که کسی که تبعیت میکند از هوای خودش و طول عمل دارد، یعنی آرزوها و یک انتظاراتی دارد که برآورده نمیشود. خوفی که رسول اعظم صلوات الله علیه داشتند این است، خوف داشتند که ای مردم! من نگرانم بر شما از اینکه تبعیت کنید از هوایتان و طول عمل داشته باشید. حالا "امل" و آن "آمال" و آن آرزوها و آن به قول انگلیسیزبانها "Wish"، اینها انتظارات را رقم میزنند.
در انیمیشنها برای بچهها، در فرهنگ کلیسایی، یک شرایطی را ترسیم میکنند که بچه دارد خواب میبیند، بعد در خواب آرزوهایی دارد. آرزوهایش را یک فرشتهای از طرف خدا آمده، این آرزوها را برایش برآورده میکند. حالا شما این ذهنیت را مثلاً در نمونههای کلاسیکش مثل پینوکیو دیدید که در پینوکیو حالا یک فرشته مهربانیست، میآید آرزوهای پینوکیو را برآورده میکند. این بخشی از انتظار بشر از دین دیگر. بشر یک آرزوهایی دارد، انتظار دارد که دین و ارکان و عناصر دین بیاید این را برآورده کنند.
حالا اگر ملائکه بودن آمدند برآورده کردن بهتر، اگر نشد مثلاً فرض کنید یک سطح بالاتر خود خدا برآورده کند. حالا این آرزوها و توقعات اگر برآورده نشد، حالا با دین دچار مشکل میشوند. پس در انتظار بشر از دین، توقعات و انتظاراتی است که نمیدانیم چقدرش معقول و منطقی است، چقدرش خواستنی است. وضع موجود را نمیپذیرد.
یکی از این کوچولوها، این دختر کوچولوی آقای برزگر آمده میگوید که زینب کوچولوه دیگر. میگوید من دوست داشتم خودم، خودمو بسازم. میگویم که (این حرفهای فلسفی را بچهها میآورند پیش من) میگویم چجوری؟ میگوید با چکش. ظاهراً یک کارتونی چیزی دیده. مجسمه را داشتن با چکش میساختند. این فکر کرده که مثلاً اگر دست خودش باشد، مثلاً خودش یک چکش میگیرد دستش، خودش با قلم و چکش، یک خودی را میتراشید. بعد گفتم خب الان من چیکار کنم که من باید خودم را خودم مثلاً میساختم، میتراشیدم با چکش.
خب این سطح مثلاً توقعی که با دیدن یک انیمیشنی در بچه به وجود میآید که احساس میکند چه جالب! این الان دارد با قلم چکش یک مجسمه را میتراشد. چه جالب تراشید. چی میشد من هم خودم، خودم را میتوانستم اینجوری بتراشم. ما همینیم. ما از کودکی میشینیم یک به اصطلاح انتظاراتی تعریف میکنیم نسبت به آنچه که باید میبودیم. یعنی یک وضع موجود تعریف میکنیم، یک وضع مطلوب. این وضع موجود ماست، یک وضع مطلوب تعریف میکنیم که آن قشنگ بود، اگر میشد آن را مثلاً میساختیم. گپ بین وضع موجود و وضع مطلوب. حالا این گپ بین وضع موجود و وضع مطلوب را وقتی تنظیم میکنیم میشود استراتژی دیگر. استراتژی تنظیم بین وضع موجود و وضع مطلوب و یکپارچه کردن این ۲ تا دهنه.

حالا اگر نشد چی؟ حسرت به وجود میآید. این حسرتها انباشت میشود، انباشت میشود. در فرد انباشت میشود. در جامعه انباشت میشود. و همیشه گفتن در جامعهشناسی، در روانشناسی انقلابها که روانشناس سیاسی که انقلابها محصول انفجار انتظارات. وقتی در یک جامعهای انتظارات زیاد شد، انفجار انتظارات یک انقلاب به وجود میآورد. حالا معقول و منطقی باشد یا معقول و منطقی نباشد، آن دیگر یک مسئله جدایی است. از این جهت وقتی انتظارات نسبت به تغییر وضع موجود زیاد شد، انفجار به وجود میآید و انتظاری شکل میگیرد.
حالا یک کسی یک انتظاراتی از بت داشته، یک بتی مشکلات اینها را حل کند. بعد ظلم و فساد حول این شکل میگیرد. انتظارات مردم برآورده نمیشود. بعد یک دفعه یک پیامبری میآید. این پیامبر میآید که اینها را از غل و زنجیر نجات دهد، اینها را تزکیه کند، بهشان تعلیم دهد، کتاب و حکمت را، عقلشان را بیاورد بالا، قسط را اقامه کند. «لیقوم الناس بالقسط»، سهم هر کس را بدهد. مردم علاقهمند میشوند. سطح انتظاراتشان نسبت به مقابله با ظلم، نسبت به مقابله با جور، نسبت به اینکه فاسدند، دوست دارند یک کسی اینها را تزکیه کند، تصفیه کند. اسیرند، دوست دارند یک کسی بیاید غل و زنجیرشان را باز کند. و ظلم دارد جاری میشود، دوست دارند کسی بیاید اینها را، سهم هرکس را بهشان دهد، زورمداران را دفع کند.
این سطح از انتظارات. حالا یک پیامبری میآید، این را سمت و سو میدهد، اینها را نجات میدهد. یک مدت بعد از آن پیامبر، حالا یک اتفاقاتی میافتد. دوباره یک ظلم. حالا میآید این دفعه لوای همان دین شکل میگیرد. دیگر این دفعه بت نیست، این دفعه یک کسانی میشوند عالمان مقدسی در یهود. که حالا لازمه برای خنثی کردن این عالمان مقدس، یک پیامبر دیگری بیاید به نام عیسی.
حالا این پیامبر وقتی میآید، مبعوث میشود، کی روبروش میایستد؟ همان عالمان یهود. میروند به آن نماینده امپراتوری روم میگویند که اگر این بماند، نه شماها میمانید، نه ماها. شریک برای خودشان پیدا میکنند. میگویند که شماها نمیمانید، ما هم نمیمانیم. پس هم به ضرر شماست، هم به ضرر ماست. پس بیایید یک پیمان مشترکی با هم تهیه میکنیم. مثل این چیزهایی که الان تنظیم میکنند به اسم پیمان ابراهیم و پیمان کوروش و از این حرفهایی که اسرائیل میزند. یک پیمانی ایجاد میکنند با روم که اگر این بماند، نه شما میمانید، نه ما. نتیجه طبیعیش میشود اینی که خب حضرت عیسی را به قول خودشان میگیرند و به صلیب میکشند با تلقی مسیحیها و یهودیها.
یعنی اول یک غل و زنجیری، مشکلاتی، مصیبتی هست. یک پیامبرانی میآیند مردم را نجات میدهند. دوباره خود آن پیرامون آن پیامبران، دوباره یک اتفاقاتی میافتد، ظلم شکل میگیرد. حالا یکی باید بیاید اینها را نجات دهد. این میآید در اسلام، در اسلام هم میآید. مردم بتپرستند، مشرکاند در مکه، در مدینه، مسائلی هست. خلاصه نجات رقم میخورد در صدر اسلام.
این ظلم حالا ذیل نظام خلافت اسلام میآید، در حدی تقویت میشود که امام حسین را بعداً میبرند ذبح میکنند به اسم اسلام. خب این انتظار بشر از دین نسلی است. یعنی نمیتواند یک نسلی یک مسئلهای را حل کند دیگر برای همیشه حل شده باشد. یک نسلی میآید در سال ۵۷ انقلاب میکند، در سال ۱۴۰۳ یک نسل دیگری باید بیاید تکلیفش را روشن کند.
آن نسلی که در آن دوره انقلاب کرد، یک فسادی بود، یک مشکلاتی بود، یک مسائلی بود. آن مسائل را زدود، انقلاب کرد، یک رستگاری به وجود آورد. خب امروز در این نظام جمهوری اسلامی هم فساد اخلاقی هست، هم فساد مالی هست، هم فساد سیاسی هست، هم فساد فکری هست. همان بورژوازی قبل از انقلاب، حالا توسط روحانی مثل آقای هاشمی پیاده شده.
همان نظام بانکی ربوی اجرا میشود. همان دانشگاه تثلیثی منحط بسط داده شده از همه جای کره زمین بیشتر. یک چیزی شکل گرفته به نام نظام دانشگاهی و دانشجو گرفته شده. همان فاصله شکاف بین فقیر و غنی، چه بسا شکاف عظیمتری وجود دارد. همان ظلم مالی که ویژهخواری وجود دارد و یک کسانی بانک خصوصی میزنند.
حالا قبلاً گنگستر میشدند میرفتند بانک میزدند، الان بانک میزنند بعد حکومت هم زورش نمیرسد. مثلاً ۱۰ سال طول میکشد در حکومت یک بانک غیر مثلاً موجهی را ملغا کند و فساد ایجاد شود دیگر. این فساد الان به وجود آمده.

خب این دیگر با آن قواعدی که سال ۱۳۵۷ یک نسلی انقلاب کرد، یک فسادی را زدود، دیگر با آن نمیشود این سیستم را اصلاح کرد. انتظاراتی الان وجود دارد: انتظار برای کاهش فاصله فقیر و غنی، انتظار برای مبارزه با فساد اخلاقی.
خب یک روزی وقتی سال ۵۷ مبارزه با فساد اخلاقی صورت گرفت، همه مردم موافق بودن. خب فسادی که توی فوتبالیستها بود، توی سینماگرا بود، خودشان هم پذیرفته بودن که فساد است و بد است و باید اصلاح کنند. آمدند ورزشکاراشان یه مقداری کارهای انقلابی انجام دادند. سینماگرهاشان آمدند فیلمهای انقلابی ساختند.
امروز نه، امروز دستهدسته فوتبالیستها را تو شبکه فحشا میگیرند. دستهدسته سینماگرها را توی جلسه پارتی و عرقخوری میگیرند. بعد اینها بعدش میآیند بقیه سینماگرا و اینها راه میافتند و ورزشکارها و فوتبالیستها که آقا چرا گرفتید؟ چرا برخورد میکنید؟ اینها حریم خصوصی است. طرف دلش خواسته این کارا را بکند.
یعنی دوباره برگشتن به تنظیمات کارخانه همان فساد قبل از انقلاب. همان فاصله فقیر و غنی قبل از انقلاب. همان رباخواری بانکهای قبل از انقلاب. همان طبقات ویژه مورد نظر. حالا استادان دانشگاههای حکومت هم که سوگلی نظام فکری حکومتند. یعنی در مجمع تشخیص مصلحت نظام، در مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام، دههها مدیر مجلات اصلی مثلاً راهبرد و چه و چه هستند. در دانشگاههای جمهوری اسلامی پول بیتالمال بهشان داده میشود بروند ذهن بچههای مردم را شستشو کنند، فاسد کنند.
از دانشگاه امام صادق تا دانشگاه عالی دفاع ملی، دانشگاههای سوگلی نظام. اینها کرسی استادی دارند. خب چنین فردی که در دانشگاه شهید بهشتی، از دانشگاه امام صادق، در دانشگاه عالی دفاع ملی سردارها و امیرها را آموزش میدهد، کنار دست آیتاللههای رئیس مجمع تشخیص مصلحت و رئیس مرکز تحقیقات استراتژیکش فیل هوا میکند، تفکر استراتژیک بالا میکند.
خب یک روز میآید مثلاً یک چیزی میگوید در مورد اسرائیل، چیزی میآید در مورد آمریکا میگوید، میآید در مورد اینکه عربستان خوب است و مهم نیست که دموکراسی ندارد، مهم این است که ذخیره ارزی چقدر است. و حالا میآید میگوید که اصلاً این آدمهای لایههای کف جامعه که نباید بیایند تو حکومت. حکومت مال شکمسیرها و بورژواها و اهل بخور بخور. و حکومت مثلاً کسانی باید بیایند سیستم را دست بگیرند که از طبقات زیرین جامعه نباشند. یعنی با همین وقاحت و پررویی.
حالا برو بگو که آنهایی که در ستاد کل نیروهای مسلح و دانشگاههای دفاع ملی این فرد را بردهاند کردند استاد دانشگاه دفاع ملی. یا آنهایی که زیر نظر تشکیلات رهبری این دانشگاه امام صادق یکهتازی میکند، این را بردهاند کردن استاد دانشگاه امام صادق. یا آن دستگاه اطلاعاتی که به این مجوز داد که این در مجمع تشخیص مصلحت نظام زیر گوش به اصطلاح حسن روحانی و اکبر هاشمی رفسنجانی نظریههای توسعه را وسوسه کند. مثل به اصطلاح «يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ مِنَ مثلا الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ» یکی از دانشگاههای آمریکا فارغالتحصیل شدن، آمدند دانشگاه شهید بهشتی شدن استاد. حالا برو به آنها بگو که برآوردتان چیه؟ چه برآوردی دارند؟
انقلابها فوران و انفجار انتظارات است. انتظارات وقتی در یک جامعهای آمد بالا و سیستم مربوطه نتوانست انتظارات را برآورده کند، انقلاب میشود، انفجار به وجود میآید، انقلاب میشود. لذا یک کودکی، بچهای تو خانه پدر مادرش انتظاراتش برآورده نمیشود، ضد پدر مادرش میشود. بچه مثلاً نگاه میکنی، شما چرا پدر و مادرت مشکل داری؟ مثلاً پدر مادر به شما میگویند یک چیزی به این بچه ما بگو. صدایش میکنی که پسر تو مشکلت با پدر و مادرت چیه؟ من فلان چیز را میخواستم چرا نشده؟ من چرا اینجوری میخواستم؟
شما تنها کاری که باید بکنید باید سطح انتظاراتش را بیاورید پایین. آقا این داشته پدر مادرته، این هم انتظارات توئه. ببین باید بالانس بشود، متعادل بشود. در حکومت جامعه هم همین است. انتظارات از حکومت، جامعه بالا، آورده حکومت کم. وقتی این تعادل ندارد، انقلاب میشود، براندازی میشود، واژگونگی میشود.
اگر پدر و مادری فرزندشان انتظارات زیادی داشت و پدر و مادر نتوانستند انتظارات را برآورده کنند، تمایز این و ۲ کفهی ترازوی انتظارات و سطح توقعات نسبت به آورده پدر و مادر، وقتی این متعادل نشد، آن فرزندان در خانه طغیان میکنند علیه پدر مادر، نارضایتی دارند، آرزوهایشان برآورده نشد.
اگر در یک جامعهای و در یک حکومتی سطح آورده کم بود، سطح انتظارات مردم کفهاش سنگین بود و توقعات بالا بود، آن حکومت نتوانست انتظارات را برآورده کند، واژگونگی صورت میگیرد. همین را برید در نسبت با خدا و نسبت با دین. در انتظار بشر از دین، اگر انتظارات بشر از دین زیاد بود، سنگین بود، کفه این ترازو سطح پاسخدهی دین (حالا دقیقترش میشود سطح پاسخدهی یعنی از سوی خدا)، خدا پاسخدهی کمتری داشت.
اینجا سطح انتظار بشر از دین وقتی که بالاست و توقعش بالاست و دین نمیتواند پاسخ دهد، آنجا آن دین علیهش طغیان صورت میگیرد و مردم از آن دین عبور میکنند. در واقع مردم از خدای آن دین عبور میکنند.
یک دین توانسته در یک دورهای بیاید نیاز مردم را پاسخ دهد. یک مردمی تحت سیطره و ظلم بودن، خدا پیامبر بنیاسرائیل را فرستاده اینها را نجات داده. حالا همین علمای بنیاسرائیل افتادهاند به رباخواری، افتادهاند به کثافتکاری. خدا یک پیامبر جدیدی از درونشان در میآورد به نام عیسی، میفرستد داخل اینها. کی روبروی اینها میایستد؟ روبروی این پیامبر جدید یعنی عیسی، همین علمای یهود. میروند به آن نماینده امپراتوری روم میگویند که این اگر بماند نه شما میمانید نه ما. پس جمعش کنید. لذا میگویند که مثلاً خود مسیحیها، یهودیها میگویند به صلیب کشیده شود.
یعنی پیامبر قبلی آمد، پیامبران قبلی مردم را نجات دادند، آزاد کردند. علمای آن دینی که بعد از آن پیامبران آمدند، ظلم را رقم زدند. حالا خدا یک پیامبر دیگری فرستاد که یک انقلاب دیگری رقم بزند ویزکیهم مردم را تزکیه کند. که این کار را کرد با آن ۱۲ نفر حواری. «و یعلمهم الکتاب و الحکمة»، کتاب و حکمت را بهشان تعلیم داد و اینها را آماده کرد که «لیقوم الناس بالقسط»، قیام کنند مردم برای قسط. مردم را میآورد تا اینجا. آن پیامبر را شهید میکنند.
میفرماید اول ازش اعراض میکنند، بعد استهزا میکنند، بعد تکذیبش میکنند، بعد به اصطلاح جدل میکنند باهاش، بِغَیْرِ عِلْم و در نهایت میزنند شهیدش میکنند یا بیرونش میکنند. این پیامبر میآید غل و زنجیر را باز میکند، مردم را آماده میکند. میرسد به مرحله بعدی، نفر بعدی. دوباره پیروان آن پیامبر میآیند ظلم را شروع میکنند. پیامبر بعدی ضرورت پیدا میکند.
حالا پیامبر اسلام میآید. پیامبر اسلام میآد مردم را نجات میدهد. بعد از شهادت این پیامبر و رحلت این پیامبر، حالا یک اتفاق دیگری میافتد. اتفاق این است که فرزندان این پیامبر یعنی ائمهای که بعد از دیگری شهید میشوند، پیروان همین پیامبر میآیند آن امام حسین علیهالسلام را میبرند تو مذبح در صحرای کربلا ذبحش میکنند.
میآید میشود جمهوری اسلامی. جمهوری اسلامی میآید مردم را از دست طاغوت نجات میدهد، از دست پهلوی نجات میدهد، از دست رژیم صهیونیستی و آمریکا که اینجا یکهتازی میکردند نجات میدهد، از فاصله فقیر و غنی نجات میدهد، از سلبریتیگرایی و فساد سلبریتیها نجات میدهد. مردم را آزاد میکند، مردم را تزکیه میکند، مردم را تعلیم کتاب و حکمت میدهد، مردم را میآورد بالا.
لذا امام میفرمود سال ۶۴ که میبینم که مردم الهی شدن، که ملت الهی شدن. بعد، بعد از امام، شاگردان امام مثل آقای هاشمی میآیند مردم را بورژوا میکنند. سرداران و فرماندهانی که امام منصوب کرده بود توی سپاه، میآیند مثلاً میروند در هتلهای کذایی برای فرزندانشان عروسی میگیرند، شرکت بازی میکنند. سردارها و روحانیها و یک بساطی درست میشود به نام آقازادهها. اینها میآیند آبروی دین را میبرند، آبروی سپاه را میبرند، آبروی روحانیت را میبرند، آبروی اسلام را میبرند.
یعنی همان گونه که در دوره انبیا انتظارات بشر از دین برآورده میشد، بعد میرفت جلوتر یک فسادی به وجود میآمد که لازم بود یک نبی دیگر بیاید. بعد از آن لازم بود یک مصلح دیگری بیاید. به انقلاب اسلامی هم که رسید همین روند تکرار شد.
«انقلاب در انقلاب» اصطلاحی است که چپها میگویند. انقلاب در انقلاب، یا آنچه که در قرآن ما تحت عنوان تغییر مستمر میشناسیم که «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم». ما نسل به نسل باید تغییر انفسی کنیم. اگر یک نسلی تغییر انفسی کرد، سال ۵۷ انقلاب کرد و دفاع مقدس را رقم زد، نسل بعد که به دنیا آمد نمیتواند میراثخوار والدینش باشد. او باید خودش تغییر انفسی کند، تغییر انفسی کرد. شما نباید بگی که چرا شکاف نسلی به وجود آمد. نسل بعد خودش باید انقلاب کند، انقلاب انفسی. رسید به نسل بعدی، او هم باید انقلاب انفسی کند. این که ما نیاز به انقلاب مستمر داریم، نیاز به تصفیه مستمر نفسانی داریم، یک مقولهای است که مبناش در قرآنه، مبناش در نگاه روایات ۱۴ معصومه.

ما نمیتوانیم بگوییم یک بار پیامبر ما آمد یک انقلابی کرد در صدر اسلام، دیگر همین جوری تمدن اسلامی شکل بگیره. نه، باید بلافاصله حضرت امیر کار را دست میگرفت، باید بلافاصله امام حسن کار را دست میگرفت، امام حسین کار را دست میگرفت. ائمه خانهنشین نمیشدند، دوازدهمین امام ما به غیبت کبری نمیرفت. اینها یکی پس از دیگری میآمدند تحول نسلی به وجود میآوردند، در نفوذ مردم انقلاب ایجاد میکردند، تغییر ایجاد میکردند.
این تغییری که ایجاد میشد، این انقلاب مستمر ما را میرساند به جایی که جامعهی آرمانی مورد نظر قرآن شکل میگیرد، حیات طیبه. اما اگر فکر کردید با یک گل بهار میشود، با یک بار انقلاب کردن یک نسل هم میشود انتظار داشت که خیلی اتفاقاً بیفتد. لذا انقلاب سال ۵۷ مفت چنگ آنهایی که انقلاب کردند، افتخارات دفاع مقدس مفت چنگ آنهایی که دفاع مقدس را پاس کردند.
اما نسل بعد، نسلی که دهه ۶۰ به دنیا آمد، دهه ۷۰ به دنیا آمد، خودش باید انقلاب انفسی میکرد. نسلی که تو دهه ۷۰ و دهه ۸۰ شکل گرفته، خودش باید انقلاب انفسی میکرد. نسلی که تو دهه ۹۰ شکل گرفته، این خودش باید تو سالهای آینده انقلاب انفسی کند. هی دیگران بیایند بگویند نسل زد و نسل بتا و نسل آلفا و نسل نمیدانم چی چی.
انتظار بشر از دین چیه؟ روشن کردن این نکته مسئله مهمی است. ولی از آن طرف هم میگویند که انتظار دین از بشر چیه؟ دقیقترش این است که انتظار حضرت الله از بشر چیه؟
سند انتظارات بشر از الله میشود مفاتیح الجنان، میشود ادعیه. سند انتظارات الله از بشر میشود قرآن عظیم. یعنی قرآن عظیم آمده سند انتظارات الله و دین را صادر کرده، گفته آن چیزی که من از شما میخواهم این است. ما هم گفتیم حضرت الله آنچه ما از حضرت عالی طلب داریم، خودت فرمودی: «ادعونی استجب لکم». من اجابت تون میکنم. بگویید که چی میخواهید، انتظاراتتون را بگویید. منو بخوانید. ما انتظاراتمان در ادعیه آمده. شما به حسب ادعیه انتظارات ما را برآورده کن. این میشود ساختار متعادلی: انتظارات بشر از دین، انتظارات دین از بشر.
اما یک نکته خیلی مهم و اساسی این است که تبیین انتظارات بشر از دین ریشه در جهانبینیها دارد. هر کس یک جهانبینی دارد دیگر. شما اگر بخواهید سند انتظاراتتان از دین را درست و دقیق بنویسید که این اتفاق باید بیفتد، هر کس یک دفتر سررسیدی داشته باشد و از دوره نوجوانی به بعد انتظارات خودش از الله، انتظارات خودش از دین، انتظارات خودش از جامعه، انتظارات خودش از دیگران را بنویسد و بعد اینها را متعادل کنیم. باید به سبک زندگی انسان مومن تبدیل بشود.
سند انتظارات بشر از دین. شخص شما چه انتظاراتی از حضرت الله دارید؟ بنویسیدش بیاریدش روی کاغذ. کسی نمیبیند دیگر، دفتر شخصی خودتونه. آنجا یک نکتهای مشخص میشود: وقتی انتظاراتتان را مینویسید. معلوم میشود که شما آیا جهانبینیتان خالص و ناب است یا جهانبینیتان التقاطی است یا کلاً جهانبینیتان غلط است. جهانبینیها هستند که سند انتظارات ما را شکل میدهند و برایش به قول غربیها پارادایم تبیین میکنند.
خب یک دوره ۳۰۰۰ ساله را من اینجوری برای شما فهرست میکنم که سند انتظارات بشر از دین در ۳۰۰۰ سال پیش، قبل از اینکه سلیمان نبی در بیتالمقدس حکومتش را شکل دهد، در دوره پدرش حضرت داوود و خودش حضرت سلیمان علیهالسلام، انتظارات بشر غیبگرا بود، ماورایی بود. پدیدههای ماورایی مثل جن غلیظ میشدند، دیده میشدند، میتوانست اراده کند و تخت بلقیس از یمن صبا منتقل بشه به فلسطین در چشم به هم زدنی. یعنی یک طیالارض به قول امروزیها در فیزیک بهش میگویند Time Travel. حضرت سلیمان میتونست مثلا به اون عفریت. به اون جنی که نشسته بود، اون عفریت، بگوید که چجوری میآوریش؟ میگوید که پلکهات رو بزنی به هم. آصف بن برخیا که اونجا نشسته بود تا این بگه چطوری میآورد اون آورده بود.
در آن دوره بین عالم عین با عالم غیب فاصله کم شده بود، باورهای مردم غیبی بود. این که میشد در زمان طیالارض کرد محقق شده بود. همه این اتفاقات افتاده بود، مردم باور داشتند ماورا را. شاگردان سلیمان نبی یعنی وزیر داوود نبی علیهالسلام که میشد لقمان، و وزیر سلیمان نبی که میشد آصف بن برخیا، شاگردان اینها از این فلسطین رفتند در غرب این ترکیه، یک جایی بود به اسم ملطیه در منطقه لیدیه و ملطیه. اینها آنچه از حضرت سلیمان و حضرت داوود فرا گرفته بودند را فروکاستند به عالم ماده و طبیعت.
تقریباً ۳۰۰ سال بعد، یعنی ۲۹۵۰ سال پیش حضرت سلیمان. شما مثلاً ۲۶۰۰ سال پیش حدوداً تا ۲۵۰۰ سال پیش در دورهای که در ایران امپراتوری هخامنشی بود، در آن دوره اینها تفکری که از لقمان حکیم و از آصف بن برخیا گرفته بودند را، اینها بردهاند آن نهلههای مربوطه. سوالشان این شد که مبنای پاسخ به این که انتظار ما چیست از مناسبات هستی، مبناش این است که اول ما مشخص کنیم مبنای عالم چیه.

مفهومی را که در زبان عبری و آرامی داشتند و شناخته بود به نام «آیه». آیه را بردهاند تبدیل کردن به «آرخه»، رفت تو اندیشه یونانی شد آرخه. بعداً افلاطون کردش «ایده» (ایدیا). یعنی آیه شد ایده (ایدیا). قبل از آن شده بود آرخه. ماده اولیه هستی را مشخص کردن. جهانبینیشان شد مادی: ماده اولیه عالم چیه؟ لذا ۴ نفر اصلی فیلسوفان ملطی در همین غرب ترکیه (ترکیه امروز)، یکیشان گفت آب است، یکیشان گفت هواست، یکیشان گفت خاک است، یکیشان گفت آتش است، یکیشان گفت عدد است. «فیثاغورس» گفت عدد. یا «کلیتوس» که مبنا را گرفته بود کلمه. هر کدامشان یک چیزی را گرفتن ماده اولیه عالم.

لذا ماده اولیه عالم شد کمیت، عدد (فیثاغورس)، کیفیت (عناصر شیمی که آب آتش هوا خاک، که بعداً شد همین دانش شیمی امروز)، و عنصری به نام معنا (کلمه، لوگوس) در نگاه هراکلیتوس.
این ۳ گزاره که ماده اولی عالم یا کمیت یا کیفیت یا لوگوس است، این اساس جهانبینی انسان فلسفی شد. در اینجا اولین اتفاقی که افتاد، غیب نابود شد. غیب برای همیشه دیگر در غرب رخت بر بست. از این رویکرد در آرخه، آرخهگرایی و مادهالمواد که بعداً یک مقولهای را مبنا قرار داد افلاطون، اسمی را گذاشت بر یک موجودی به نام خدا که این از این آرخه بر میآید که اسمش را گذاشت تئو. این تئو که تو غرب میگویند تئو، تئولوژی با آن تلقی افلاطونی خدا. آن خداییاش که برخاسته از همین مادهالمواد است. از اینجا یک اتفاقی میافتد. بعد از این مرحله، خروجی این درخت فلسفه میشود مقولهای به نام «انته» که همین هستیشناسی امروزه که بهش میگویند آنتولوژی. این هستیشناسی از دل این ساز و کار میآید بیرون.
و لذا ۲۹۵۰ سال پیش که همه چیز غیبگرایانه بود در عصر سلیمان، آمد ۴۰۰ سال، ۳۰۰ سال بعد در یونان (حالا یونان که میگوییم منظور در ساحل شرقی اژه و در غرب ترکیه است، در ملطیه) تبدیل شد به عنصر مادی. این رویکرد اونتیک و اونتولوژیک، ازش یک مقوله درآمد به نام اتمیسم (ذرهگرایی) که بعداً با یک فیلسوفی به نام دموکریت دیگر کامل شد. این ذرهگرایی که الان شما میشناسید به نام اتم و فیزیک اتمی، نوترونها، پروتونها، کوارکها و غیره، ریشه این ذرهگرایی مربوط به آن دوره است.
حالا میخواستن ببینن این عالم چجوری شکل گرفته، این شیشه چطور شکل گرفته، از کجا به وجود آمده. عالم وجود مسئله شد، وجود، هستی، اونتیک. این وجه هستی و اونتیک، در آن نظام انته و نظام به اصطلاح اتمه، خروجیش علی النهایه شد: تخنه.
بشر با این رویکردی که نشست عالم مادی را محاسبه کند در کمیت و کیفیت و لوگوس، توانست خلق کند. خلق خودش را اسمش را گذاشت «تخنه» که بعداً شد تکنیک، امروز بهش میگوییم تکنولوژی. یعنی از آرخهای که بذری بود که در این درخت در ذهن انسان کاشته شد، تا میوهای که از این درخت چیده شد که اسم میوه را گذاشتند تخنه. این روند حرکت از آرخه تا تخنه، از ریشه تا تکنیک و تکنولوژی، این روند یک روند ۲۴۰۰-۲۵۰۰ ساله بوده که الان دیگر در اوج میوه این درخت هستیم: عصر فوران تکنولوژی، عصر باروری آن میوهها. که این آن لایه دوم تعینات بود.

پس ماهیت تعینات را دیدید. اول آمدند گفتند ماده اولی عالم چیه: کمیت، کیفیت، لوگوس. از اینجا یک روندی را طی کردند تا رسید به آرخه، رسید به تخنه. در اثر الیثئا یعنی میل به نامستوری عالم. این انته که شکل گرفت، الان بهش میگویم اونتولوژی. تقریباً یکی از مهمترین سازوکارهای فلسفه غرب در مسئله اگزیستنس و اگزیستنسیالیسم، رویکرد به وجودگرایی، رویکرد به همین مسئله اونتیک و آنتولوژیک است. همه اینهایی که رویکردهای ژان پل سارتر را در فرانسه دنبال میکنند، هایدگر را در آلمان دنبال میکنند، ارهارد را در آمریکا دنبال میکنند، اینها جریان اونتولوژیستها هستند. اینهایی که میگویند مثلاً موجودیت عالم چیه؟
اینهایی هم که در فلسفه اسلامی دعوا دارند سر مسئله ماهیت یا وجود، از دوره مرحوم ابنسینا که یک جور بحث میکردند در مشاء، تا در دورهای که رسیده به مرحوم سهروردی وجود را میگیرد نور، تا میرسد به دوره اخیر ۳۰۰-۴۰۰ سال گذشته مرحوم ملاصدرا که وجود و دعوای وجود و ماهیت شروع میشود و این وجود و ماهیت میآید میرسد به امروز حوزه علمیه. و امروز سیطره اصلی مباحث فلسفی در حوزه علمیه همین دعوای بین وجود و ماهیت دیگر. اینها همین بحثهایی است که ریشهاش در فلسفه یونانی میرسد به همین نظام انته و اونتولوژیک در وجه اونتیکش و مقوله اتمی و اتمیسم، ذرهگرایی و مادهگرایی. اصلاً موجودات چرا به جای این که نباشند هستند؟ دعوا سر این است.
انسان اینجا در ضلع سوم میشود چی؟ انسان از وجه حیوانیتش مطالعه میشود. یعنی هیومنه از وجه انیمه و انیمالیتیش، حیوان بودنش مطالعه شد. و امروز وجه مادی این انسان، ذرهگرایی و اتمیسم در انسان، در فیزیولوژی انسان رسید به ژن و مطالعات DNA. حالا یک نفس و روح هم برایش قائل بودن، بهش میگفتند «Soul». این نفس و روحی که بهش میگفتن سول، فروکاست شد به مقولهای به نام «پسوخه» که امروز بهش میگویند پسوخلوژی، سایکولوژی یا روانشناسی. دانش روانشناسی که میبینید، مطالعات روح و نفس نیست، این مطالعه وجه تمایلات انسان است. کلمهای دارند به نام «Desire» یعنی پسوخه که در نسبت با آن کیوپید، زیباترین خدای زاده، زیباترین خدای زاده میشود خدا که میشود آنجا «یعقوب»، ونوس. ونوس میشود خدا، یعقوب. پسر یعقوب. زیباترین خدای زاده میشود کیوپید. کیوپید پسر یعقوب میشود یوسف. که اینها یونان بهش میگویند کیوپید. حالا یک کسی عاشق این بوده به نام به اصطلاح پسوخه. پسوخه که عاشق کیوپید بوده، یعنی زلیخا. تمایلات زلیخا به یوسف. این تمایلات زلیخا به یوسف میشود پسوخلوژی. به لاتینش میشود سایکولوژی، انگلیسیش میشود همین دانشی که شما الان به اسم روانشناسی میشناسید. روانشناسی علم شناخت تمایلات پسوخهای است. یعنی تمایلات زلیخا، مطالعات زلیخاشناسی، مطالعات سایکولوژی و پسوخلوژی.
پس انسانی که شما فکر میکنید اگر جسم را در علوم پزشکی شناختید، روح را در روانشناسی مطالعه میکنید در دانشگاهها، آن مطالعات شما غلط است، آن تلقی شما. شما با نگاه انسان ایرانی که مباحث دین را یک مقداری میدانید، برای انسان نفس و روح قائلید، شما این را بردید در تلقی غربیها، در صورتی که در تلقی غربیها این نیست، یک چیز دیگر است.
انسان هم علیالنهایه باز چیستیاش مطالعه میشود نه کیستیاش، یعنی ژنش و DNA اش. این انسان از منظر در خود خوداندیشیاش و در خود فرو رفتنش به سوژه میرسد، در سوبژکتیویسم. این علی النهایه میرسد به مقولهای به نام اپیستمه، یعنی ضلع چهارم شکل میگیرد. در اپیستمه معرفتش شکل میگیرد، معرفتی که خودبنیاد است، یعنی سوبژکتیویسته.
خب شما ۴ جهت اصلی فلسفه را دیدید: خداشناسی، انسانشناسی، هستیشناسی، معرفتشناسی. این ۴ جهت اصلی فلسفه است. ۴ جهت اصلی فلسفه اساسش چیه؟ اساسش بر چیستی، نه بر کیستی. لذا ۳ سوال بنیادین غربی که دکترین را در فلسفه شکل میدهد چیه؟ چیستی، چرایی، چگونگی. با «چ» شروع میشود: چیستی، چرایی، چگونگی. همیشه میپرسند چیست؟ چرا هست؟ و چگونه است؟ کل دانش امروز چگونگی است. کل بنیان فلسفی قبلیشان چیستی و چرایی. الان چرایی گم شده.

ما میگوییم که الان خشکسالی است در ایران، مردم میپرسند چرا خشکسالی است؟ در غرب میپرسند چگونه خشکسالی است؟ ما میگوییم چرا خشکسالی است؟ چون مثلاً معصیت زیاد شده. آنها قبول ندارند که معصیت زیاد شده. آنها میگویند چگونه این شکل گرفته؟ بریم حلش کنیم. پس: چیستی، چرایی، چگونگی. این شاکلهی تلقی دکترینال در غرب، مبناش چیستی پدیدههاست. این همانی است که ریشهاش در وجودشناسی است. همین مباحثی که الان در حوزه علمیه هم هست تحت عنوان مسئله وجود و ماهیت و غیره است.
این یک جهانبینی. اگر شما در ۴ جهت اصلی نگاه فلسفی، این رویکرد آرخهگرا و تخنهگرا را داشته باشید، انتظار شما از دین یک چیزی میشود، انتظار شما از جامعه یک چیزی میشود، انتظار شما از حکومت یک چیزی میشود، انتظار شما از خودتان یک چیزی میشود. انتظار بشر از خودش، از دیگران، از جامعه، از حکومت و از خدا و از طبیعت یک چیز دیگر میشود. اینها از خدا انتظار ندارند، از طبیعت انتظار دارند. لذا الان بهش میگویند چی؟ الان جوانها بهش میگویند کارما. آفرین! الان میگویند که ما یک انتظاراتی داریم از کارما. کارما باید بیاید مشکلات ما را حل کند. این عدالتی که محقق شده، کارما آمد پیامد این اتفاقی که افتاد را رقم زد. کسی الان یک خطایی کرد، ۵ سال دیگر کارما میآید این را، تاوان این را این پس میدهد. تاوان پس میدهد به کارما.
کارماگرایی یعنی فرد انتظارات این فرد دیده تو عالم ماده بعد برآورده نمیشود، انتظاراتش را محول کرده یک پدیده موهومی به نام کارما. باز هم عالم ماده. باز این چیستیها. این جهانبینی را داشته باشی، جهانبینی کاملاً دهری و کاملاً مادی و طبیعتگرا و ناتورالیستی و نیچرگرا و فیزیکگرا. این طبیعتگرایی شما را نابود میکند. این یک جهانبینی است.
خب از عالم غیبگرای دوره سلیمان نبی یک همچین اتفاقی افتاد، رسید به ۵۰۰ سال بعد از این، رسید به لحظهای که حضرت عیسی مسیح به دنیا آمد. عیسی مسیح در مرحلهای به دنیا آمد که بشر کاملاً رفته بود به این وادی سازوکارهای انحرافی فلسفه اینچنینی. و این حرکت از یونان رفته بود به روم، روم تسری امپراتوری پیدا کرده بود، آمده بود خود شامات را گرفته بود، در فلسطین هم همینها حاکم بودند.
حالا باید اینجا یک اتفاقی میافتاد. خدا باید مجدداً معنا را به این عالم برمیگرداند، مانند روز اول خلقت آدم. از این رو کسی را خلق کرد به نام عیسی که قرآن میفرماید: مثل خلقت عیسی مثل خلقت خود آدم علیهالسلام است. مثل خلقت عیسی «ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه». یعنی یک بار دیگر حضرت الله آمد در انتهای نبوت آل اسحاق (که دیگر با حضرت عیسی نبوت از خاندان اسحاق خاتمه یافت)، یک بار دیگر مانند خلقت حضرت آدم کسی را خلق کرد از خاک بدون پدر (یتیم ذاتی) که معنا را دوباره به جامعه بشری برگرداند. چون بشر تعینگرا شده بود.
اما همین رویکرد را در پیروان حضرت عیسی، بردند در همین روم ۲۰۰ سال بعد و به عنوان دین رسمی امپراتوری روم انتخاب کردند دین مسیحیت را. بعداً آمدند در عصر ترتولیان و بعد از آن تبدیلش کردند به تثلیث مصری. و تثلیث مصری را پایهگذاری کردند. و امروز این شده که شما در غرب مسیحی امروز دوباره همان تثلیث را میبینید و همان تعینگرایی را.
این تعینگرایی انحرافی کار کی بود؟ کار یهود بود. یهود در تعینگرایی ابتدا آمد حضرت الله را تبدیل کرد به «یهوه». یهوه را هم گرفت یک پیرمرد تعینی مثل انسان. بر من این یهوه را آورد با حضرت یعقوب کشتی گرفت، از حضرت یعقوب شکست خورد. بعد که از حضرت یعقوب شکست خورد، کاملاً در دوره انبیا بعدشان همه چیز را تعینی گرفتند. مهمترین خیانتی که یهود به ادیان ابراهیمی کرد، تعینی کردن انگارههای غیبی بود. این خیانت یهود که موجب شد اینها به عالم کسب بپردازند، و عقل معاششان کامل بشود. نقطه مقابل شد مسیحیت، که مسیحیت میخواست غیب را تبیین کند، رفت سراغ عقل معاد. اینها دنبال عقل معاش، اینها دنبال عقل معاش. هر دوتاشان یک دوپارگی عظیم در نظام اخلاق دینی ایجاد کردند که ضربهاش بشر امروز خورد.
خدا از آل اسماعیل ۶۰۰ سال بعد، وجود نازنین رسول جلیلالقدر اسلام حضرت محمد بن عبدالله را به دنیا آورد. خب میدانید ابلیس مطمئن بود که دیگر همه چیز تموم شده و کار به نتیجه رسانده. بعد یک دفعه وقتی متوجه شدند که حضرت متولد شد، نعرهای کشید که مشهوره دیگر که سر و صدایی کرد. خب کار پیامبر ما شروع شد برای برگرداندن نظام معنا و مجدداً از این عالم تعینات بردن به سمت عالم غیب.
لذا اولین انگاره در مطلقات هفتگانه ایمان در قرآن: ایمان به غیب است «یؤمنون بالغیب». که این میآید در انتهای نهضت پیامبر ما تبدیل میشود به نهضت امامی که معروف به امام غایب است. و شناخت غیبت، شناخت امام غایب. چون این امام، امام عصر است، عصاره عصر میشود. امام عصر. و همین مسئلهای که ما دوباره برگردیم از این عالم تعینات به آن عالم بالا.
که حافظ به زیبایی فرمود که:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
از تعلقات آزاد شدن. اما علامه جوادی آملی فرمود منظور خواجه تعلق نیست، منظور خواجه تعین است.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعین پذیرد آزادست
انسان اگر از تعینات آزاد نشود، همچنان در بند است. بدترین اسارت بیرونی، اسارت تعینات است. همان طور که بدترین اسارت درونی، اسارت هوای نفس است. انسان یا اسیر هوای نفس خودش است در درون، و یا اسیر تعینات در بیرون. اگر از این ۲ تا نجات پیدا کرد میشود حر و عبد. عبودیت و عبدالله بودن این است که انسان از آن هوای نفس درونش آزاد، از تعینات بیرونش آزاد.

کور نمیشود چشم سر، لا تعمی الابصار. این چشمهای سر کور نمیشوند، ولکن تعمی القلوب کور میشود چشم قلب اینها. آن قلبی که در صدرشان است، یعنی آن حباب صدر، لایه سوم، سومش که میشود قلب. چشم سر ما آیت، چشم دل ماست. چطور چشم ما کور میشود؟ کمبینا میشود، به اصطلاح ضعیف میشود. قلبم همینطوریه. ما وقتی خوابیم چشممان بسته است. پس اول بیدار میشویم، دوم این که بینا میشویم. این بیدار شدن و بینا شدن ۲ مرحله در قلب انسان است. انسان باید چشم دلش را باز کند و سپس، یعنی بیدار بشود و سپس بینا بشود. آقا شما چطور داری جهاد تبیین میکنی؟ چطور جات داری جهاد رو تبلیغ میکنی؟ خوابه؟ اول بیدارش کن. کوره؟ اول بیناش کن. بعد انتظار داشته باش که بفقهد که تو داری چی میگی؟
چشم دل باز کن که جان بینی / آنچه نادیدنی است آن بینی
خب الان این تکلیف ما با آن بخش روشن شد. پس اگر جهانبینی تعین و مادی بود، آن انحرافی که صورت گرفت، بشر از عالم غیب جدا میشود. خدا اینجا پیامبر اسلام را مبعوث میفرماید که ایشون بیاید دوباره ما را به عالم بالا متصل کند. جهانبینی ملطی را دیدیم، حالا بریم جهانبینی مکی را ببینیم که در مکه وقتی پیامبر مبعوث شد چه جهانبینی شکل گرفت.
در این جهانبینی حرکت از الله تبارک و تعالی شروع میشود. برای شناخت حضرت الله، دروازهی شناخت انسان مسلمان از حضرت الله آیه است، نه «آرخه» ماده اولیه عالم نیست. آیه است، یعنی نشانی حضرت الله را. ما یک پیرمرد تصور نمیکنیم. ملائکه را موجودات بالدار دختر و پسر تصور نمیکنیم. از دید ما حضرت الله بعید التصوره؟ پس چطور حضرت الله را بشناسیم؟ از دو راه: در بیرون با آیتها، در درون با «من عرف نفسه فقد عرف ربه». ما با معرفت به نفس خودمان میتوانیم به ربمان برسیم. در بیرون نشانیهای حضرت الله را میبینیم: همه عالم جمال طلعت اوست. هر کسی باید یک چشمی داشته باشد که بتواند ببیند دیگر، چشم آیتبین که باشد میتواند حضرت الله را، نشانیهای حضرت الله را ببیند.
لذا موسی آمد گفتش که «ارنی»، من تو را ببینم. حضرت الله فرمود که «لن ترانی» اما به این کوه و در و دشت نگاه کن، نشانیهای منو میبینی. این آیه خیلی عمیقه. میدانید این آیه چه چیزی را در جدال احسن باطل میکند؟ ادعای یهود را باطل میکند که حضرت الله تعین پیدا کرده، آمده زمین کشتی گرفته با یعقوب. وقتی پیامبر بعدی بنیاسرائیل یعنی (از آل عمران) یعنی موسی میآید میگوید که یک کاری کن ببینمت. «ارنی». الله وقتی میفرماید «لن ترانی» نمیتوانی مرا ببینی. پس قبلی هم نمیتوانستند ببینند. یعنی چی شما ادعا میکنید تو یهود که یعقوب کشتی گرفته با حضرت الله؟ اینجا میفرماید در و دیوار را ببین، کوه و بیابان و دشت را ببین، نشانیهای منو آنجا ببین. «قال رب ارنی انظر الیک». فرمود «لن ترانی» نمیتوانی، «ولکن». نظر بنداز به چی؟ «الی الجبل» به این کوهها، اینها را ببین.
این که ما انتظار نداشته باشیم خدای موجودی بشود تعینی بیاید زمین با ما کشتی بگیره، ما خدا را ببینیم و لمس کنیم، بلکه از طریق آیتها به خدا برسیم. این گام نخستی بود که حضرت پیامبر ما مبناش را گذاشتند.
اینجا ۲ تا بال شکل میگیرد در این نگاه اللهنگر. بال تعینش ربوبیت: «الحمدالله رب العالمین». این رب وقتی میخواهد همه چیز را همین جوری بپروراند چه میکند؟ ملکی و جنود ملکی را میآورد تو صحنه به نام میکائیل عظیم که مظهر اسم رب حضرت الله است. مظهر اسم رب، آنی که ربوبیت میکند حضرت میکائیل است. به این نکته عنایت داشته باشید این فقط در اسلام است ها. در مسیحیت و یهود نیست.
خدای مسیحیت، مالبرانش میگوید که خدای کلیدسازه. خدایا کلیدساز یعنی چی؟ یک کلیدی ساخته عالم را باهاش شکل داده. آن موقع تازه یک ساعتهایی ساخته شده بود مکانیکی. بعد این ساعتها را کوک میکردن با آن کلید کوک میکردن این ساعت، یک چند ساعتی کار میکرد. آن کسی که این کوک میکرد بعد میرفت به کار خودش میرسید دیگر. شما نیاز نداشتید هر لحظه پای ساعت داشته باشیدش. خدای ساعتساز راسیونالیستها یعنی دکارت، مالبرانش و اسپینوزا. چه خدایی است؟ خدایی که عالم را ساخته، کوک کرده، رفته دنبال کار خودش. اینجا خدا هست اما غایب است. برخلاف آن آتئیستها که میگویند خدا نیست، اینها میگویند که خدا هست اما غایب است، پشت پرده است.
خدای یهود که میآید زمین کشتی میگیرد دیگر، اما خدای مسیحیت خدای غایبی است، کوک کرده عالم را ساخته ولش کرده به حال خودش. خدای قرآن بعد از خلق، رب است. یعنی حالا که خلق کرد دیگر، آن به آن ربوبیت میکند، گلآرایی میکند. این است که میگوییم که «الحمدالله رب العالمین». ما سپاس میگوییم این رب، این عالمین را. کی این کار را میکند؟ کدام جنودش؟ با چه بازویی حضرت الله این کار را میکند؟ با حضرت میکائیل و جنود حضرت میکائیل. حضرت میکائیل، اسم رب حضرت الله. ملک چیه؟ رزق.
پس در ضلع دوم فلسفه شما انته و وجود را میبینید. در ضلع دوم حکمت قرآنی شما رزق را میبینید. دعوا بر سر وجود یا عدم، وجود و ماهیت نیست. در حکمت دعوا بر سر رزق یا کسب است. چون وجود هم خودش رزقه. وجود شما رزق شما شده دیگر. وجود این عالم رزق شما شده. خود وجود هم رزقه. رزقی که بردنش در زبان انگلیسی تبدیلش کردند به "Risk". و وقتی خواستن رزق را بزنن، ۷۰۰ سال پیش در ایتالیا گفتن این کلمه رزق، همونی که میشود Risk. و این Risk ما تضمین شده نیست.
امروز انسان مسلمان شیعه، رو زبانش در مباحث اقتصادی کلمه رزق برجسته است. همین مقدار که کلمه Risk را میگوید و باور دارد، از دین دوره، از جهانبینی دینی دوره. کسی که Risk را باور دارد کلمهاش را و به کار میبرد. پس مسئلهی ما به نسبت فیلسوفها که مسئلهشان وجود و ماهیت است، ما اصلاً دعوای وجود ماهیت نداریم، ما دعوای رزق داریم.
از عمل ربوبیت حضرت الله نسبت به ما، ما باید عبودیت کنیم دیگر. پس این ۲ طرفه است. رب العالمین از طریق جنودش (حضرت میکائیل و غیره) رزق ما را رقم میزنند، ما ربوبیت میکنیم.
اما ضلع دوم و بازوی سمت راست، آنها بهش میگویند اپیستمولوژی و معرفتشناسی که بسیار فربه است در فلسفه. اما ما از طریق خلق اول. اول مخلوق عالم عقل. حضرت عقل که اول مخلوق است، عقل و لب که خرد ناب و عقل ناب است. یک سیستم عامل ساخت اول حضرت الله به نام عقل. این سیستم عامل را گذاشت مبنای خلقت بقیه مناسبات عالم. لذا آنچه که بهش میگوییم عالم ملکوت، عالم ملائک، عالم عقل یا عالم نور، اینها یکی است دیگر. عالم ملائکه، عالم ملکوت، عالم عقل و عالم نور، این۳ تا چی میگوید به شما؟ ابتدا خدا یک سیستم عامل، یک ویندوز. شما ویندوز اول یک ویندوز طراحی میکنید میگذارید روی این سختافزار کامپیوترتان. تا این سیستم عامل نباشد که نمیتوانید بقیه چیزها را با کامپیوترتان تولید کنید و استفاده کنید.
یک سیستم عاملی خدا خلق کرد به نام عقل. این عالم عقل که اول مخلوق است، این عالم عقل موجوداتی دارد به نام عالم ملک و عالم ملکوت. از اینجا این عالم ناسوت (عالم ماده) را شکل داد با معیارهای آن عقل. وقتی که با این معیارهای عالم عقل این عالم را شکل داد، ملکی که ملکه حق مظهر اسم حق حضرت الله است، مظهر اسم حق حضرت الله در این سازوکاری یعنی حضرت جبرئیل. حالا او وظیفه دارد که بیاید این سازوکارها را در عالم معنا به عالم ماده الهام دهد. ما وجه مادی داریم، الهامی که به ما صورت می گیرد، معنا که به ما می رسد الهام می شود. به انبیا وحی می کند، به همه ماها الهام می کند. این ظرفیت را جن هم دارد، جن هم الهام می کند، جن هم وحی می کند. لذا در قرآن دو بار داریم که شیاطین وحی می کنند و صراحتاً می فرماید: آیا این چیزی که بر شما وحی شده، تنزیل رب العالمین است؟ از حضرت رب العالمین به شما تنزیل یافته یا تنزل الشیاطین؟ یا از طرف شیاطین نازل شده به سینه شما؟ بر سینهی افاک اثیم، غاوون. همان ۳-۴ تا گروهی که در سوره شعرا مثال زده: شعرا و غاوون و افاک اثیم و کسانی که شیاطین برایشان وحی میکنند.

پس اصلاً ما دعوای این را نداریم که اصالت حس است یا تجربه است، یا پوزیتیویسم یا امپریسیسم یا راسیونالیسم. مسئله سر این است که آنچه که به ما میرسد الهام است، حالا یا الهام الهی است یا الهام شیطانی. این ظرفیت در ما هست دیگر. "فألهمها فجورها و تقواها"، به ما الهام میشود فجور و تقوا. این ظرفیت دوگانه وقتی در ما هست، یا الله و جبرئیل امین و جنودش به ما الهام کردند یا شیاطین. از این رو امام حسین علیه السلام در نیایش عرفه فرموده: "من معرفتی نداشتم. حجت اینکه تو الله منی این است که "بان الهمتنی معرفتک"، معرفتت را تو به من الهام کردی. معرفت مال من نیست، مال توئه معرفتک. تو معرفت را به من الهام کردی." ولی دکارت میگفتش که نه، "Cogito Ergo Sum من میاندیشم پس من هستم." این خودبنیادی سوبژکتیویستی دکارت، تا این خدا بنیادی امام حسین علیه السلام. ببینید چقدر فاصله دارد. این دین ناب است.
پس حضرت میکائیل عزیز، حضرت جبرئیل امین، او در عالم رزق و خلق، این در عالم حق و الهام. از عالم حق و الهام، "بان الهمتنی معرفتک". وقتی معرفت را رقم میزند، آدمی که الان از ۲ سو هم در معرض ربوبیت قرار گرفت، هم در معرض الهامات الهی، این آدم دیگر امروز با آن انسانی که شما وجه مادیش را دیدید متفاوت است.
خب در این مرحله، یعنی هم مرحله اول را دیدیم، هم بازوی سمت راست، هم بازوی سمت چپ دیدیم که به جای آرخه و تئو، اینجا میشود الله و آیه. به جای معرفتشناسی میشود الهامشناسی و جبرئیلشناسی. به جای آنتولوژی و هستیشناسی و وجودشناسی و ماهیتشناسی، میشود میکائیلشناسی و رزقشناسی. مسئلهی ما نه معرفتشناسی است، نه وجودشناسی. اولویت در قرآن نه معرفت است، نه وجود. اولویت در قرآن به جای معرفت، الهام است و کیفیت الهام و مرجع و منشأ الهام. دوم، اولویت در قرآن رزق است، نه وجود؛ چون خود وجودم رزق میشود، خود ماهیت هم رزق میشود.
حالا از این ۲ بال به سمت ضلع چهارم، یعنی آدمشناسی. آدم کسی است که واجد قلب ممکن التفقه است. و بارها در قرآن فرموده: کسی که از این قلب مبراست، او حیوان "كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ". او آدم نیست، حیوان است کالأنعام. خب ربوبیت چنین آدمی و اصطناعت چنین آدمی توسط کی صورت میگیرد؟ توسط جنود حضرت میکائیل. و به تبع، "بان الهمتنی معرفتک"، معرفتی که به این فرد الهام میشود، در ضلع چهارم چه سازوکاری ایجاد میکند؟ این فرد را از وسوسههای شیطانی نجات میدهد. "يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ". وسوسههایی که جنود جنی و انسی ابلیس رقم میزنند، این را میسازند، این را نجاتش میدهند.

این آدم الان شکل گرفت. شما الان ۴ جهت اصلی تعینگرایی را در یونان باستان تا امروز غرب مدرن در ۲۰۲۵ میلادی دیدید. شما ۴ جهت اصلی قرآن عظیم در ۱۴۰۰ ساله جهانبینی اسلام را هم ملاحظه فرمودید: نه آرخه، الله است. نه بشر و هیومن، آدم است. نه انته، رزق و رویکرد میکائیل عظیم است. نه اپیستمه، الهامات و رویکرد حضرت جبرئیل امین است. برای رسیدن به این ساز و کار شما باید آن ۷ مطلق ایمان را در نظر بگیرید دیگر. یعنی باید ایمان به غیب داشته باشید تا بتوانید این دامنه را در نظر بگیرید. بعد که ایمانی به غیب داشتید، باور کنید که جبرئیل و میکائیل هستند، ایمان به ملائک داشته باشید.
حالا این ملائک وقتی جبرئیل امین میآید الهاماتش را انجام میدهد با این جنودش، شما باید بپذیرید که یک چیزی میآورد به نام قرآن، به نام کتاب. ایمان به کتاب داشته باشید. این کتاب را بر سینهی کی نازل میکند؟ شق چهارم، یعنی بر سینهی پیامبر اعظم، یعنی انبیا. ایمان به انبیا که داشته، میشود انبیا میآیند چی میگویند؟ میگویند ایمان به آن لایهی اول داشته باشد، یعنی ایمان به الله. وقتی که میخواهیم بگوییم در این وجه پنجم، این الله را چطور ببینیم بشناسیم؟ میفرمایید که ایمان به الله را از طریق ایمان به آیتها و نشانیها بجویید. ایمان به الله و آیتها نداشته باشیم چه اتفاقی میافتد؟ آخرتی است و ایمان به آخرت. برای اینکه شما بتوانید جهانبینی توحیدی و الهی داشته باشید، از تعینات فاصله بگیرید، باید متعلقات ایمان را بپذیرید. پس اصالت با ایمان است.

اما کسی که فکر کند رفت ۴ جهت اصلی فلسفه را خواند، هرچی بیشتر میخوانی فکر میکنی میخواهی اینها را من بیشتر بخوانم، بیشتر میرسم به بنیانهای نظری عمیق فلسفی. لذا شهید مطهری از این چیزها کنار دست مرحوم علامه طباطبایی میخواند. کتاباش را نگاه کنید، پر از همین حرفهاست. اما به این اواخر عمرش که رسید اینطوری کرد، گفت: "دستم خالیه." دستم خالیه. با بحثهای فلسفی کسی به نتیجه نمیرسد. این جمله را ابوالقاسم طالبی گرفت و یک موقع سال ۸۲ یا ۸۳ به من میگفتش. در مورد همین "دستم خالی" مرحوم شهید مطهری یه صحبتی میکرد با من. به من گفتش که میخواهم برای یک فیلمی بسازم، فکر میکنم ۸۲ یا ۸۳ بود. یک ۷-۸ سال بعدش یک فیلمی ساخت به نام "دستهای خالی"، که آن دستهای خالی کنایه از همین جملهی شهید مطهری است. که آن رزمندهای که آزاده است از اسارت زندانهای صدام نجات پیدا کرده آمده، حالا برای دخترش اتفاقی میافتد. تصادفی، مسئله سانحهای است. آن کسی باید رضایت بدهد. یک فرد بیدین است. یک پسری دارد که مثلاً فلج، نمیدانم یک بیماری دارد. میگوید: "تویی که رزمنده بودی، جبهه بودی، دین داری. اگر امام حسین تو میتواند، این را شفا بدهد، من رضایت میدهم، دست از سر شما برمیدارم." این رزمنده میرود میبیند آن بچه را. اما خب نمیتواند دیگر که نمیتواند معجزه کند. میآید بیرون به آن میگوید که: "دستم خالیه، من چیزی توی دست ندارم، من آبرویی ندارم پیش خدا که. دستم خالیه." میرود بیرون. ولی چون اینجا او امام حسین را آورده بود وسط، گفته بود: "اگر امام حسین دارید، آن بچه شفا پیدا میکند." کنایه از این که ببین، همه این محاسبات وجود و ماهیت و معرفت از منظر کشف و شهود و اشراق و همه را بزار کنار. ببین یک مناسباتی در عالم هست که به این دو دو تا چهارتای وجود و ماهیت نمیخورد تو فلسفه.
پای استدلالیان چوبین بود، پای چوبین وه که {سخت} بیتمکین بود
لذا ایشان میگوید که: "دستم خالیه." وقتی میروی ته فلسفه میبینی نیچه به پوچی رسیده، هیچی نیست آن پشت. کانت، هگل، همهشان. اینها توی آلمان. اینها توی به اصطلاح ایتالیا، آن یکیها توی فرانسه، همین دکارت اینها، تا برسد به همین فوکو، همین لاکان، میرود تو آمریکا آن جریان پراگماتیستها. میآید تو حوزهی علمیهی خودمان، اینهایی که فلسفه میخوانند به شدت دستشان تو نظام معنا خالی است.
لذا ملاصدرا که فیلسوف نیست، ملاصدرا حرفهای فلسفی میزد، اما ۱۴ بار پیاده میرود حج. کسی که ۱۴ بار پیاده با این حس و حال میرود حج که فیلسوف نیست، حکیم است. آن چیزی که دارد مال یک مناسبات دیگر است، ربطی به عالم وجود و ماهیت و این حرفا ندارد. ابنسینا تو نمط هشتم و نهم اشارات تازه متوجه شده بود که اصلاً این موارد یک چیز دیگر است.
سر این قضیه ببینید، اگر جهانبینی شما تعینگرایانهی فلسفی باشد، شما یک چیزی میشوید، انتظاراتتان از دین یک چیز دیگر میشود. چون دین را ندارید، انتظار شما از خدا چون خدا را ندارید، انتظار شما میشود از کارما. میبینید این دو تا چهارتا و محاسبات مادی جواب نمیدهد. حالا کارما باید بیاید پاسخگو باشد.
اما هنگامی که جهانبینی شما غیبگرا بود، شما پرسشتان از چیستی نبود از کیستی بود. انسان مسلمان میگوید: "کیست؟" شما میگویید: "هو"، "هو الحکیم"، "هو لطیف"، "هو القهار". یعنی کیست؟ آن کسی که. مدام در قرآن میفرماید: "هو الذی... هو الذی..."، آن کسی که، آن کسی که. نمیگوید آن چیزی که، آن چیزی که. لذا قاعده در قرآن برعکس دکترین در فلسفه، این جوری است که شما میگویید "کیست؟" از کیستی میپرسید، از که رایی میپرسید و از که گونگی. به این دو تا پارادایم دقت کنید عزیزان. شما میگویید چیست؟ چرا؟ چگونه؟ از چیستی میپرسید و چرایی و چگونگی. میشود دکترین در فلسفه در اندیشهی یونانی و لاتینی. اما اگر گفتید "کیست؟"، بعد به جای اینکه بگویید "چرا هست؟" میگویید "که را هست؟"، "حضرت که راست؟" کیا رو؟ و بعد پرسیدید که گونه؟ نگفتید چگونه، نگفتید "شبیه چه چیزی؟" گفتید "شبیه چه کسی؟" کیستی، که رایی، که گونگی. این میشود قاعده. قواعد فقهی این را به شما میدهد دیگر.

عالم فلسفی و علمی امروز، عالم پرسش از چیستی پدیدههاست. همین "صفر یک"، "صفر یک"، "صفر یک" که توی کامپیوتر در نظام دیجیتال. همین جدول مندلیف و صد و خوردهای عنصر شیمی. همین چیستی که در نظام کلمه هست در زبانشناسی، لوگوس، "لوژی" که پشت هر عنوانی میآید دیگر: فارماکولوژی، سایکولوژی، سوسیولوژی، اپیستمولوژی، آنتولوژی. این "لوژی"، لوگوس.
اما شما تمایزی که اینجا قائلید، تمایز کیستی از چیستی. ببینید، سوال شما این است.کارما نیست. سوال شما مسائل نمیدانم پسوخه نیست در درون خودتان. سوال شما این است:
کیست این پنهان مرا در جان و تن / کز زبان من هم میگوید سخن؟
آن که گوید از لب من راز کیست؟ / بشنوید این صاحب آواز کیست؟
هرگاه تو این مرحله قرار گرفتید که این سوال را از خودتان بپرسید، آن صدایی که در درونتان هست، ندایی که در درونتان هست را متوجه شدید و شنیدید، شما از چیستی و وجه مادی و دهری خودتان عبور کردید، در مرحلهی کیستی قرار گرفتید. جوابش را گفته دیگر. بعد ناراحته، گلهمند، شاکیه که چرا ما نمیشنویم و نمیبینیم.
میگرستم در دلش با درد دوست / او گمان میکرد اشک چشم اوست
در رخ لیلی نمودم خویش را / سوختم مجنون خاماندیش را
من بودم که، من خدا بودم که خودم را تو رخ لیلی قرار دادم. زیبایی لیلی مجنون را سوخت، سوزاند. این فکر میکرد که آن زیبایی مال لیلی است، نمیدانست که من این کار را کردم. وقتی گریه میکرد فکر میکرد اشکش مال خودش است، نمیدانست که من در درونش دارم گریه میکنم.
میگرستم در دلش با درد دوست / او گمان میکرد اشک چشم اوست.
من همی کندم نه تیشه کوه را / عشق شیرین میکند اندوه را
فرهاد فکر میکرد خودش دارد کوه را میکند، ولی من آن عشقی بودم که در وجودش نهادینه شده بودم. با آن عشق است که داشتم آن کوه را میکندم. کوه را من میکندم.
من همی کندم نه تیشه کوه را / عشق شیرین میکند اندوه را
اگر که از مرحلهی چیستی کسی عبور کرد و رسید به کیستی، حالا آن صدا را در وجود خودش میشنود.
من همان نایم که گر خوش بشنوی / شرح دردم با تو گوید مثنوی
یک نفس دردم، هزار آواز بین / روح را شیدایی پرواز بین
من همان جامم که گفت آن غمگسار / با دل خونین، لب خندان بیار
خب میدانید این، جام شراب، آن فنجونی که بوده آن جام، شراب چون قرمز رنگ خونینه، این کنایه از او است. میگویم من همان جامم که در درون من یک دل خونینی هست.
من همان جامم که گفت آن غمگسار / با دل خونین، لب خندان بیار
من خمش کردم خروش چنگ را / گرچه صد زخم است این دلتنگ را
این چنگ، همین تار و چنگ و عود و این سازهای زهی زخمه دارند دیگر، با آنها میزنند که. میگوید من این را خاموش کردم، اما آن صد زخمی که بر دل من هست، این صدایی که دارید میشنوید از آن دارد میآید.
من همان عشقم که در فرهاد بود / او نمیدانست و خود را میستود
"فرهاد فکر میکرد خودش عاشق است، نمیدانست که این عشق مال من است. من در وجود او نهادم، او من است که در درونش است که مظهر عشقم است.
من همی کندم نه تیشه کوه را / عشق شیرین میکند اندوه را
یعنی کنایه از این است که آن شیرین خودش منشأ این اندوه شده.
در رخ لیلی نمودم خویش را / سوختم مجنون خاماندیش را
میگرستم در دلش با درد دوست / او گمان میکرد اشک چشم اوست
کیستی یا چیستی، غیب یا عین. بشر امروز درگیر تعینات است. به تعبیر علامه جوادی آملی: "همت میخواهد از تعینات نجات پیدا کنی."
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعین پذیرد آزاد است
اسیر تعینات باشد، کسی راه به ایمان نمیبرد. هر ۷ متعلق ایمان بنیانهای غیبی دارد: ایمان به الله، ایمان به ملک، ایمان به خود غیب. اما کسی که از چیستی پدیدهها نمیپرسد و درگیر تعینات نیست، به غیب باور دارد، مناسبات را در مناسبات کیستی میبیند. یعنی مناسبت بین الله، جبرئیل امین، میکائیل عزیز و آدم. یک نفر پنجمی هم این وسط هست به اسم ابلیس که قسم خورده که نگذارد این تکوین صورت بگیرد.
پس این آن نکتهی کلیدی تمایزی است که باید مد نظر داشت و انتظار بشر از دین را تبیین و تدقیق کرد که آیا انتظار بشر از دین در جهانبینی التقاطی امروزه؟ انسان مسلمان امروز رفته دانشگاه لیسانس و فوق لیسانس علوم غربی گرفته، ضمناً دین هم دارد. بین جهانبینی غیبباور و کلیدی و حکمیاش با جهانبینی عین باور و چیستیگرایش خلط شده.
امام میفرمود: "این التقاط و التقاطی فکر کردن خیانتی بزرگ به اسلام و مسلمین است." اصلاً کسی که اسیر التقاط باشد به نجات نمیرسد. جامعهی امروز نمیتواند برای زمینهسازی ظهور تلاش کند، چون جامعهی امروز اسیر، اسیر هوا و هوس خودش است و اسیر تعینات و شناخت این مشخصه.
آدم به عنوان ضلع چهارم در آدمشناسی، روبروی آنتروپولوژی و انسانشناسی فلسفی. آدمشناسی در حکمت که با مشخصهی قلب ممکن التفقه دیده میشود، این یک جهتی دارد در رجعت به حضرت الله که "انا لله و انا الیه راجعون". آنجا از آدم به الله اتفاقی که میافتد، مسئله تأویل است. یعنی برگشته به اول آنچه در این مدت تنزیل یافته بود. آنچه مادی تنزیل یافته بود مثل نزول باران، نزول رحمت، مادی تنظیم مناسبات مادی در خلقت خود، نزول انسان. این تنزیلها تا نزول وحی. حالا مرحلهی تأویل شروع میشود که باید برگشت به اول، "انا لله و انا الیه راجعون". در این گزارهی رجعت، برگشت از بستر تأویل است. یعنی باید چشم آیتبین باشد و هر چیزی را به اولش برگرداند. این تنزیل را برگرداند به تأویل.

در این مسیر عبودیت صورت میگیرد. یعنی اگر الهام الهی تنزیل بوده، این الان در معرفت باید تأویل کند. اگر از آن بعد توسط میکائیل ربوبیت بوده، اینجا باید عبودیت الله صورت بگیرد. این ۲ وجه عبودیت، ربوبیت، یا الهام و تنزیل و تأویل بر چه بستری شکل میگیرد؟ بر بستر حکم حب ثانویه. حکم حب ثانویه چیه؟ ببینید یک حب اولیه داریم، یک حب حیوانی است. در شغاف انسان شکل میگیرد. همه دارند، حیوانات دارند، همهی گونههای انسانی مؤمن و کافر هم دارند. اما انسان مؤمن در مرحلهی رجعت، حب دوم را رقم میزند. حب دوم منشأش فواد انسان است دیگر، منشأش شغاف انسان نیست. این حب، حب خالص است، حب ناب. این حبی که شما در حیوانات میبینید، در انسانهایی که عشق زمینی دارند میبینید، این آیتی است بر آن حب اصلی. همان طور که چشم سر انسان آیت چشم دل انسان است. شما چشم دلتان را نمیبینید، اما از چشم سرتان به این پی میبرید که هم طوری که گفته که چشم دل کور میشود یا چشم دل خواب است، باید بیدارش کرد و آن را در واقع بینا کرد و از کوی چشم دل مواظبت و مراقبت کرد. همان طور که انسان از کور شدن چشم خودش مواظبت و مراقبت میکند، چشم سرش. حب لایهی شقاق، حب حیوانی هم آیت و نمونهای از حب الهی. این حبی که در نگاه اهل بیت هست، این حبی که در نگاه عرفا هست، این حبی که در نگاه حکما هست، منظور این حب است که با آن حب رایج شناخته شده عشقهای زودگذر دنیوی کاملاً متفاوت است.

بر بستر آن، خب تأویل و عبودیت صورت میگیرد و رجعت به حضرت الله. چه کسی این را ممانعت میکند؟ ابلیس. ابلیس اینجا یک فرآیند ممانعتی شکل میدهد. این فرایند ممانعتش این است که گفته: "من کمین میزنم به مسیر بندگانت، از روبرو، پشت سر، از چپ و راست بهشان وارد میشوم. کاری میکنم اینها را شاکر نیابی." خب انسانی که نتواند این نعماتی که از ۲ بال میکائیل و جبرئیل گرفته، نتواند در ربوبیت و الهام آنچه که رقم خورده در موردش حالا برود حق مطلب را ادا کند و تسبیح و تحمید و تکبیر به جا بیاورد و به حضرت الله برسد، عند ربهم یرزقون بشه؟ این ابلیس به خواستهی خودش رسیده، بتواند این کار را بکند، نگذاشته این شکرگذار باشد. و همان طور که در آن آیه هست، گفته: "من نمیگذارم اینها شکر کنند و شاکر باشند." آن چرخه ناقص میشود.
اینجا شما با ۵ نفر روبرو بودید: با کسی به نام الله، کسی به نام جبرئیل، کسی به نام میکائیل، کسی به نام آدم و کسی به نام ابلیس. این ۵ تن که یکیش الله است، دو تاشان ملک اند، یکیشان جن است، یکیشان آدم است. سراسر نظام اجتماعی است، سراسر کیستی است. اما در آن سازوکار سازوکار فلسفی، سخن از چیستی است. آنچه شما از آرخه دیدید چیست. آنچه از انته و اتمه دیدید باز چیستی، آنچه در تخنه دیدید چیستی، آنچه در شیئیت انسان در ژن و DNA دیدید چیستی، آنچه هم که در اپیستمه و معرفت دیدید باز دوباره چیستی است.
جهانبینی چیستیگرا نمیگذرد شما متعالی بشوید، اما جهانبینی کیستیگرا شما را به یک زندگی اجتماعی ملکوتی رهنمون میشود. اگر این اتفاق افتاد، انتظار بشر از دین مشخص میشود. پس الان سوال را تکرار میکنم: انتظار بشر از دین چیه؟ شما میپرسید که کدام بشر؟ بشری که خودش مبنای خودش را ژن و DNA میداند، نگاهش به هستی و عالم اونتولوژی و اپیدمیولوژی و آرخیاست، یا انسانی که آدم است، مبنا را حضرت الله میداند، ۲ بال اجرایی حضرت الله را در عالم امکان جبرئیل را میکائیل میداند، و خودش را واجد قلب ممکن التفقه میشناسد و برای خودش رجعت و برگشت به حضرت الله قائل است. این یک انتظار از دین دارد، آن قبلی یک انتظار از دین. انتظار بشر از دین بسته به این سازوکارها متفاوت میشود و تغییر میکند.
حالا اگر انسانی را شما در آن پارادایم ساختید، انسانی را بردید در نظام مدرسی و دانشگاهی و نظام اجتماعی آلوده کردید به آرخه (مادهالمواد هستی)، آوردیدش درگیر اونتولوژی و اگزیستانسیالیزم کردید، به اتمیسم و ذرهگرایی در نگاه فیزیکی آلودهاش گردید، به اپیستمولوژی و اصالت تجربه و حس و به اصطلاح پوزیتیویسم و امپریسیسم آلودهاش گردید، و خودش را هم از وجه انیمالیتی و حیوانیتش مطالعه کردید و بهش معرفی کردید و گفتید علیالنهایه تو املاحی و تو ژنی و تو DNA، به یک چنین کسی وقتی شما میخواهی بری بهش بگی که تو چرا نماز اقامه نمیکنی؟ تو چرا حجاب نمیگذاری؟ تو چرا مشروب الکلی مینوشی؟ تو چرا قسط و عدل را اقامه نمیکنی؟ تو چرا برای زمینهسازی ظهور تلاش نمیکنی؟ تو چرا نگاه عقبانگر نداری؟ نمیخواهی رستگار بشی؟ تو چرا نمیخواهی بیندیشی که چگونه بری به بهشت؟ تو چرا نسبت عقل معاش با عقل معاد را ترکیب نمیکنی؟ خب دارید با کسی سخن میگویید که اصلاً در این پارادایم ما نیست. آن نگاهش تعینی است مادیگرایانه است، در همین دنیا است. آن آخرت و عقبایی را قبول ندارد. ابتدایش این است که آن "غیب" را قبول ندارد، ملک را قبول ندارد، خدا را قبول ندارد. مگر اینکه یک موقع یک جایی گیر بیفتد بگوید: اوه مای گاد! ای خدای من، حالا چیکار کن؟ همین الان بیا دست من بگیر. اینجا من را نجات داده و الا نیستی. خلاصه.
یک صحنهای دارد فیلم قدیمی رابینسون کروزوئه. همان چیزی که من قبل انقلاب دیدم، نمیدانم نسخهی جدیدی که ساخته باشند شما دیده باشید شاید این نباشد. حالا رابینسون کروزوئه رفته گیر افتاده توی جزیرهای، کشتیشان شکسته شده، رفته سر از یک جزیرهای درآورده، آنجا خسته شده، خیلی مشکلات دارد. بعد سنگ پرت میکند سمت خدا. دیگر عصبانی شده، از زمین سنگ پرت میکند سمت خدا که خدا را با سنگ بزند. تعینگراها اینجوریند دیگر. علیالنهایه عصبانی که میشوند، خدا را میخواهند با سنگ بزنند. مثل فرعون که به هامان میگفتش که: "این موسی یه چیزهایی گفت در مورد خدایش ها. من که میدانم دروغ است، ولی ببین تو برو یک برجی درست کن خیلی بلند باشد، من برم بالاش ببینم این خدای موسی کجاست آنجا. این فکر کرده روی زمین میتواند یک برج مرتفع درست کند، برود بالای آن بایستد ببیند خدای موسی کجاست، کی است، چی میگوید.
تعینگراها علیالنهایه سمت خدا هم که میآیند مثل فرعون میآیند و مثل رابینسون کروزوئه. اما خدایی که وقتی شما انتظار بشر از دین و انتظار بشر از الله را از یک فرد مؤمن به الله، مؤمن به غیب، مؤمن به ملائکه، مؤمن به انبیا، مؤمن به قرآن، مؤمن به آخرت و مؤمن به آیتها میبینید، وقتی ازش میپرسید انتظار او از دین مشخص است دیگر. همین ادعیه است که در مفاتیح الجنان و بیرون مفاتیح الجنان شما میبینید. اسمش با خودش، مفاتیح الجنان یعنی کلید و باز کننده و گشاینده و مفتاح جنتها، بهشتها. مفاتیح الجنان.
خب این نگاه، پرسش بنیادین از انتظار بشر از دین است. اگر یک جامعهای سکولار شد، یک جامعهای بینیاز به دین شد، بینیاز به الله شد و شما به عنوان مؤمن سعی کردید به زور بیاریدشان در چارچوب احکام دین، شما شکست میخورید. اول و ابتدا باید جهانبینیشان را تغییر دهید. یعنی قبل از اینکه احکام را بهشان بگویید، انتظار رعایت احکام دین را داشته باشید، باید جهانبینیشان را تغییر بدهید. جهانبینی هم به ایمانشان برمیگردد. اینها اول باید ایمان به الله پیدا کنند، ایمان به ملائکه پیدا کنند، به جبرئیل و میکائیل، ایمان به غیب پیدا کنند، ایمان به انبیا پیدا کنند. اگر این اتفاق نیفتد، اینها مسئلهشان در همین دنیا چیستی است. و زندانی بالاتر از چیستی برای انسان وجود ندارد.
۱. بشر چه نیازی به دین دارد؟ بشر از دین چه میخواهد؟ دین یک برنامهی زندگی است، چون تعریف دین راه و روش زندگی است دیگر. باید پرسید خدای دین از بشر چه میخواهد و سپس بین خواستهی طرفین هماهنگی ایجاد کرد. یعنی اول باید ببینیم بشر چی میخواهد از دین، و سپس ببینیم دین از بشر چی میخواهد. بین این دو طرف باید هماهنگی ایجاد کرد تا دین بتواند نیازهای بشر را پاسخ دهد. والا دینی که تحمیل بشود به بشر، و بشری که هنوز دین را باور نکرده بخواهد خواستههایش را اجرا کند، این به نتیجه نمیرسد. خود بانی دین یعنی الله هم چنین چیزی را نخواسته.
۲. بشر آرزوهایی دارد که تحقق آنها را از خدای دین میخواهد. ادیان و خدایان ادیان خودشان چه میخواهند؟
۳. انتظار بشر مبتنی بر جهانبینی اوست: جهانبینی الهی یا جهانبینی الحادی.
۴. در یک سیر تاریخی، جهانبینی بشر تعینی شد و سپس از سلیمان علیه السلام به ماده گرایید، طبیعتگرا شد در یونان باستان. تولد عیسی علیه السلام و سپس ظهور اسلام، مواجهه با این مادهگرایی را جدی کرد. ۱۴۰۰ سال بعد به انقلاب اسلامی تبدیل شد و انقلاب اسلامی مهمترین سنگر و پایگاه مقابله با تعینگرایی ۲۵۰۰ سالهی انسان غربی و مهمترین کنش الهی برای برگرداندن معنا به عالم امروز. و به تعبیر آن فیلسوف ملحد فرانسوی: "انقلاب ایران روحی در یک جهان بیروح بود."
۵. اما پس از سلیمان علیه السلام و در عصر طبیعتگرایان در یونان، دو جهانبینی ملطی و مکهای هویدا شد. جهانبینی فلسفی ملطی در ۴ جهت اصلی تعینی، یعنی آرخهگرایی و تئو، آنتولوژی (هستیشناسی)، معرفتشناسی (اپیستمولوژی) و آنتروپولوژی (انسانشناسی). آنتروپوس. که این ۴ جهت الان ۴ جهت اصلی که در فلسفه شما وقتی وارد میشوید تو فلسفهی محض، بعد به یکی از این ۴ گرایش میپیوندید: یا میروید در علوم اجتماعی میشوید آنتروپولوژیست و انسانشناس، یا میروید در گرایش تئولوژی و به قول خودشان الهیات، آن گرایش الهیات و تئولوژی را دنبال میکنید، یا میروید دنبال آنتولوژی و دنبال مارتین هایدگر و اگزیستانسیالیستها و کرکگور و ژان پل سارتر را ارهارد، یا میروید دنبال اپیستمولوژی و معرفتشناسی. و این ساختارهایی که نمیدانم اینها آمدهاند در دورههای اخیر، هرمنوتیک و بحث شلایرماخر را نمیدانم، دیگران را اینها را مطرح کردهاند. بالاخره اسیر این ۴ لایه هستید. ولی هر ۴ جهت اصلی فلسفه تعینات را برجسته میکند.
جهانبینی حکمی که جهانبینی اسلامی است، ۴ جهت اصلی غیبی دارد. جهت اصلیش که اللهشناسی از منظر آیتها، غیبی است. جهتگیری الهامش که باز در عالم غیب، ملکی به نام حضرت جبرئیل و جنودش و الهاماتی که صورت میگیرد. هیچگاه هم نتوانستند تکلیف الهام را روشن کنند. الان مبهمترین مقوله در مسائل فلسفی و معرفتشناسی این الهامات است. مثلاً میگویم کابوسی که فرد میبیند، این منشأش چیه؟ وقتی فرد شب دارد خواب میبیند، بالاخره مهمترین روانشناسشان که خواب را مطالعه کرده یونگ است دیگر. شما همه مباحث یونگ را هم زیر و رو کنید، متوجه نشده که کابوس بالاخره چیه. این عالم رویا، شما دارید رویت میکنید، این چه حساب کتابی دارد؟ این از کجا نشات گرفته؟ آیا دغدغههای روزانه شما بوده شب تبدیل شده به این خواب؟ این الهاماتی که صورت میگیرد چیه؟ اساساً اینها راه به دریافت و شناخت الهام ندارند. در معرفتشناسی هم حالا بخشش را احاله میدهند به حس، بخشش را احاله میدهند به تجربه، بخشش را احاله میدهند به اثباتگرایی. این است که امپریسیسم، پوزیتیویسم و ساز و کارهای دیگر را که آوردهاند، راه به جایی نبردهاند، نخواهند هم برد.
اما در ۴ جهت اصلی حکمی در نگاه قرآنی، اصالت با اپیستمه و معرفت نیست، اصالت با الهام و وحی است. اصالت با وجه اونتیک و وجود و ماهیت نیست در فلسفهی اسلامی و فلسفهی غرب، بلکه اصالت با رزق است. آنچه حتی رزق شما میشود به نام وجود یا ماهیت، خود آن را باید از منظر رزق مطالعه کرد. اما اگر گفتید این رزق من نبوده، یک چیزی وجود دارد، میخواهم موجودیت این را مطالعه کنم از جنس وجود یا ماهیت، ببین شما اینجا رفتی سر کار. اول ببین منشأش کی است؟ کی این را رزق تو کرده؟ خود رزق میآید وجود را رقم میزند. این است که پارادایم کاملاً متفاوت است.
چون اینجا که وارد مسئلهی رزق بشوید، حالا دست آن رزاق را، یعنی حضرت الله، دستش اینجا میشود جبرئیل، میشود میکائیل. اما ایمان به انبیا، ایمان به ملائکه، ایمان به کتاب و آنچه که نازل میشود و کلیت وحی، و ایمان به غیب، این است که بستر ایمان به الله است و اینها را میزند تعینات.
واقعیتش این است، شما اگر خیلی سر جلسات درس دانشگاهها رشتهتون هر چی باشد، علوم انسانی باشد، علوم فنی باشد، علوم زیستی باشد، خیلی تعمق کنید در این متون و محتواها، شما لحظه به لحظه تعینگراتر میشوید. البته انسان حکیم و عالم دین وقتی به این تعینات میپردازد، از این تعینات آیت در میآورد برای آن مناسبات.

۶. در ملطیه، پرسش از مادهی نخستین بود که با الیثئا به اتمه در انته منجر میشد و محصول آن تخنه یا تکنولوژی است. هیومنه، یعنی همان انسان که به انیمه فروکاسته شده بود، یعنی به وجه مادیات و حیوان بودن انسان. و همین مقولهی آنتروپوس که الان بهش میگویند آنتروپولوژی، از بشر، انسان، این آنتروپوس شکل گرفته بود. و علیالنهایه ژن و DNA دیده شد. این هیومنه در هیومنیسم، بشرگرایی. نفس او به پسوخه تحویل شد که الان میشود پسوخلوژی یا سایکولوژی یا روانشناسی. و با سوژهگرایی به اپیستمه در شناخت رسید، همین چیزی که الان سوژهی جنسی را هم در لذت، حتی در ژوئیسانس، ژان لاکان، ساختار را از سوژه شروع میکند دیگر. اصلاً در کتاب سوژهاش، مبنا را حتی در اصالت لذت هم در این وجه میبینند. همه چیز وجه مادی دارد. در واقع حرکت از آرخه تا تخنه برآمده از همین اپیستمهی سوژهگراست. این روند ۲۶۰۰ سالهی غرب، روند غیبزدایی و تعینگرایی روزافزون بوده است.
۷. اما جهانبینی حکمی از الله آغاز میکند به عنوان رب، که میکائیل مظهر اسم رب الله است که ملکهی رزق است و رزق اصالت دارد، نه وجود یا ماهیت؛ چون وجود و ماهیت هم رزق شدهاند. این روند به ربوبیت مخلوقات منجر میشود.
کسی که بیرون این چرخهی رزق میخواهد این موارد را به دست بیاورد، میشود کاسب. کسب معرفت در اپیستمولوژی، کسب وجود در آنتولوژی، کسب وجوه انسانی خودش، و کسب آن ساختار تئو در آرخهگرایی. پس در واقع در آن وجه فلسفی، آن جهانبینی، کاسبی توش در میآید. در این جهانبینی، کسی که وجود خودش را رزق الهی به خودش میداند، رزق بودن و رزاق بودن حضرت الله و رزق بودن هر چی بهش رسیده در وجود، ماهیتش، این را رزق میشناسد. از همین جا رابطهی گرم او با حضرت الله در مسئلهی رزق و رازق و مرزوق شکل میگیرد.

۸. این مخلوقات مبتنی بر نرمافزاری به نام عقل خلق شدهاند که او خود مخلوق اول است. عقل، مخلوق اول. مظهر عقل الهی، حضرت جبرئیل امینه که ملکهی وحی است و جنود آن عوامل الهام الهی به قلب مردم، به ویژه به قلب مؤمنین هستند. معرفت الهی به مؤمنین الهام میشود. و البته شیاطین هم خدشه میکنند و وحی و الهام مخصوص به خودشان را دارند که یا تنزل الشیاطین وحی یا تنزیل رب العالمین.
۹. آدم صاحب قلب ممکن التفقه که در معرض الهام معرفت الهی و عقل به او حباء میشود. در حال ربوبیت و اصطناعت الهی است، او به الله رجعت میکند، با تأویل آنچه در عالم خلق تنزیل شده و با حب ثانویه به عبودیت الله میرسد. البته مانع او ابلیس است که در این مسیر کمین زده.
۱۰. در تمایز این ۲ جهانبینی، تمایز چیستی از کیستی نمایان شده. در جهانبینی حکمی، ۵ کس: الله، جبرئیل، میکائیل، آدم و ابلیس، کنشگر آن به آن هستند. دربارهی هر کس جدا جدا. اما در جهانبینی فلسفی ناتورالیستی، فقط انسان کسی است که البته حیوان است و فلاسفه این حیوان را کسی نمیبینند، بلکه چیزی میبینند، یعنی ژن و DNA.
۱۱. تمایز کیستی از چیستی، تمایز غیبباوری از عینباوری، تمایز معناگرایی از مادهگرایی، تمایز عقباگرایی از دنیاگرایی، تمایز اقتضای امر از اقتضای وجود، تمایز اللهبنیادی از خودبنیادی. نمونههایی از این تمایزات جهانبینی الهی از جهانبینی الحادی است که در واقع تمایز انتظارات بشر را از دین رقم میزند. چه نوع انتظاراتی مطرح است؟ باید ببینید کدام بشر با کدام جهانبینی.
۱۲. در حالی که در فلسفه میکوشند که هدف از وجود پدیدهها را کشف کنند، در حکمت میکوشند که اقتضای امر الهی را کشف کنند.
۱۳. بشر مادهگرا هیچ انتظاری از دین ندارد، همان گونه که دین هیچ انتظاری از "کالأنعام بل هم اضل" ندارد. الله چی میفرماید؟ آنجایی که به حضرت رسول فرموده که: "پیامبر، ارایت من اتخذ الهه هواه دیدی اینهایی که هوای نفسشان را میگیرن، اله خودشان. افانت تکون علیه وکیلا تو که وکیل اینها نیستی، ولشان کن. من هیچ انتظار ازشان ندارم. اینها کالأنعام بل هم اضل." آنجا خدا به پیامبرش میگوید ولشان کن، نروی به اینها بگی اینها. فکر کردی تو تصور میکنی اینها یسمعون او یعقلون آن حرف تو را میشنوند یا تعقل میکنند؟ نه پیامبر، اینها کالأنعام بل هم اضل. اگر اینه، حضرت الله میگوید من با کالأنعام کاری ندارم. نه ما از آنها انتظاری داریم، من الله نه، آنها از من الله انتظاری دارند.
پس این را مد نظر داشته باشید. کسی که حضرت الله مهر به قلبش زده، "ختم الله علی قلوبهم" شده، نه حضرت الله از او انتظاری دارد، نه او از حضرت الله انتظاری دارد. او را ولش کنید، از این جرگه بیرون کنید.
۱۴. اما انتظار آدم از دین، هدایت به فلاح و فوز است که ذلک الفوز العظیم. سند انتظار آدمی از الله، ادعیه است. و سند انتظارات الله از آدمی، قرآن کریم است. پس سند انتظارات آدمی از الله، ادعیه است. و سند انتظارات الله از آدمی، قرآن کریم است.
تعین و مادهگرایی و غیبستیزی بشر مدرن را هلاک میکند، زیرا انتظارات او را الهههای من دون الله نمیتوانند برآورده کنند. بارها در قرآن فرموده: "این که رفتید سراغش که نیازتان را برآورده کند، این من دون الله است. الهه که من دون الله، خود این هم نیازمند الله است. شما چرا فکر کردید او میتواند نیازهای شما را پاسخ بدهد؟" لذا هر کس که به من دون الله متوسل شد و متشبث شد، حتماً هلاک میشود.
امروز توفیق داشتم خدمت شما عزیزان این نکته را عرض کنم که در تبیین انتظار بشر از دین، جهانبینیها را باید قبلش در نظر گرفت. متغیر جهانبینیها، بسته به جهانبینیها انتظار بشر از دین متفاوت میشود. انتظار بشر از دین را باید واقعی کرد. در عصر جدید و دورهی جدید جمهوری اسلامی و عصر جدید مناسبات دین، منادیان دین باید تعریف جدیدی از دین ارائه کنند و دین را نسبت به انتظارات معقول بشر سازگار کنند. و هنرشان این باشد که انتظارات بشر را معطوف کنند به ظرفیت اصلی دین. این هنر مبلغ فردا است. در فردای حرکت جمهوری اسلامی، مبلغ کسی است که میتواند ظرفیت اصلی دین را تبیین کند، بگوید دین چه ظرفیتی برای پاسخدهی دارد. بعد بیاید برود نیازهای مردم و انتظارات بشر را با ظرفیتی که در دین هست، اینها را منطبق کند. والا کسی مثلاً انتظار داشته باشد که دین بیاید برایش الان مشکلات مادی و معنوی و غیره و ذلکش را حل کند، طرف هم کفر بورزد. دین همچنین کاری نمیکند.
انتظار بشر از دین باید جوری متعادل بشود که طرف بیاید سمت دین، ممکنه مبتلا بشود ولنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع نقص در مال، نقص در نفس، نقص در ثمرات وبشر الصابرین. و از بشر انتظار داری که مشکلاتت را حل کند؟ دین میگوید که من خیلی از مشکلات را برایت ایجاد میکنم، میخواهم ببینم که تو چقدر صبر میکنی. این را باید بهش بگی. یعنی متعادل کردن، یعنی انتظارات را معقول کردن، منطقی کردن. بسیاری از این چیزایی که انتظار داری فردا خدا و دین بهت بده، خدا نمیدهد؛ چون میخواهد که با فتنه آزمایشت کند که ساخته بشی. مبتلات میکند، میخواهد این جوری رقم بزند که ساخته بشوی. باید صبر کنی وبشر الصابرین. از این رو منادیان دین برای فردا باید قدرت سازگاری و سازگاری بین انتظارات بشر از دین با ظرفیتسازی و ظرفیتشناسی از دین را داشته باشند.
این قسمت اولش وظیفهی ماست. ما باید برای دین ظرفیت بسازیم. اگر ما آمدیم ظرفیتسازی کردیم و دین را به سطحی رساندیم که ظرفیت موسعی که هر کس هر نیاز معقولی داشت به دین ارجاع دهد، دین آن نیاز را پاسخ دهد، انتظارات بشر از دین را برآورده کردیم، این میشود قسمت اول.
قسمت دوم این است که بریم در جامعه، به جامعه بگوییم که ببین انتظار بشر، انتظار تو از دین باید معقول بشود. دین اینی نیست که تو فکر کنی وقتی بیایی سمت الله و سمت دین و ائمه مشکلاتت فردا حل میشود. بیایی سمت دین، یک سری مشکلات اولیه خواهی داشت. غیر از اینکه محدود میشوی، باید حجاب داشته باشی، باید چشمت را غض بصر کنی، باید نمیدانم شرب خمر نکنی، سیگار نکشی، روزه بگیری، نماز بخوانی، مراعات کنی. غیر از این احکام، یک مسئلهی دیگر هم هست. او گفته که "Laissez-faire" برای welfare. گفته دولت لیبرال از حرکت از لسفر برای ولفر است. اما نگاه دین این نیست که اجازه بده تو هر کاری دلت میخواهی بکنی در لسفر تا بعد برسی به ولفر.
این را خواهش میکنم خیلی بهش توجه کنید. ببینید زیرش نوشته چی؟ "Sociology of Development" جامعهشناسی توسعه. خب سوسیولوژی او دوولپمنت، جامعهشناسی توسعه. میگوید چی؟ میگویدThe Liberal State در دولت لیبرال from Laissez-Faire to Welfare. از هرچه میخواهد انجام بدهد تا رفاه. درست شد. نظام تحول را ببینید. این جامعهشناسی توسعه است. در جامعهشناسی توسعه میگوید دولت لیبرال میآید اول لسفر ایجاد میکند، بگذارد هر کاری میخواهند انجام دهند. بازار آزاد، فرهنگ آزاد، اقتصاد آزاد، سیاست آزاد. لسفر ایجاد میکند، از لسفر میرسد به ولفر، به رفاه. اگر کسی تربیت و فرهنگش این بود، در جامعهشناسی توسعه، این اصلاً با شما همزبانی در دین نخواهد داشت. چون شما میخواهی بگی: زهد، قناعت، تقوا، توکل، تمشیت نمیتواند. شما میخواهی بهش بگی این کار را نکن، آنجا بهش گفته لسفر، هر کاری دلت میخواهد بکن. شما میخواهی بگی این کار نکن، آن کار را بکن. خب بعد او میگوید ولفر (رفاه)، شما میگویی رفاه اینجا میرود زیر سوال. وقتی "ولنبلونکم بشیء" شما را مبتلا میکنم به هر چیزی از خوف تا جوع تا نقص در مال، نقص در نفس، نقص در ثمرات زندگیتان. میخواهم ببینم کدام تون صابرید و بشر الصابرین. او میگوید بابا من میخواهم برسم به ولفر، به رفاه. تو آمدی جلو رفاه منو میگیری. آهان.
این نمیگذارد شما هم گفتمانی داشته باشید با انسان لیبرال، با انسان مرچنت، با انسان بورژوا. باید این را تطبیقش کنید. یعنی این را باید بگذارید مبنا، بگویید آنها این جوری میگویند، بهش هم نمیرسند مگر از راه ظلم. مگر ترامپی باشد که تو ۷-۸-۱۰ ماه اول دولتش بیاید ۲۱ تریلیون دلار از کشورهای عربی و از کرهی جنوبی و از ژاپن و از اروپا و از جای دیگر غارت کند، بردارد ببرد تو جامعهی آمریکا، بگوید برای شما مردم آمریکا ولفر و رفاه ایجاد کردم. ۲۱ تریلیون دلار! یک ماه گذشته گفته: "من ۲۱ هزار میلیارد دلار جهان را دوشیدم، آوردم برای انسان آمریکایی." ۲۱ هزار میلیارد دلار! این همیشه یادتان باشه. ببینید چی نوشتم پایین؟ گفته: "بالای ۲۰ تریلیون یا ۲۱ تریلیون دلار آوردن برای این کشور در سال اولم." آن سطر دومش ببینید: "قبل از اینکه سال اولم تموم بشه، ۲۱ هزار میلیارد دلار." بله. این جوری بری دنیا را غارت کنی، بعد بگوییم میبینی جامعهی آمریکا به ولفر رسیده. پس ما دین را میگذاریم کنار، ما هم میرسیم به ولفر آمریکایی. ببین آمریکاییها توانستند رفاه ایجاد کنند. الان آمریکا میخواهد حمله کند به کشور ونزوئلا، دولت ونزوئلا را حذف کند، چون ونزوئلا نفتش از نفت کشورهای منطقهی ما بیشتر است، از ایران بیشتر، از سعودی بیشتر، از روسیه بیشتر است.
بله، این جوری بریزی دنیا را بگیری، نفتش را غارت کنی، پولشان هم به زور ازشان بگیری، از عربستان بیش از یک تریلیون دلار بگیری، از امارات ۱.۴ تریلیون دلار بگیری، از قطر ۱.۲ تریلیون بگیری، از کرهی جنوبی ۶۰۰ میلیارد دلار بگیری، از ژاپن یک تریلیون دلار بگیری. شما وقتی همهی دنیا را غارت کردی، میتوانی بری توی آمریکا رفاه ایجاد کنی. خب مثل کسی که رفته مال مردم را دزدیده، رفته یک زندگی خوبی برای خودش درست کرده. این مبنا این نیست که چون اینها دین را کنار گذاشتند الان به رفاه رسیدند. اینها خدا را گذاشتند کنار، رفتند دزدی کردن، خدا هم بعداً هلاکشون میکنه. ولی اگر تو آمدی به سوی دین، دین اولین چیزی که بهت میدهد: "میخواهم امتحانت کنم، ببینم چقدر صبر میکنی." "ولنبلونکم" مبتلات میکنم به شیء، به هر چیزی من الخوف، از خوف تا جوع، گرسنگی، در نقص در مال، و نقص در نفس، و نقص در ثمرات زندگیت. من تو را با فتنه آزمایش میکنم. فکر نکن وقتی آمدی سمت دین، رهات میکنم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا وهم لا یفتنون. چرا، همان طور که نسل قبل از قبل از شما هم امتحان کردیم، شما امتحان میکنیم تا برای الله معلوم بشود کدام تون صادقید، کدام تون کاذب.
خب این از توش رفاه در نمیآید. از دینی که قناعت و مقابله با اسراف و مقابله با اتراف و مسائل اینچنینی را رقم زده، از این دین آن رفاهطلبی که غربیها گفتند در نمیآید. هیچ جایی نمیتواند، هیچ حکومتی نمیتواند رفاه ایجاد کند مگر اینکه برود ملتهای دیگر را غارت کند. مثل اینکه کسی تا نرود دزدی کند، امکان ندارد بتواند برای زن و بچهاش یک زندگی مناسبی ایجاد کند. به تعبیر امام علی علیه السلام: "هیچ ثروتی جایی انباشته نشد مگر حق کس دیگری در جای دیگر از آن جامعه خورده شده باشد."
انتظار بشر از دین اگر این بود که من الان یک دعایی میکنم، خدا از آسمون کلی نعمت برای من بریزد، من الان این کار را میکنم، خدا برای من شرایط خوبی ایجاد کند. بله، از این دعاها باید کنیم، ولی ظرفیت برآورده شدن آن دعای ما هم باید وجود داشته باشد. پس ما باید برای دین در انتظارات بشر ظرفیتسازی کنیم. این نکتهی اول که یک وظیفه است. آن سو، انتظارات بشر از دین را واقعی و معقول کنیم. این ۲ تا اتفاق اگر بیفتد، آنجا این تعادل شکل میگیرد و ما به نتیجهی مورد نظرمان میرسیم.
موفق و موید باشید. انشاءالله والسلام.
◀️ مشاهده در یوتیوب:
◀️ مشاهده در آپارات: