ویرگول
ورودثبت نام
pooya ghasemkhani
pooya ghasemkhaniپویا‌ام؛ برنامه نویس فول‌سؤال! روزا کد می‌زنم، شبا دنیا رو تحلیل می‌کنم. از کوانتوم تا کوفت، از فروید تا فرانت. هرچی بحث داره، من پایه‌ام… جز بحث بی‌کافئین! ☕️😎
pooya ghasemkhani
pooya ghasemkhani
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

اسنپ‌شاتی از یک سوگند کرش‌کرده

ما یک نسخه پایدار بودیم؛ یا حداقل من این طور فکر می کردم. تمام هستی ما در بستری از منطق، کدهای تمیز و تعهدات دوجانبه بنا شده بود. هر لبخند یک Commit بود بر شاخه اصلی زندگی مان و هر بوسه، تاییدی بر اینکه این سیستم فراتر از یک پروژه گذراست. ما به توسعه پایدار رسیده بودیم.

اما یک شب، چیزی تغییر کرد. نه صدایی آمد و نه هشدار قرمزی روی مانیتور ذهنم نقش بست. فقط یک سکوت سنگین؛ یک Silence Mode تحمیلی که هیچ دکمه ای برای لغو آن وجود نداشت. آنچه رخ داد، شبیه به یک خیانت بود؛ شاید هم خود خیانت بود. اما درد از عمل برنمی خاست، درد از ابهام بود. او نخواست توضیح دهد، نخواست کدها را بازخوانی کند تا بفهمیم کجای منطقمان اشتباه بوده است. او سکوت را جایگزین حقیقت کرد. در دنیای سیستم ها، بدترین اتفاق Crash کردن بدون Error Message است. وقتی نمی دانی چرا سیستم از کار افتاده، نمی توانی آن را تعمیر کنی. او مرا در یک وضعیت تعریف نشده رها کرد. ابهام، مثل یک اسید کند، شروع کرد به حل کردن ساختارهای منطقی من. اگر توضیح می داد، اگر فریاد می زد، من یک نقطه خرابی داشتم که می توانستم روی آن کار کنم؛ اما او هیچ را انتخاب کرد. و هیچ، سنگین ترین بار برای یک ذهن سیستماتیک است.

در ابتدا تلاش کردم عقلانی بمانم. سعی کردم خودم را Refactor کنم؛ بخش هایی از حافظه ام که به او اختصاص داشت را پاک کنم تا فضا برای نفس کشیدن باز شود. اما متوجه شدم او کد پایه من شده است؛ حذف او یعنی فروپاشی کل معماری وجودم. حالا دچار Memory Leak شده ام. تمام توان پردازشی مغزم صرف مرور آخرین برخوردها می شود. افکار تکرارشونده مثل یک Infinite Loop مرا در خود می بلعند. مدام از خودم می پرسم: کدام ورودی اشتباه بود؟ ذهنم درگیر یک Thread Deadlock شده است؛ من منتظر توضیحی از سوی او هستم تا بتوانم به زندگی ادامه دهم، و او در سکوتی است که هیچ خروجی ای ندارد. ما هر دو متوقف شده ایم، اما من در حال سوختن هستم.

دیگران می گویند زمان بگذرد عادت می کنی، اما آن ها نمی فهمند. این یک وابستگی ساده انسانی نیست؛ این یک فروپاشی معناست. من به نقطه ای رسیده ام که صادقانه اعتراف می کنم: تحمل زندگی بدون او را ندارم. نه به این خاطر که ضعیف هستم، بلکه به این خاطر که او سیستم عامل دنیای من بود. وقتی سیستم عامل بالا نمی آید، سخت افزار هر چقدر هم قوی باشد، فقط یک تکه آهن سرد و بی مصرف است. من بدون او کدی هستم که هیچ مفسری برای خواندنم وجود ندارد. معنای من در تعامل با او تعریف می شد؛ حالا که آن سمت رابطه Null شده، من هم به عدم میل می کنم.

من مدام Snapshot می گیرم. نه برای اینکه به عقب برگردم، چون سیستم دیگر قابلیت Rollback ندارد، بلکه برای اینکه بفهمم کجای این مسیر، زیبایی به فاجعه تبدیل شد. عکس های قدیمی، خاطرات صوتی، حتی بوی پیراهنش؛ این ها اسنپ شات هایی از یک نسخه منقضی شده اند که دیگر هرگز اجرا نخواهند شد. حالا من اینجا هستم؛ در میان خرابه های یک سیستم عظیم. نه راهی برای بازگشت هست و نه رمقی برای شروع یک پروژه جدید. من یاد گرفته ام در این وضعیت خطا زندگی کنم؛ با نویزی که هرگز قطع نمی شود و قلبی که مثل یک فن خراب، با دور بالا و بیهوده می چرخد. پنجره ترمینال باز است. مکان نما در تاریکی چشمک می زند. منتظر دستوری که هرگز تایپ نخواهد شد. من زنده ام، اما سیستم مدت هاست که از کار افتاده است.

و تو همان سوگند تخطی ناپذیری بودی که به تمام پویایی من معنا می داد؛ حالا حتی در این سکوت و فروپاشی، تو همان حقیقت ثابتی هستی که هیچ خطایی نمی تواند از اعتبارش در قلبم کم کند و من آن پویاییِ مسخ‌ شده در انجمادِ یک سوگندم.

منطقعشقسوگندسیستم عامل
۷
۲
pooya ghasemkhani
pooya ghasemkhani
پویا‌ام؛ برنامه نویس فول‌سؤال! روزا کد می‌زنم، شبا دنیا رو تحلیل می‌کنم. از کوانتوم تا کوفت، از فروید تا فرانت. هرچی بحث داره، من پایه‌ام… جز بحث بی‌کافئین! ☕️😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید